مـمـــــــنـوع

می روم...می روم به جایی که تو همیشه هستی و آنجا نقطه ی آخر دنیا در جهان کوچک من است.
می روم و در میان راه می رسم به ساحل...
همان آرامش همیشگی دوباره سراغم را میگیرد و این آرامش یادآور این است که موجها هرگز دل دریا را آشفته حال نمی کنند.
یاد تو انگار قدرتش بیشتر از این موجهاست...یا من بی هدف و بی مقصد،سمت طوفان تو پیش آمده ام.دل من هر چقدر هم که دریــــــا بود با یاد تــــــو آرامشش رنگ باخته است.
من و دریا، تو را کم داشتیم.یاد تو بود .
در این نقطه ی آخر، خـــــدا را نزدیکتر حس میکنم.خدایی که همیشه از رگ گردن هم به من نزدیکتر بود،یا شاید اینجا من به خدا نزدیکترم...نقطه ی پایان است دیگر...!
...اینجا من به "خـــــودم" نزدیکترم شاید...!
دل ابرها هم گرفته است.باریدنشان را آرزو میکنم،تا شاید قطره های باران و اشکهای من یکی شوند...
تابلوی مـمــــنوع هنوز هست.
اگر بخواهیم آزاد میشود...اگر بخواهیم...
به یادت هستم.روزگارم را مرور میکنم...روزها و شبهایم را...روزهایم پر از یاد توست و شبهایم پر از تصویرت...
با تـــو شبهایم به رویا می ماند.
می اندیشم به این که می توانم دوام بیاورم...این درد را هم مرهمی باید...
تابلوی مـمــــنوع همچنان خودنمایی می کند...
اینجا،انگشتانم با بوی چشمهایت آشنا شدند...کاش چشمهایت غریبگی نمی کردند...
هنوز موجها می آیند و می روند...و من به این می اندیشم که چگونه یـــاد تـو تمام زوایای تاریک عصیانم را نمایان ساخت و من با جسارت بسیار در این دریای طوفانی پیش رفتم.
کاش نقطه ی پایانی وجود نداشت.
هنوز می اندیشم که چگونه دوران سرکشی من با نوازش های تو پایان می پذیرند...
کاش تمام پایان ها اینچنین شیرین بودند...
دوســتـت دارم های مرا پایانی نیست اما...چه شیرین باشد چه تلخ.
گرمای اشک هایم را حس میکنم که با قطره های باران یکی می شوند و چون یاد من در خاطر تو به سردی می گرایند.
در روزگار من یــاد تو از سر عادت نیست...مرهمی است بر دردهایم.
چشمهایت را هنوز هم دوست دارم...هر چقدر هم دور باشند...می دانی که،در مکتب من، فاصله ها حریف خاطره ها نیستند.
پایانی وجود ندارد تا تـــــو نباشی...
تابلوی مـمـــــنوع را ندیده بگیر...