درست یادم نیست سال چندم دبیرستان و کی بود ،اما مطمئنم بعدظهر بود و درس معارف اسلامی و جمله ای با این مضمون که همه ی لذت های دنیا زودگذر و فانی و چنین و چنان اند و...یادم نمیاید که آن وقتها به این جمله خندیده ام یا نه ،اما مطمئنم که حداقل لبخند زده ام ،شاید هم با بچه ها...

اما حالا که چند سال از آن روزهای رنگی و سیاه و سفید گذشته خوب که فکر میکنم به این نتیجه میرسم که آن جمله ی چند سال پیش درست بوده...اما این حرفم به این معنی نیست که مثلا به پوچی رسیده ام و فکرم حول و حوش چیزهایی مثل عزلت نشینی و خودکشی دور میزند ،اما فکر میکنم اگر امروز خوش باشم حتما فردا چیزی پیش میاید که همه ی خوشی ها به باد فراموشی سپرده شوند...یک جور حس معلق بودن و حس حباب بودن است و ترس از ترکیدن...البته شاید حالا که تو داری این چند خط را سرسری رد میکنی اوج دوران سرخوشی ،شاید هم سرکشی ات باشد.نمی دانم...

بارها شده با خودم فکر کرده ام این زندگی را برای چی دوست دارم...زندگی ای که بعضی اوقات تا سر حد مرگ آن چیزهایی که اسمش را احساس ،اعتماد ،انسانیت و ...می گذاریم ما را می برد...بازی مان میدهد؟!مثل یک مسابقه ی بی پایان نفسمان را میگیرد و بازی ها و جنگ ها و رفتن ها و برگشتن هایش از هیچ قاعده و فرمولی پیروی نمی کنند.داستانی که انگار همیشه یک جورهایی معلق است و درست وقتی به همین خصوصیتش میرسیم انگار جواب همه ی این سوال ها را پیدا می کنیم.

"تعلیق همیشگی"

و حالا با این اوضاع نمی دانم پیرو کدام "تز" بودن ،بهتر جواب می دهد.اینکه لحظه را در لحظه دریابیم یا اینکه برای روزهای نیامده کلی نقشه بکشیم و برنامه داشته باشیم...نمی دانم!