من ٬ داشتم زندگی می کردم . خودم رو زندگی می کردم . احساساتم رو ٬ خواستن هام رو ٬ داشتن هام رو ... حس می کردم باید بجنگم تا مال ِ من بشه . حس جنگیدن رو داشتم ٬ حس ِ اعتصاب ... یا شایدم قدرتش رو البته ! گاهی واسه داشتن ِکسی حاضر بودم از خیلی چیزها بگذرم تا فقط یاد بگیره نه با من ٬ کلاْ باید چه جوری باشه ... و اینا همش کلی زمان ازم گرفت ... کلی زمان که منو از خودم غافل کرد . دیگه به این فکر نمی کردم که من الان دوس دارم چی کار کنم ٬ دوس دارم کی باشم و چی بشم ... توی گیر و دار این اتفاق ها ٬ که حالا بماند چه اتفاقهایی ٬ یهو نه که بزرگ شده باشم ٬ نه ... اصلاْ ... ٬ یهو افتادم تو جمع ِ آدم بزرگها . و یه زمانی هم گذشت تا من به خودم یاد بدم که چطور برای خودم بچه باشم و بچگی های خودم رو داشته باشم و چطور بین ِ اونها هم کاری کنم که بچه ی خوبی که نه ٬ حداقل یه کوچولوی احمق نباشم ! خیلی حس های جدید رو کشف کردم ... حس ِ حسادت ٬ شهامت ٬ جسارت ٬ رقابت و چه می دونم از این کلمه های گنده گنده ... تازه فهمیدم ای بابا ! اون موقع ها من اصلاْ عاشق نبودم انگار !! آخه دیدی ٬ این آدم بزرگها جوری از تجربه هاشون و دیدگاهشون نسبت به مسائل ِ مختلف حرف می زنن ٬ که تو ناخودآگاه بهت یه جورایی ثابت می شه که اونا درست می گن و یا اونا درست فکر می کنن و صد البته اونا درست زندگی کردن ... ! می گفتم ... آره ... تازه فهمیدم که ای بابا من اون موقع ها اصلاْ عاشق نبودم ... دوست داشتم ! فقط همین ! آخه الآن می بینم که واسه عاشق شدن هزار تا فاکتور وجود داره که در صورتیکه فلان ... در اون صورت بیسار ... ! حالا یه وقتا ٬ یعنی اکثراْ شب ها ٬ که دوباه با خودم تنها می شم ٬ لجبازی نمی کنم ها !! نه ... اصلاْ ... اما به خودم که فکر می کنم می گم اینایی که اینا می گن اصلاْ هم عشق یا حتی دوست داشتن نیست ... اصلاْ حیف نبود اون موقع های ِ خودم ! ولی راستش دیگه راهی ندارم . با گنده ها که نمی شه بچه گونه رفتار کرد ... دیدی که تحمل ندارن ... گرفتارن ... و از این قبیل مشکلات ... ! من یهو می افتم توی یه بازی های خطرناک ! یه بازی هایی که اصلاْ اون موقع ها نبود . یه بازی هایی که توش دروغ هست ٬ یعنی دروغ هم حسابه ! بعد تو می تونی خیلی جاها اصلاْ خودت نباشی ٬ یعنی به حسب ِ موقعیت می تونی اصلاْ تظاهر کنی که خوشحالی ٬ در حالی که داری از غصه دق می کنی ... یا برعکس ! بعدشم اینکه می تونی زور بگی ... یعنی بی خیال ِ قواعد ِ بازی بشی ... بگی همینی که هست ! همینی که من می گم ! یا اینکه اصلاْ می تونی بیخیال بشی ٬ اگه یه زمانی حال نکردی !! اینا همش تو این بازی خطرناک ها حسابه ! ولی اون موقع ها اصلاْ هم اینجوری نبود . تازه خیلی هم کیف داشت . یه وقتا اصلاْ قایمکی هم بود ٬ نگو از دست ِ این گنده ها بوده !! تازه هیچ کس در صورت حال نکردن بی خیال نمی شد ٬ یا تو رو وادار نمی کرد کارایی رو که دوس نداری انجام بدی . تو خودت بودی و همبازیاتم تا جایی که می تونستن خوب و مهربون باهات بودن ... خب یه وقتها هم دیگه بازی تعطیل می شد ... حالا که به دلایلش فکر می کنم ٬ می بینم اون موقع ها هم این آدم بزرگها خودشون رو همه کاره می دیدن و می گفتن دیگه بسه !! حوصله مون سر رفت !! حالا نمی دونم چرا اصلاْ دارم اینا رو می نویسم ٬ شاید چون این روزها خیلی فکرم رو مشغول کردن اینا . این که گاهی دلم می خواد نقش ِ خودم رو بازی کنم و خیلی راحت بگم ببین من از تو خوشم میاد . من دوستت دارم . من فلان ... یا بگم نگاه کن ... من با تمام ِ بچگیم می فهمم که اینجا جای من نیست ... من نباید تو این بازی همبازی تو باشم ٬ یا بعضی بازی ها هستن که فقط با یه همبازی باید اجرا بشن ... اما نمی تونم بگم . من نمی خوام حس ِ حسادت رو یاد بگیرم . من نمی خوام رقابت کنم . من ... خیلی کارها دوس ندارم ... من همون امی ِ کوچیک ِ اون موقع ها موندم ... با همون نگاه های گنگ و خیره ... با همون علاقه ها و همون سلیقه ها ... من هنوزم کفش دوزک ها و حلزون ها رو دوست دارم . من هنوزم اسماتیز و بیسکوییت باغ وحشی و پاستیل دوس دارم . من هنوزم یکی رو که دوست دارم واقعاْ دوست دارم ...