×
ایمانم سبز بود
و او
شعار می داد
که
پاکم
چون دریا ...
حال که در مرداب فرو رفته ام
می فهمم
هیچ کجای ِ دریا ٬ حتی
نمی توان یک مشت آب ِ پاک خرید .
باد همهمه می کرد
و او
آیه می آورد
که
گر اعتراف به عشق کنی
جوانه خواهد داد باورهای ِ خفته
و جنگل خواهد شد ٬
احساس ...
چشمم به دیدن ِ گیاهی خشک شد
در تن ِ خاک ٬
نمی دانست آیا
نهال ِ احساس ِ ما
در جویی از آبهای ِ هرزه
در تکاپوی ِ خفتن است ؟
به گمانش
پیامبر بود .
رسالتش همه فریب ٬
با نور های کاذب و بی هاله .
ای دریغ بر من
که نمی دانستم
بوی تنش مست نمی کند دیگر
تا شیشه های ِ الکل ِ سپید هست .
+ نوشته شده در ساعت توسط ЭМИ
|