×
لبخند هم بزن ...
نه ... !
چشم های تو
معجزه نمی کنند ٬
لبخندت هم حتی ... !
تو نگاه می کنی ُ
من در چشم هایِ کَســـــی غرقم ...
تو می خندی ُ
من در لبخندِ کَســـــی مُردم ...
...
صدایی می گوید :
ســــــــــلام !!
و با یک سلام
چشم هایت را
لبخندت را
بوسه ات را
تو را
می دُزدد ...
صدا را که می بوسی
زخم خاطره هایم تیر میکِشَد ...
من
یاد ِ خودم که نه
یاد ِ کســــی می اُفتم
که بوسه هایش را
فقط با من قسمت می کرد ...
چشم هایش را ...
لبخندش را ...
خودش را ...
...
چقدر دلم میخواهد
دیوانه شوم
دیوانه تر ...
جلو بیایم
دست هایش را پس بزنم
راه ِ بوسه هایش را کج کنم
سَمت خودم ...
داد بزنم
به من نگاه می کنی ؟!
دلم برای نگاه هایش تنگ شده ...
به من می خندی ؟!
دلم برای خنده هایش تنگ شده ...
مرا می بوسی ؟!
دلم برای بوسه هایش ...
دل
دل
دلم مُرده ...
می خواهم دیوانه شوم ...
دیوانه تر ...
...
رو که بر می گردانم
دست هایش را می گیری
باز هم می فهمم
دلتنگــی یعنی چــه ... !
*
غرق این عمودی های بی دردم ...
پُک های ممتد سیگارم
لب های تو را کم دارد ...
تا نگاهم کنی ُ
آن وقت ...
یکی من ...
یکی تو ...