|
خسته بودم ... هوای دم کرده تابستون کلافه ام کرده بود ... ترجیح دادم به جای اینکه با این ماشین که هوای داخلش از کل هوای تهرون دی اکسید و مونو اکسید بیشتری داره چرخ بزنم ، برگردم خونه و سر و صدای اون کولر قدیمی رو به جون بخرم ... برگشتم ... ولو شدم روی کاناپه ... چشمام داشت سنگین می شد ... کولر می گفت : تاپ تاپ تاتاپ تاپ ... بلند شدم لباسم رو درآوردم ... در یخچال رو باز کردم ... یه آبمیوه ای بود که حالا دیگه نیست ... پس به درک ! زحمت خوردنش رو هم ندارم ... سیگارم رو روشن می کنم ... بر می گردم و دوباره روی کاناپه ولو می شم ... هزار تا فکر دارن تو سرم رژه می رن ... یکیشونو می چسبم و می رم تا تهش ... ته تهش که نه ... اما دنبالشو می گیرم ... دوست دارم حداقل رویاهام دست خودم باشن ... رنگی ... اصلاً رنگین کمون ! صدای پا میاد ... یاد این جمله ی مسخره می افتم که : یعنی کی می تونه باشه ؟! نه ... واقعا ً ! کیه ؟! اونم با کلید ! بی اطلاع قبلی ! نه ... اشتباه نمی کنم ... در باز می شه ... - تویی ؟! ... سلام ! - اِه ... سلام عزیزم ! ... تو خونه ای ؟! - تو کلید اینجا رو داشتی ؟! - خودت بهم داده بودی ! - من ؟! ... کی ؟! - مهم نیست ! بازم افتادی رو دور الکل فراموشی گرفتی ! هان ؟! - ... ( از این خنده های مضحکش متنفرم ) ... داد می زنم : من افتادم رو دور الکل ؟! من کلیدی به تو ندادم ! اینجا خونه ی منه و تو اینقدر وقیح شدی که سرتو انداختی پائین اومدی تو ... و تازه می گی تو خونه ای ؟! ... رنگ صورتش از قهوه ای بر می گرده به قرمز ... ازش نمی ترسم ... اینو خودشم می دونه ... شاید واسه اینکه دیگه چیزی برای از دست دادن ندارم ! همین جور که دارم تو چشای گرد شده اش نگاه می کنم جواب کلی از سوالهامو می گیرم ... راز گمشدن دستبند یادگاری ... انگشترهای امانتی مامان ... دوربین عکاسی ... هه ... آبمیوه های توی یخچال !! ... پست فطرت ! با صدایی که به زور از حلقم بیرون می زنه می گم ... پست فطرت ! هلم می ده ... مطمئنم که زورش از من بیشتره ... اما تسلیم نمی شم ... با یه دست گردنمو محکم میگیره و تا می تونه فشار می ده ... دیگه به هیچی نمی تونم فکر کنم ... برق چاقوی ضامن دارش میوفته تو چشم ... نه ... دیگه کاری از من بر نمیاد ... دوست داره التماس کنم ... اینو تو این وضعیت هم می فهمم ... کاری که هیچ وقت نکردم ... احتمالاً یه خراشی رو گردنم افتاده ... خیسی خون رو احساس می کنم ... چشمامو می بندم ... داره هذیون می گه ... یه مدت بود که بهش شک کرده بودم ... به خوشی هاش ... به عصبی بودناش ... به خودم که با اون ارتباط دارم ... به اعتیادش شک کرده بودم ... چشمامو می بندم ... گوش هامو که نمی تونم ببندم ! داره هذیون می گه ... نگاهش نمی کنم ... چون می دونم دهنش کف کرده ... حالم داره بهم می خوره ... همه سنگینی هیکلش رو روی بدنم احساس می کنم ... - تو هیچ وقت منو جدی نگرفتی ... بلند می شه ... کیفمو بر می داره ... می گرده ... نمی دونم چرا می گرده ... اصلاً دنبال چی می گرده ... اون که جای پولها رو می دونه ... مثل اینکه یادش میاد ... گردنمو محکم می گیرم تو دستهام ... حس دستهاش هنوز هست ! می ره ... در نیمه باز می مونه ... یاد اون دختری افتادم که خانم همسایه با هیجان قصه ی قتلش رو واسم تعریف می کرد ... با روسری خفه اش کرده بودن ... تو همین اتاق ... هنوز بوی عطرش که حالا دیگه بوی تعفن به خودش گرفته اینجا حس می شه ... صدای ناله هاش ... التماس هاش ... یعنی واقعاً رمز به قتل نرسیدن من ، جدی نگرفتن قاتلم بود ؟! شاید چون دیگه چیزی برای از دست دادن نداشتم ... شاید واسه همین هنوز زنده ام ... هنوزم چیزی برای از دست دادن ندارم ... ! هنوزم زنده ام ... !! + ЭМИ |
|