×
حس ِ تنهاییم بالا زده
گیج می شوم
می لرزم
سُر می خورم
می اُفتم
از جذبه ی دستی
که تابستان ِ تنم را می چید ...
*
نقشه ها هم دروغ می گویند .
معنای ِ عمیق ِفاصله
چند بند انگشت
از من
تا تو
نیست ...
دره ها تجلی ِ یک آغوش ِ خالی اند ...
*
شمعدانی های ِ کنار ِ پنجره را
آفتاب سوزاند ...
بنفشه ها
در باغچه ی حسرت
خشکیدند ...
وقتی
دست در دست ِ دوست داشتنش
سوت زنان
از کنار پنجره ام گذشت ...
*
من دیدم
من به چشم ِ خودم دیدم
آن که بند ِ گیوتین را کشید ٬
و سردیس ِ تندیس ِ خدای گونه ی من
از معبد آرزوها گریخت ...
من
اشک ریختم
تمام ِ آن شبی را
که حرفهای خدا
دروغهای ِ بچه گانه شد ...
*
رفتن
آنقدرها هم سخت نیست
وقتی دنبال ِ بهانه های ِ نبودن باشیم ...
*
تو
اون برگی که تازه جوونه زده
من
اون قطره بارونی که نتونستم بهت نفوذ کنم
افتادم ...
*
کنارت هستم
با هم قدم می زنیم
تنهاییمان را ...
*
عجیب است٬
در عمیق ترین
لحظه های ِ " مـــا " بودن
حس ِ بند بند ِ ناهجای ِ تنت ...
گُم شدن در رویایی بیگانه
با لمس ِ دستانت
به سان ِ در آغوش گرفتن ِ آزادی
از ورای ِ سیم های ِ خاردار ...
بوسه هایم خشک می شوندُ
از دهان می اُفتند
چون
تو
حضور ِ بی حضوری
جاری ُ
نامرئی ...
عجیب
حس ِ عجیبی ست ٬
قسمت کردن ِ عشق
بین ِ انسانها ...
لذت بردن
از سهم ِ اندکی که داری ٬
و آن منی که
با تکه ای از تو
خوش بخت است ...