با روحم سخن می گفتم...

در آرام ترین ساعت شب...

در تمام زندگیم کاری جز این نداشته ام که روزم را بی حضورش سر کنم و شبها به اندوهش بیافزایم.مدتی است که احساس می کنم دیگر تاب ِ تحمل ِ این وضع را ندارد و اکنون است که شورش کند ، احساس می کند تنهایش می گذارم ...

اما ای کاش می دانست که من سرود لحظه های خوش را بی او نخواهم سرود.

در هنگام نخستین لرزش شناختمش...

سخن به لبهایم آمد...

آنگاه بر من خمید و به نجوا در گوشم گفت مدتهاست که با من است...

پس اینگونه بود که گاهی امنیت را نیز تجربه می کردم!

او هم مانند من بود...

البته من اینگونه گمان می کردم.

مانند هر شب پای سخن یکدیگر نشستیم.

گفتم: گمان می کنم تو هم مانند من شبی هستی تاریک و برهنه ، در پی کورسویی به نام رویا ، که در میانه ی راه ، سنگ به سنگ ِ مشکلات به دیواری مبدل شده اند که راه گریزی از آن دیگر نیست.

گفت: نه ، تو مانند من نیستی.

زیرا که تو هنوز کوله بار ِ گذشته هایت را به دوش می کشی.

کوله ات را بر زمین بگذار ، رها شو از هر چه هست و نیست...

تماشای ِ رد ِ پایت بر ریگها قدرتی بر تو نمی افزاید...

گفت: آری من مانند توام ...

شبم...

اما خاموش و عمیق...

در دل تنهایی من گاه به گاه تویی که می آیی..

آنگاه یکی خواهیم شد که دلت را چون من بر کف دست بگیری و پیش بروی...

نه پیچیده در هفت لفاف نفوذ ناپذیر.

بیا مانند هم باشیم ، اما بزرگ باشیم و بلند ، تا ریشه هایمان چشمان ِ نظاره گر را نوازشی باشد.

بیا مانند هم باشیم ، اندیشه های رام نگشته ی مان را به خاطره تبدیل کنیم.

بیا تا با هم در این بی کرانه ی دنیا با زبان بی کرانمان سخن بگوییم.

مرا آشکار کن تا ورای تابش نقابهای رنگین ، بتوانم زیباییم را نمایان کنم.

بیا با مهربانیمان حتی لحظه ی تولد مرگ را نیز جشن بگیریم ، چرا که او نیز از آن ماست.

بیا آوازی سر دهیم به ژرفای دریاها ...

و یادها را با آهنگمان سرشار کنیم.

به حرفهایش دل سپردم ...

انگار با واژه واژه هایش نقش سایه هامان را بر ریگها می کشید.

موج های بزرگ می آمدند و نقش ها ناپدید می گشتند...

... و او باز هم می کشید...

مانند هر شب با صدایش به خواب رفتم...

او باز هم می کشید...