|
وقتی زندگی مرا تهدید می کند به نبودن من چه خوش خیالم که در خیالم با تو با شعرهایم عشقبازی می کنم ... وقتی حتی باران سپیدی پنجره ها را می شوید و لکه های تیره به جا می گذارد من چه خوش خیالم که با تو به زبان شعر سخن می گویم ... وقتی هر روز در این جنگل آهن و سنگ پی مقبره ی خویش می گردم وای ... من چه خوش خیالم که دلسپرده ی جنگل مژگان تو شدم ... وقتی لکه های خون مرا به میهمانی ِ مرگ ِ احساس می برند من چه خوش خیالم که پرنده ی احساسم را در آسمان تو پر می دهم ... ... دلم گرفت پشت این پنجره ی ماتم ... ... صدای گام های غریب غم را می شنوی ؟! ... دلم گرفت وقتی دیدم برق نگاهم دیگر در ذهنت حتی سوسو هم نمی زند و مانند چراغ های این خیابان پرپر شده است و مانند سیگارهای من ٬ خاکستر ... ... در خلوتم بی مهابا سکوت می کنم تا طنین شیونم کلاغ ها را به خانه باز نگرداند ... ... در خلوتم می نویسم اما سیاه ... ... وقتی در عمق آینه ها هم می شود تصویر کلاغ را لب دیوار همسایه ٬ در آغوش گرفت ... من چه خوش خیالم که پنجره ها را می بندم ... ... بیا ... بیا با من ... آرام بایست ... نیم رُخ ... بگذار در آینه ی احساسم نشانت بدهم که انجماد نزدیک است ... ... بگذار بگویمت که عطش تابستانی لبهایت چه زمانی در نهایت ِ صفر درجه قندیل می بندند ... ... بیا با من ... تا مرز بی نهایت ... تا انجماد روح پیله بسته ی احساس ... بیا با من ... تا از لا به لای زخمهای خرافات لحظه ای در آغوش بگیریم تنهاییمان را ... و فراموش کنیم ماشه ای را که انفجار به ارمغان دارد ... ... بیا با من ... تا از لا به لای تارهای عنکبوت پروانه ی احساسمان را پر دهیم و بدرقه اش کنیم تا به سلامت از این جوی پر لجن ٬ بپرد ... ... بیا با من ... تا نشانت بدهم که حتی اگر من بنویسم ُ حتی اگر تو بخوانی اینجا کشتارگاه عشق و غرور ماست ... + ЭМИ |
|