تا دست تو را می گیرم

از هزار کولاک و برف و سرما می گذرم

و تنت تجربه ی حیات دوباره است در عصر خاکستر

نزدیک که می شوی هوا مرا می آزرد

فاصله مهربان می شود

سیگار عمیق کام می دهد

و لطافت دستانت هر شب مرا به خواب می برد ...

صبح که می شود

من از خورشید بارور می شوم ...

 

پ.ن :

نگاهت که می کند روی نیلوفر های آبی مرداب باله می رقصد ؟

دستت را که میگیرد تمام زنانگی اش گل می دهد ؟

نه ... نه ...

کاش تمام وردهایم ...

کتابهای جادویم ...

همه و همه را به دخترک هدیه دهم ...

تا چشمهایت و دستهایت را به تمامی درک کند ...