با همون دیوونه ای که دائم تو ذهنم داد می زنه

می رم دریا

می شینم رو ماسه ها

هی موج دریا میاد رو پاهام

خیسم می کنه ُ

هی عقب می کشه خودشو

نگاه می کنم به تو

به تو که تابستون داره از چشات می زنه بیرون

داغ ِ داغ ...

حرارت از لبهات سُر می خوره رو بدنم

دلم میخواد آزادی رو فریاد بزنم

دلم میخواد بپرم رو گاری ِ مرد یخ فروش

بهش بگم آقا گاریت با همه یخ هاش چند ؟!

نگات کنم ...

صدات کنم ...

بخندم ...

بگم

بیا ... هُلم بده ...

بیا ... بخند ...

دلم میخواد روسری مو باز کنم و تو هوا بچرخونم ...

برقصم با صدای آب ...

بخندم ...

دستهامو بکشم روی موجها ...

خیس ِ خیس ...

بکشم روی تابستون لبهات ...

دلم میخواد داد بزنم

هی ... تو ...

نگاه کن

من با چه بهانه های کوچیکی

خوشبختم ...

میتونم خوشبختیمو داد بزنم

با آهنگ صدای تو

تو که هزار درخت دور تر از من ایستادی

تو که داغ حرف می زنی ...

مثل مُرداد ...

مثل تابستون ...

بشنو ...

همصدای موج

می گم ...

هی ... تَوهم ... بیا من هستم !

 

پ.ن :

خوشبختم ... بی بهونه ...

پ.ن :

قدرت

چه مفهوم پلیدی داشت

وقتی دست ِ تو افتاد

پله های تنفر رو رفتی بالا

هزار هزار پله

بالا تر از خُــــــــــدا

و حُکمت

پایان همه ی دوست داشتن ها بود ...

 

پ.ن:

دروغ می گویی
همیشه و همیشه
شکست نقطه ی آغاز نیست
وقتی اختیار به اجبار تبدیل می شود ...
...
کجاست آن دستهایی که
گرمای کویر محال بود
کجاست آن چشمهایی که
روشنی بخش زوال بود ...
...

با این همه
باز هم می گویی
شکست نقطه ی آغاز است ؟
...
نه ...
دروغ می گویی ...
همیشه و همیشه ...