|
چشمهایم جز تاریکی مه آلود فضای اتاقم و شعله های رو به خاموشی شمع های یادگاری چیزی نمی دید ... همه صدای باران پیچیده در گوشهایم ... زمزمه های گاه به گاه قورباغه ها که آواز خوان ، جشن باران گرفته بودند انگار ... ساعتهاست که بی هیچ حرکتی نشسته ام و به تفکیک صدای باران و این آوازها مشغولم .صدایت در سرم می پیچد ... تکرار کلمه ی نفرت انگیز " هرگز " تمام توانم را ربوده است. کجاست نیرویی تا حرکتی کنم ... تمام آنچه در ذهنم می گذرد را دور بریزم ... همه چیزی در اطرافم خلاف این جریان در حرکتند . نیم خیز می شوم ... در روشنایی اندک کورمال کورمال پی نشانی از تو می گردم ... هان ... عطرت ... خالیست ... اما در ذهنم جاریست . عطر تنت در فضا می پیچد . و باز هم هجوم خیال ... باران با شدت بیشتری به پنجره می کوبد ... می گشایمش . باد سرد ... بوی خاک ... بگذار ببینم ... صدایی می آید ... باران نیست ... جشن قورباغه ها هم نیست ... طنین آواز رهگذریست که کوچه های تنهایی را خیس ... خیس ... می پیماید . کنجکاو می شوم ... نزدیک می شود ... در سیاهی شعله ی قرمز رنگی هی بالا می رود ... هی پایین می آید ... رهگذر سیگار می کشد . نزدیک می شود ... باران می بارد ... نزدیکتر ... حجمی تیره رنگ ... سیاه ... رنگ ِ مرگ . لحظه ای می ایستد ... سیگاری دیگر . باد با بارانی بلندش در جنگ است ... همراه می شویم ... می گذریم ... کلاغ پیر پرید شاخه ی تر شکست کسی گذر می کرد با صدای باد با صدای برگ به خاطرت چه گذشت؟ زندگی ؟! یا که مرگ ؟!! عابر کوچه ی متروک زمان قاصد دریا بود ... + ЭМИ |
|