در میان قصه ها گم شده ام

دستهایم در جیب هایم

...

گمشده ام

اما

آزادم ...

می ایستم ...

دور می زنم ...

رد می کنم ...

بر می گردم ...

جاده های قصه تابلوی ممنوع ندارند ...

من لبخند می زنم

و بی هیچ کفشی قدم می زنم ...

در یک نیمه شب بارانی

وقتی سیندرلا شده بودم

و اشتباهی

سر از قصه ی دیو و دلبر در آورده بودم

کفشهایم

دود شدند ... رفتند ...

...

یادت هست

آخرین بار که دستهایم غرق موهایت بود

و نگاهت تمام احساسم را درگیر جادویی سبز کرده بود

بهار قصه ها بود ...

حالا نه پائیز است

نه زمستان ...

قصه ها فصل پنجمی هم دارند

که دیگر

خاطره نمی سازد ...

مانند یک حفره

یک حفره ی سنگی

که در آن

تنها

تنهایی را می شود خوب درک کرد ...

در حفره که بمانی

واژه ها رنگ غم می گیرند

کلمه ها مثل سوسک می شوند

با اینکه دورت را گرفته اند

اما می ترسی بهشان دست بزنی

آنها هم تند تند فرار می کنند ...

فصل پنجم وقتی تمام می شود

که سینوس حرکت واژه ها

سکته کند

بایستد

بوق ممتد بزند

تـــــــــــــــــــــــا

تو دوباره بیایی ...

اینکه تا به حال

چقدر دور بوده ای

غرق کدام قصه بوده ای

مهم نیست

با اسب سفید بالدار هم نیا

من و تو

باید

یک قصه ی نو بسازیم ...

دره های تردید را رد کن

تمام آنچه اتفاق افتاده را

پرت کن ته همان چاهی که من هستم

من هم پا می گذارم رویشان

بالا می آیم

تـــــــــــــــــــــا ... تو  ...