×
بوسه ام را روی ِ شانه ات می گذارم ُ
چشم هایم را روی هم ...
درخت ِ پائیز
هزار برگ ِ زرد و نارنجی زائید ُ
من
هزار شعر ِ سرد و سیاه ...
تو
پائیز که می شود
با بارن می آیی
و زمستان که تمام می شود
با برف می روی ...
و من
تنها
چند ماه
فرصت ِ بارور شدن دارم ...
در ِباغ ِ آرزوها را که باز می کنم
تمام خرمالو های نارَس
نگاهم می کنند ...
سرم را پائین می اندازم ُ
اشک ِ چشمهایم را قورت می دهم ...
پرده های تنهایی ات را کنار می زنی
تا دریا را نشانم دهی
وقتی می خندی
دریا را می بینم ...
پشت ِ چشمهایم داغ می شود
و با پــِیک ِ اول
تمام سردرگمی ام را فرو می دهم
با مزه ی دوغ
سهم ِ نگاه ِ آن سگ ِ ولگرد هم
محفوظ ...
سیگارت را روشن می کنی ُ
کنار پنجره می ایستی
من سرباز اِمریکایی ام را
با دوبنده و پوتین های نظامی
دید می زنم ...
از قو ها و سار ها که می گویی
مرداب ِ دلم
تیر کمان ِ جادویی ات را
جاساز می کند ...
و صدایت
ته نشین می شود
آرام
آرام ...
زیر سیگاری ِ تنهایی ات
لب های قرمز سیگارم را می بوسد
و دست من
در میان بی نهایت دود
رد ِ هماغوشی را دنبال می کند ...