تبليغاتX
ЭЛЬМИРА - ×

ЭЛЬМИРА

 

خسته بودم ...

هوای دم کرده تابستون کلافه ام کرده بود ...

ترجیح دادم به جای اینکه با این ماشین که هوای داخلش از کل هوای

تهرون دی اکسید و مونو اکسید بیشتری داره چرخ بزنم ،

برگردم خونه و سر و صدای اون کولر قدیمی رو به جون بخرم ...

برگشتم ...

ولو شدم روی کاناپه ... چشمام داشت سنگین می شد ...

کولر می گفت : تاپ تاپ تاتاپ تاپ ...

بلند شدم لباسم رو درآوردم ...

در یخچال رو باز کردم ...

یه آبمیوه ای بود که حالا دیگه نیست ...

پس به درک ! زحمت خوردنش رو هم ندارم ...

سیگارم رو روشن می کنم ... بر می گردم و دوباره روی کاناپه

ولو می شم ...

هزار تا فکر دارن تو سرم رژه می رن ...

یکیشونو می چسبم و می رم تا تهش ...

ته تهش که نه ... اما دنبالشو می گیرم ...

دوست دارم حداقل رویاهام دست خودم باشن ...

رنگی ...

اصلاً رنگین کمون !

صدای پا میاد ...

یاد این جمله ی مسخره می افتم که : یعنی کی می تونه باشه ؟!

نه ... واقعا ً ! کیه ؟! اونم با کلید ! بی اطلاع قبلی !

نه ... اشتباه نمی کنم ...

در باز می شه ...

-         تویی ؟! ... سلام !

-         اِه ... سلام عزیزم ! ... تو خونه ای ؟!

-         تو کلید اینجا رو داشتی ؟!

-         خودت بهم داده بودی !

-         من ؟! ... کی ؟!

-         مهم نیست ! بازم افتادی رو دور الکل فراموشی گرفتی ! هان ؟!

-         ... ( از این خنده های مضحکش متنفرم ) ...

داد می زنم : من افتادم رو دور الکل ؟! من کلیدی به تو ندادم !

اینجا خونه ی منه و تو اینقدر وقیح شدی که سرتو انداختی پائین اومدی تو ...

و تازه می گی تو خونه ای ؟!

...

رنگ صورتش از قهوه ای بر می گرده به قرمز ...

ازش نمی ترسم ... اینو خودشم می دونه ...

شاید واسه اینکه دیگه چیزی برای از دست دادن ندارم !

همین جور که دارم تو چشای گرد شده اش نگاه می کنم جواب کلی از سوالهامو می گیرم ...

راز گمشدن دستبند یادگاری ... انگشترهای امانتی مامان ...

دوربین عکاسی ... هه ... آبمیوه های توی یخچال !! ... پست فطرت !

با صدایی که به زور از حلقم بیرون می زنه می گم ... پست فطرت !

هلم می ده ... مطمئنم که زورش از من بیشتره ...

اما تسلیم نمی شم ...

با یه دست گردنمو محکم میگیره و تا می تونه فشار می ده ...

دیگه به هیچی نمی تونم فکر کنم ...

برق چاقوی ضامن دارش میوفته تو چشم ...

نه ...

دیگه کاری از من بر نمیاد ...

دوست داره التماس کنم ... اینو تو این وضعیت هم می فهمم ...

کاری که هیچ وقت نکردم ...

احتمالاً یه خراشی رو گردنم افتاده ...

خیسی خون رو احساس می کنم ...

چشمامو می بندم ... داره هذیون می گه ...

یه مدت بود که بهش شک کرده بودم ...

به خوشی هاش ... به عصبی بودناش ...

به خودم که با اون ارتباط دارم ... به اعتیادش شک کرده بودم ...

چشمامو می بندم ... گوش هامو که نمی تونم ببندم !

داره هذیون می گه ... نگاهش نمی کنم ...

چون می دونم دهنش کف کرده ... حالم داره بهم می خوره ...

همه سنگینی هیکلش رو روی بدنم احساس می کنم ...

-         تو هیچ وقت منو جدی نگرفتی ...

بلند می شه ... کیفمو بر می داره ... می گرده ...

نمی دونم چرا می گرده ... اصلاً دنبال چی می گرده ...

اون که جای پولها رو می دونه ...

مثل اینکه یادش میاد ...

گردنمو محکم می گیرم تو دستهام ... حس دستهاش هنوز هست !

می ره ... در نیمه باز می مونه ...

یاد اون دختری افتادم که خانم همسایه با هیجان قصه ی قتلش رو واسم تعریف می کرد ...

با روسری خفه اش کرده بودن ...

تو همین اتاق ...

هنوز بوی عطرش که حالا دیگه بوی تعفن به خودش گرفته اینجا حس می شه ...

صدای ناله هاش ... التماس هاش ...

یعنی واقعاً رمز به قتل نرسیدن من ، جدی نگرفتن قاتلم بود ؟!

شاید چون دیگه چیزی برای از دست دادن نداشتم ...

شاید واسه همین هنوز زنده ام ...

هنوزم چیزی برای از دست دادن ندارم ... !

هنوزم زنده ام ... !!

 

+ ЭМИ |


X

خاکستری بنواز
آواز خوان ِ جدایی ِتـــرمــــه
دلیل سینه کوب ِ
گلوله و زخمه.





صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

دست نوشته هایی از بلاگرها
موج نو
یه وجب گُه
خواب همه و دردهایم
خزعبلات دور ریختنی ذهن یک عقرب مست
بیست و چهار ساعت در خواب و بیداری
ـــــــ یک وبلاگ تخمی ـــــــ
حوت
دوزخی
یادداشت های یک پسر شوریده
برای هر لیلی صورتی مجنون صفتی آفریده شده است
دیوونه
در انتظار گودو
رویای آبی
کلاغ
روزمرگی
همیشه بیزار باش
دختر باز
آسمان باز
سیگار و اسپرسو
دست نوشته های آخرین دیوانه
مترسک
خود خودم بی واسطه
آن تنها یک رویا بود
فندک شکسته
برهنه در باد
یه دیوونه داره از قفس می پره
بسه دیگه خفه شو
فلانی
خود نگاشت
مهمان منـی به آب
شکلات داغ
اسرار مگــــــو
پـــــارادایـــــس
سیـــــنوس آلفا
شبیه هیچ شده ام
ماهی سیاه کوچولو
مــمـاس
گذری بیش نیست
فوتبال روز ایران
یاس بهار
دغدغه های دست نوشته
غروب ممنوع
نوشتن با چشمهای بسته
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

مرداد 1387

تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
اسفند 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385