من هستم چون او هست.
هیچ وقت این حرفهای فلسفی را درست نفهمیدم که میگویند "هستم چون شک میکنم" یا "هستم
چون فکر میکنم" یا "می اندیشم پس هستم".اما یک گزاره ی فلسفی شبیه به اینها برای خودم
دارم.من می گویم "هستم چون او هست".
مرتبه ییقین این فلسفه وقتی است که به او نزدیکترم یا شاید هم به خودم. و این برایم بیش از هر چیز
دیگری عجیب است.
باز همه چیز حباب می شود.همه چیز و همه کس.از خودم گرفته تا بقیه.به بود و نبود همه می شود
شک کرد.ولی در مورد او راحت نمی شود شک بازی راه انداخت.
وقتی از مرزهای مخصوصی رد می شوی حقیقت صریح و واقعی و روشنی دورت را می گیرد.یکهو
میبینی رو دست خوردی.هم داری موجودیت او را تصدیق می کنی هم مال خودت را...دستی که
میخورد به شانه ات آنقدر واقعی است که هیچ وقت هیچ چیز دیگر توی این دنیا اینقدر حقیقت نداشته
است.وجود شانه را به خاطر دست باور می کنی.
برای اولین بار زمین زیر پایت سفت است.آنقدر سفت و مطمئن که می توانی مثل بچه ها پا بکوبی
رویش و بهانه یک چیزی را بگیری."من این را می خواهم...می خواهم...می خواهم."
وقت های دیگر زمین زیر پایت شنی است.ماسه ی لغزنده ولرزان است.پا بکوبی پایت بد جوری
فرو می رود که به این راحتی نمی شود درش آورد.
نزدیکش که می شوی طوری پنج حست درگیر می شوند که به نظرت می آید درس حواس پنج گانه ی
علوم دبستان را هیچ وقت نفهمیده بودی.
اما حیف که همیشه نزدیکم نیست.
یا هست و من نیستم.