×
دیگر خیالم راحت است
که تمام واقعیت های ِ کثیف ِ زمین را کشف کرده ام
در میان خاکروبه ها ٬
در انحصار مردم زنده به گور شده ...
سهم من
از فردایی که با اشتیاق و دلهره
در انتظار آمدنش
دیوارهای ِ ذهنم را
رج به رج خط می کشم
چیزی نیست
جز حس ِ افروختن ِیک سیگار ٬
در تنهایی کوچه های خاکی ...
اما تو
بنواز دلم را
به نام بخوان بوسه ای را
که مرا بیدار می کند از مرگ ...
و تمام ساده لوحی مرا
از پنجره بیرون بریز
تا خورشید ِمُرداد من
حقیرترین ذره هایش را هم بسوزاند ...
پ . ن :
دیگه دلم نمی خواد بنویسم . این نوشته ها یه زمانی برام یه جور تسلی خاطر بود ٬ یه جور یاد آوری اتفاقات شیرین ٬ یه جور ثبت لحظه هایی که توی ذهن من نقش بستن ... اما حالا یه عذاب شده برام . انگار خیلی بیشتر از اونچه که باید ٬ دارم خودم و لذت هام و دردهام رو می شناسم و به خودم یادآوری می کنم ...
+ نوشته شده در ساعت توسط ЭМИ
|