در آینه دیدم  

فصلی دیگر آغاز شده

با رویش ِ بنفشه های ِ کبود بر تنم ...

تو که زمستان را تمام کرده ای بگو 

در آن جاده ی برفی

بتی از یخ ندیدی ؟

همان خدایی که از آرزوهای ِ من ترسید  ٬

ایستاد و بر چوب دست ِ مستی ات تکیه کرد  ...

پ.ن :

برایم هزار قاب ِ خالی بیاورید تا عکسهای ذهنم را در آغوش بگیرند ... نگاه کنید ٬ دو جنگل خیس ٬چشمهایش ٬ هزار چراغ رنگی در آب ٬ آن دامن کوتاه ِ اسکاتلندی ٬ این یکی عکس ِ یک صداست ٬ برگهای سوخته ی خاطرات ٬ این همان آغوشیست که درست اندازه ی تنم بود ٬ اینجا را ببین او جای ِ من دستش را گرفته ... من عکاس بودم ... فقط همین .