|
دیگر نمی خواستم به خانه برگردم...
دیگر نمی توانستم بخندم... با حتی به صدای خنده های دیگران گوش کنم... خنده هایم را کجا جا گذاشته ام ؟! سرگردانم... بغض گلویم را پاره پاره کرده است... نمی توانم گریه کنم... اشکهایم را در جیب هایم مخفی کرده ام... جا نگذاشته ام ! مقصدم کجاست ؟ ... نمی دانم ... پی روزنه ای می گردم تا مرا از این دنیا و این آدمها دور کند ... لحظه ای دوباره خودم باشم و خودم ... فکر کنم ... آنقدر که مغزم از ادامه راه خسته شود ... جز گریه راهی برایم نماند ... اشکم که سرازیر شود می توانم حرف بزنم ... فریاد بزنم ... فحش بدهم ... به همه ... به تو ... به خودم ... نمی دانم ... حتماْ دلت برای زار زدنم تنگ شده بود ... برای هق هق بی صدایم ... برای بالش خیس از اشکم ... برای دستان لرزانم ... دلت برای اینگونه منی تنگ شده بود ؟! حالا بنشین ... نگاه کن ... دیگر برایم مهم نیست که اداره ی جهانی بر عهده ی توست ... استعفا بده ... یک فضای خالی برای دو نفر نتوانستی پیدا کنی ... استعفا بده ... داد می زنم ... بشنو ... فقط حرف نزن ! که حالم از این استدلال های بی منطقت بهم می خورد. با هیجان شروع می کنی ... با هیجان پی اش را می گیرم ... حوصله ات سر می رود ... ورق را بر می گردانی ... می میرم ! چند بار بمیرم ؟! ... توانم را می سنجی ؟! ... بگذار بگویم ... ندارم ... ندارم ... ندارم ! من اینجا چه می کنم ؟! غارم کجاست ؟! سالیان دراز انزوا حرمت داشت ... می گردم ... نمی یابمش ... من را چه به این آرزوها ... من را چه به این رسیدن ها ... به این رویا ها ... دیگر به خانه بر نمی گردم ... هان ؟! ... کار جهانت لنگ مانده است ؟! برو ... دیگر حتی نمی خواهم به حرفهایم گوش کنی ... برو ! خودم می شنوم آنچه در در ذهنم می گذرد ... فریاد می شود ... فریادی نیمه تمام ... میان بغض و گریه داد زده ای ؟! ... آن جور ... کجاست آن دستانی که ریشه های مرا دریافته بود ؟ ... کجاست ؟! نگاه منتظرش هزار هزار بار از جلوی پرده ی اشکم لرزان لرزان رد می شود ... گره ی نگاه هایمان یادت هست ؟ واژه ی پاک سکوت ... دلم گرفته است ... دلم عجیب گرفته است ... به هجوم دشمنانه ی اندوه لعنت ! لعنت به آن لحظه ای که از عشق با تو حرف می زدم ... لعنت بر من ... لعنت ! بوی تعفن این فاصله حالم را بهم می زند ... همیشه فاصله ای هست میان من ... تا تو ... همیشه فاصله ای هست ... فاصله هایی که غرق ابهامند ... دلم نمی خواست به خانه برگردم ... هنوز در سفرم .. خیالم در ابعاد ساده ی اتاق با تو شناور است ... هنوز در سفرم ... بمان تا سیگاری برایت روشن کنم ... تا به اندازه ی خاکستر شدن بک سیگار دردهایم را فریاد کنم و تو تماشا کنی ... طاقت بیار ... بمان ... سیگارهای کاشته ام قطار شده اند ... خوب گوش کن ... صدای گریه نمی آید از دور ؟! دلی بی تاب تاب نمی خورد در سیطره ی چشمانت ؟! بنگر ... من نیستم ؟! نه ... من نیستم ... من سالهاست که مرده ام برای تو ... اندوه همان درد است که من در آن غوطه ورم اکنون ... صدایت هنوز در صدایم جاریست ... ... + ЭМИ |
|