وقتی به خودم نگاه می کنم فقط یه سایه می بینم . یه سایه ی کمرنگ از اون چیزی که روزی می خواستم باشم . پوزخندی می زنم و به این فکر می کنم که حالا دیگه همه سایه شدن . سایه ای از بودن ِ واقعی . حالا دیگه هیچ کس حتی " بودن " رو نمی تونه درست معنا کنه . چه توقع ِ بی جایی می شه وقتی ازشون می خواهیم که باشن ...

احساس ِ درموندگی می کنم . مثل ِ تمام ِ اوقاتی ( کم هم نیستند ) که این حس رو دارم ٬ تنها راهی که برام می مونه این هست که پناه ببرم به تخت خوابم و مثل ِ یه مرده دراز بکشم و خیره شم به سقف و فکر کنم و فکر کنم و فکر کنم ...

توی اتاق ِ من ٬ تنها نشونه از گذشت زمان اوج گرفتن و خاموشی ِ صداهای غریب ِ تو کوچه است و البته روشنایی و تاریکی که انگار تنها چیزی ِ که هنوز رو اصولی که داشته ٬ داره پیش می ره ...

گاهی آدم ها هستی شون رو به خونه ها تحمیل می کنن و گاهی خونه ها سرنوشت ِ آدمها رو رقم می زنن . توی بعضی خونه ها ٬ اونا که آخر خط هستن ٬ نمی شه خندید ... یعنی همیشه یه چیزی ٬ یه جوری رو اعصاب ِ و اسباب ِ زحمت . دل ِ آدم به چیزی خوش نمی شه ٬ یا اگه شد ٬ زود اون شادی رو از دست می ده . حالا هر چقدر به خودش شور و شوق ِ زندگی تزریق کنه ٬ بازم شکل خونه می شه . راکد و کج خیال ... ربطی هم به تازگی و کهنگی ٬ یا حتی کوچیکی و بزرگی ِ خونه نداره . اصلاْ بعضی خونه ها ذاتاْ واسه زندگی ساخته نشدن ٬ توی اون ها فقط می شه مُــرد .

این مهم نیست که روح یا جسمت می میره ٬ مهم مُــردن ِِ بی موقع و از سر ِ ناچاری ِ .

می میری چون کار بهتری ازت بر نمیاد .