|
به حرمت سالهای دراز انزوا ، صورتکی هدیه گرفتم با طرح سکوت دهانش را بسته بودند نه با سیلی با بوسه *** شادی فریاد رنج خنده و گریه ام را در چشمهایم می توانستی ببینی *** و اکنون مدتی است که چشمهایم از کار افتاده اند نا توان ِ ناتوانم *** نگاه گیج و گنگم را بر نگاه هر رهگذری می دوزم شاید برق نگاهش رمز گشای بی تابی ام باشد و چه عایدم می شود ؟! اشک ... نه از سر شوق و نه حتی دلتنگی دود سیگارش مرا به گریه دعوت می کند ... پ.ن : بی نیاز الکل و دود چنان مست می شوم با شراب نفسهایت که از تمام دنیا تنها دلم عطر هوای تو را می خواهد تصویر تو همیشه ترین است ای شاعر شعرهای مه آلود ! + ЭМИ |
|