×
هـیـچ
عادلانه که نباشد
همه چیز ٬
خسته می شوی
از دیروز
امروز
و شاید فرداها ...
از یاد می بری
تمام تلاشت را ٬
هدف قرار می دهی
ناتوانی ها را ...
نگاهت خشک می شود
بر این همه
ای کاش و اگر ...
تمام پل های ِ رابط را سـَـد قلمداد می کنی ٬
که هیچ روزنه ای
برای هیچ عبور ِ ناگزیری ندارند ...
هی به عقب می روی
هی به جلو
بی هیچ تحولی
و البت بی هیچ عدالتی در کار ...
به سایه ات شک می کنی
به خودت
به نوشته های گاه به گاهت
بر دیوار .
می دانی
هرگز تکیه گاه ِ هیچ آغوشی نخواهند بود .
دلخوشی
به نگاهی از سر ِ مرور
و به دستهایی که می خراشند با هر عبور ...
راه ِ خانه ات را گم می کنی ٬
راه ِ رسیدن به هر کجا و هیچ کجا را هم .
سوت می زنی
آهنگ ِ خاطره هایت را
به باد می سپاری ...
باد دور می شود
و تو گم می شوی
قدم زنان
به زیر ِ رگبار ِ حوادث
بی هیچ چتری
از گیسوی یاری ...
*
من شاعر ِ لحظه های با توام ٬
وقتی بی توام ...
*
نه اینکه به یادت نباشم ٬ اما گاهی یک حس ِ خاصی دارم ٬ یک حس ِ تنهایی زجر آور . یک حسی که حتماْ باید باشی تا قسمتش کنیم . اگر نباشی ثانیه به ثانیه اش یلداست ... مثل ِ همین شب ِ یلدا !
بی باده و لولی وَش
بی یار و مـِی و سازَش
غم بود همه یلدایَش
یاد ِ خودش و یارَش ...
این یعنی من ... این یعنی وقتی نیستی و صدایت نیست ٬ دیگر چه فرقی می کند که در چه زمانی و چه مکانی دست و پا می زنم . آن هیجان حیرت انگیز را باز هم دارم . خیلی بیشتر ... همان که با یاد ِ نگاهت تمام ِ من گُر می گیرد از خوشی . همان را که ... یادت هست ؟!
وقتی باشی ٬ فقط کافیست دستم را دراز کنم سمت دلخوشی هایم و تمام دنیا را در آغوش بگیرم .
جام ِ می ِ من ٬ بر لب
لبریز ز ِ آه ٬ آتش
لب بر لب ِ جامم نــِـه
دریاب تمنایش ...
راستش باورم نمی شود بعد از این همه سال ٬ این همه ساختن و به تماشای ویرانی نشستن ٬ باز هم تکه ی گم شده ام را از من می دزدند ... باز هم باید بجنگم ... باز هم باید دردهایم را در کوچه های خالی ِ شب جار بزنم تا به گوش خدا برسد ... تا شاید از سر ِ خوشی شبی تو را به من داد و بعد ٬ برای مدتها گرفت ...