این واژه های سبز و سپید سالها در قلبم زندگی کرده اند و صدای صمیمی انرا شنیده اند.این واژه ها مرا میشناسند و خوب میدانند که چقدر تو را دوست دارم.چه شبها که به خلوت ماه رفته ام تا تصویر تو را در چشم او ببینم.چه روزها که در نیزار باران به دنبال تو گشته ام.

هر واژه یک لحظه از زندگی من است.اگر الفبای زندگی ام را بیاموزی حرفهایم را ساده تر می فهمی. انگاه میبینی که واژه هایم برای اینکه در قلب تو جای گیرند بر کاغذ نشسته اند و انتظار میکشند.

وقتی میخواهم برای تو بنویسم هر چه واژه از ازل تا ابد وجود داشته و خواهد داشت در دستهای من است.میتوانم ازاد و راحت بنویسم.

از برگهای گمشده از اندوه های مقدس از خستگی های ممتد و از بالهای روشن تو که یک روز مرا به خداوند میرسانند.

هر شب خواب همه ی مردگان دنیا را میبینم که در کناره ی افق صف کشیده اند و به من خیره شده اند و پرنده ای را که دیگر نای پریدن ندارد با انگشت اشاره به هم نشان میدهند.

گاهی دیگران را به شکل واژه میبینم.میترسم در سپیده دم تنها بمانم  و نتوانم با واژه های رنگ پریده تو را بسرایم.

از چهره های سنگی و از دستهای سربی میترسم.