ایمانم سبز بود

و او

شعار می داد

که

پاکم

چون دریا ...

حال که در مرداب فرو رفته ام

می فهمم

هیچ کجای ِ دریا ٬ حتی

نمی توان یک مشت آب ِ پاک خرید .

باد همهمه می کرد

و او

آیه می آورد

که

گر اعتراف به عشق کنی

جوانه خواهد داد باورهای ِ خفته

و جنگل خواهد شد ٬

احساس ...

چشمم به دیدن ِ گیاهی خشک شد

در تن ِ خاک ٬

نمی دانست آیا

نهال ِ احساس ِ ما

در جویی از آبهای ِ هرزه

در تکاپوی ِ خفتن است ؟

به گمانش

پیامبر بود .

رسالتش همه فریب ٬

با نور های کاذب و بی هاله .

ای دریغ بر من

که نمی دانستم

بوی تنش مست نمی کند دیگر

تا شیشه های ِ الکل ِ سپید هست .