برای تو...
برای تویی که خود و خدای خود را نشناخته ای.
برای تویی که به دنبال حقیقت میگردی.
برای تویی که از تمام سیاهی ها بیزاری.
برای تویی که نا امیدی تمام روحت را فراگرفته است.
برای تویی که به جای زنده بودن به یک مرگ عاشقانه ی ابلهانه می اندیشی.
برای تویی که زمان برایت کابوس شده است.
برای تویی که دلت حتی برای خودت جای امن بودن نیست.
برای تویی که زندگی برایت رنگین کمانی شده که گاه میاید و گاه میرود و تو هیچ گاه رنگهای زیبایش را نمی بینی.
برای تویی که عشق را میدانی و عشق را عشق نمیکنی و تمام زیبایی و لطافت روح پر طراوتت را در قفسی از جنس عادت محصور کرده ای و قفل این قفس از جنس امید است...
این اولین قدم است...
بدان چه میخواهم بگویم...
میخواهم بدانی کیستی و همه چیز را در خودت جستجو کنی...
میخواهم تو را به تو نشان بدهم...همین!
تجربه کن!
مطمئن باش که حتی اگر برایت بی نفع باشد ضرری هم در کار نیست.
زندگی را باور کن.
دستانت را در دستان گرم امید بگذار.او تو را به جایی خواهد برد...به سرزمینی که آنجا تو از هیچ به همه خواهی رسید...و تو بعد آن سفر عاشق خواهی شد...نمی خواهم بگویم عاشق چه؟چون خودت خواهی دید...و این خیلی ساده تر از آن است که فکر میکنی...
کافی است که قدم اول را خوب پیش بروی.
آماده باش...
کوله بارت را پر کن از کنجکاوی...از کنکاش...از تشنگی...کفش آهنی لازم نیست...با پای برهنه بیا...روحت را راحت بگذار...دستانت را از هر چه هست و نیست آزاد کن...پاهایت را از هر چه جاده رها...و آغوشت...و آغوشت را باز کن...برای من...من با توام...