تبليغاتX
ЭЛЬМИРА - ×

ЭЛЬМИРА

دیگر نمی خواستم به خانه برگردم...

دیگر نمی توانستم بخندم...

با حتی به صدای خنده های دیگران گوش کنم...

خنده هایم را کجا جا گذاشته ام ؟!

سرگردانم...

بغض گلویم را پاره پاره کرده است...

نمی توانم گریه کنم...

اشکهایم را در جیب هایم مخفی کرده ام...

جا نگذاشته ام !

مقصدم کجاست ؟ ... نمی دانم ...

پی روزنه ای می گردم تا مرا از این دنیا و این آدمها دور کند ...

لحظه ای دوباره خودم باشم و خودم ...

فکر کنم ...

آنقدر که مغزم از ادامه راه خسته شود ...

جز گریه راهی برایم نماند ...

اشکم که سرازیر شود می توانم حرف بزنم ...

فریاد بزنم ... فحش بدهم ... به همه ... به تو ... به خودم ...

نمی دانم ... حتماْ دلت برای زار زدنم تنگ شده بود ...

برای هق هق بی صدایم ...

برای بالش خیس از اشکم ...

برای دستان لرزانم ...

دلت برای اینگونه منی تنگ شده بود ؟!

حالا بنشین ... نگاه کن ...

دیگر برایم مهم نیست که اداره ی جهانی بر عهده ی توست ...

استعفا بده ...

یک فضای خالی برای دو نفر نتوانستی پیدا کنی ...

استعفا بده ...

داد می زنم ... بشنو ...

فقط حرف نزن ! که حالم از این استدلال های بی منطقت بهم می خورد.

با هیجان شروع می کنی ... با هیجان پی اش را می گیرم ...

حوصله ات سر می رود ... ورق را بر می گردانی ... می میرم !

چند بار بمیرم ؟! ... توانم را می سنجی ؟! ... بگذار بگویم ... ندارم ... ندارم ... ندارم !

من اینجا چه می کنم ؟! غارم کجاست ؟! سالیان دراز انزوا حرمت داشت ...

می گردم ... نمی یابمش ...

من را چه به این آرزوها ... من را چه به این رسیدن ها ... به این رویا ها ...

دیگر به خانه بر نمی گردم ...

هان ؟! ... کار جهانت لنگ مانده است ؟!

برو ... دیگر حتی نمی خواهم به حرفهایم گوش کنی ... برو !

خودم می شنوم آنچه در در ذهنم می گذرد ...

فریاد می شود ... فریادی نیمه تمام ...

میان بغض و گریه داد زده ای ؟! ... آن جور ...

کجاست آن دستانی که ریشه های مرا دریافته بود ؟ ... کجاست ؟!

نگاه منتظرش هزار هزار بار از جلوی پرده ی اشکم لرزان لرزان رد می شود ...

گره ی نگاه هایمان یادت هست ؟

واژه ی پاک سکوت ...

دلم گرفته است ... دلم عجیب گرفته است ...

به هجوم دشمنانه ی اندوه لعنت !

لعنت به آن لحظه ای که از عشق با تو حرف می زدم ...

لعنت بر من ...

لعنت !

بوی تعفن این فاصله حالم را بهم می زند ...

همیشه فاصله ای هست میان من ... تا تو ...

همیشه فاصله ای هست ... فاصله هایی که غرق ابهامند ...

دلم نمی خواست به خانه برگردم ...

هنوز در سفرم .. خیالم در ابعاد ساده ی اتاق با تو شناور است ...

هنوز در سفرم ...

بمان تا سیگاری برایت روشن کنم ... تا به اندازه ی خاکستر شدن بک سیگار دردهایم را فریاد کنم و تو تماشا کنی ... طاقت بیار ... بمان ...

سیگارهای کاشته ام قطار شده اند ...

خوب گوش کن ...

صدای گریه نمی آید از دور ؟!

دلی بی تاب تاب نمی خورد در سیطره ی چشمانت ؟!

بنگر ... من نیستم ؟!

نه ... من نیستم ... من سالهاست که مرده ام برای تو ...

اندوه همان درد است که من در آن غوطه ورم اکنون ...

صدایت هنوز در صدایم جاریست ...

...

+ ЭМИ |


X

خاکستری بنواز
آواز خوان ِ جدایی ِتـــرمــــه
دلیل سینه کوب ِ
گلوله و زخمه.





صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

دست نوشته هایی از بلاگرها
موج نو
یه وجب گُه
خواب همه و دردهایم
خزعبلات دور ریختنی ذهن یک عقرب مست
بیست و چهار ساعت در خواب و بیداری
ـــــــ یک وبلاگ تخمی ـــــــ
حوت
دوزخی
یادداشت های یک پسر شوریده
برای هر لیلی صورتی مجنون صفتی آفریده شده است
دیوونه
در انتظار گودو
رویای آبی
کلاغ
روزمرگی
همیشه بیزار باش
دختر باز
آسمان باز
سیگار و اسپرسو
دست نوشته های آخرین دیوانه
مترسک
خود خودم بی واسطه
آن تنها یک رویا بود
فندک شکسته
برهنه در باد
یه دیوونه داره از قفس می پره
بسه دیگه خفه شو
فلانی
خود نگاشت
مهمان منـی به آب
شکلات داغ
اسرار مگــــــو
پـــــارادایـــــس
سیـــــنوس آلفا
شبیه هیچ شده ام
ماهی سیاه کوچولو
مــمـاس
گذری بیش نیست
فوتبال روز ایران
یاس بهار
دغدغه های دست نوشته
غروب ممنوع
نوشتن با چشمهای بسته
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

مرداد 1387

تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
اسفند 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385