×
شهوت پرستان ِ تابستان و انجمادند ...
بر نمی آید آفتابی ٬
چشم ها
خیس ِ بارانند ...
من
جای ِ خـــُدا نشستم ُ
دیدم ٬
در میان ِ مرزها و حائل ها ٬
سویی
دستها یخ زده
و در دیگر سو
دلی
چون اناری
رسیده ...
پس چیدنش !
و قناعت کردند
به حس ِ دست به دست کردن ِ
یک باکره ...
من سیگاری گیراندم ُ
خیره خیره نگاهشان کردم .
انارک
تعبیر ِ تمام ِ خواستن ها و نداشتن ها
در خواب تک تک ِ دانه هایش جاری بود ...
گونه هایش گــُر گرفته بود
از یک حس ِ ناشناخته ...
بوی ِ باران و خاکش
حــُرمت ِ علف را هم شکسته بود !
خبر آینه ها عبرتش نبود ٬
او
آرزوهایش را فریاد می کرد ...
تــَــرَک های ِ سطحی اش را
با شراب
التیام می بخشید ٬
و با صد چشم ِ منتظر
لذت می طلبید
از جادوگران ِ مــُقرب
و عقیق می بخشید
دانه
دانه ...
من
آخرین عقیقش را
پای ِ پنجره
میان ِ خاکستر های ِ سیگارم
کاشتم !
توهم ِ آب و نور و کود زد ُ
رشد کرد ...
اکنون ٬
با سایه ام حرف می زند ٬
و عبور هر گنجشکی از دور دست ها
حالی به حالیش می کند ...
فقط یک دانه دارد ٬
یک دل ...
تاجش طعم ِ شراب می دهد ُ
نفسش بوی ِ دود ...
نه آرزوی ِ نوری دارد ُ
نه حتی ظلماتی ...
انارک ٬
مرگ را باور کرده است .
*
ماه در آغوش ِ ابر
دلبری می کرد ...
دریا بی تاب و خسته
از تکرار ِ موج ها
ناله سر داده بود ...
من
در میان ِ کولاک و وحشت و تردید ٬
لالای ِ لبهای ِ تو را جُستم ٬
شبگرد شدم ...