|
گفتی آینده ... ؟!! بر بام این خانه ی سیاه جز دودکشی شکسته چیزی نمی بینی ... که دیریست آشیانه ی کلاغهاست ... و گه گاه جز دود سیاه ارمغانی ندارد ... پ.ن : تویی که ردپای آرزوهای برباد رفته ات را با دود و الکل پُر می کنی ... آرزو های تو آرزو های من هم هست ... ... ... ... سرم گیج می رود حالا دیگر تمام سیگارها طعم لبانت را به یادم می آورد خیره می شوم به در به جای خالی ات به صندلی ات به هوا که دیگر سنگین نفسهای تو نمی تواند باشد سیگارم را روی لبهایم جا به جا می کنم درون انگشتهایم می چرخانم این پا و آن پا می کنم نه ... دیگر هیچ دستی ماشه را نمی چکاند و سیگار ساعت ها بر روی لبانم خشکش می زند بی آتش بی کبریت بی فندک بی دود بی دستهایت بی تو ... + ЭМИ |
|