بنگر چه ساده می میرم !!

 

به سان کرمی بر خاک

تن سائیدم و جان آلودم

 

ناگاه با جرقه ای در ذهنم به فکر پروانه شدن افتادم !

 

قفسی ساختم از آرزوهایم

محدود شدم به زیبایی ها و یکرنگی ها

 

در قفسم همه چیز پاک می نمود و خدا در آن موج می زد !!

 

پروانه شدم !!

 

گُریختم از معبر قفس

اوج گرفتم در آسمان آبی احساس

و رویای دشوار مرگ چه ساده آسان شد !!

 

مُردم ... !

 

و او خندید بی هیچ واهمه ای !!

 

این روزها را چه آسان بر خودم سخت کرده ام.

آنقدر فکر کرده ام که تمام مغز نداشته ام درد گرفته است .

دودی از سرم بیرون می آید همرنگ دود سیگارم ... خاکستری ... !

اندک سلولهای خاکستری مغزم آبی می سوزند و به اصل خویش

بر می گردند ...

خاکستر می شوند و با آه های گاه به گاهی که می کشم

گرد و غباری بر پا کرده ام که بیا و ببین !

آنچنان درگیر خویشم که در این هزار توی پیچ در پیچ انگار روزنی برای

فرار نیست .

بن بست است و بن بست و بن بست ...

گاهی خو می گیرم به این همه پایان در زندگیم !

گاهی هم لجبازی می کنم !

که غایتش همان خو گرفتن است !

همین !!