×
در آینه دیدم
فصلی دیگر آغاز شده
با رویش ِ بنفشه های ِ کبود بر تنم ...
تو که زمستان را تمام کرده ای بگو
در آن جاده ی برفی
بتی از یخ ندیدی ؟
همان خدایی که از آرزوهای ِ من ترسید ٬
ایستاد و بر چوب دست ِ مستی ات تکیه کرد ...
پ.ن :
برایم هزار قاب ِ خالی بیاورید تا عکسهای ذهنم را در آغوش بگیرند ... نگاه کنید ٬ دو جنگل خیس ٬چشمهایش ٬ هزار چراغ رنگی در آب ٬ آن دامن کوتاه ِ اسکاتلندی ٬ این یکی عکس ِ یک صداست ٬ برگهای سوخته ی خاطرات ٬ این همان آغوشیست که درست اندازه ی تنم بود ٬ اینجا را ببین او جای ِ من دستش را گرفته ... من عکاس بودم ... فقط همین .
+ نوشته شده در ساعت توسط ЭМИ
|