|
با چشمهای جنگل به سبزی همان برگ نیلوفر آبی که اسم رمز همه ی شبهای من است ...
با لبانی منتظر به دلتنگی همان بوسه ی وحشی که انتهای دیدار تو و من بود ...
با آغوشی بی انتها به دنجی همان گوشه ی این جهان که در آن واژه هایم رنگ عوض می کنند ...
آمدی ...
بوسیدن را بوسیدم و کنار گذاشتم به بوئیدنت اکتفا کردم به لمس آزادی در قفس بازوانت از همیشه مشتاق تر بودم ... و تو آغوشی شدی بی انتها ...
دیگر واژه ها تکرار نبودنت را ضرب نمی گیرند دیگر آمدن هاست که در اوج است ٬ وقتی سرم بر شانه های آمدنت آرام گرفته است ...
در دستان منی زمان آرامش فرا رسیده است و بار سنگین چشمهایت هنوز بر شانه های من زخم می زنند ... ... رد پای جنگل بر کویر تنم پیداست ...
مرداب راهی پیدا کرده است به دریا ... دریا می خندد و با عطر نیلوفر آبی تنفس آغاز می شود ... ... تنها تو شایسته ی به جا ماندن در نقش خاطره ها هستی ...
می پنداشتم ترک های دلم را مدتهاست بند زده ام اما حالا در آغوشت بند دلم را به آب دادم و بر برگهای نیلوفری تنت ٬ شبنم نشسته است ...
هیچ نگو ... من هم سکوت می کنم ... تا پروانه ی احساس از شانه های خوشبختی ام سُر نخورد ...
بگذار خیال کنم به هوای من آمدی ... بگذار در ِ روباهایم را هر شب باز بگذارم و ایوان خیالم را آب و جارو کنم در انتظار خلوت مقدسمان ...
باز هم بیا ... با چشمهای جنگلی ... با لبانی منتظر ... با آغوشی بی انتها ... تا من دلتنگیم را نفس بکشم .
+ ЭМИ |
|