|
صدای باران ... دود سیگار ... من ... با ذهنی در جستجوی آینده ... آینده ای ورای آن گذشته ی تیر باران شده ... عبور از فراز و نشیب در یک سفر ... سفری بی انتها ... متهمم مکن به اسرار آمیز بودن ، من فقط سعی می کنم در غارم به آبی آرام ذهنم وفادار بمانم ... همین ! به من گفتی در این سفر به نشانه ها بیاندیش ... به فرداها ... دور نمایی ترسیم کن ، طرحی بیافکن بر صفحه ی کاغذ ... ما باید واقعیتی از این جهان را بیافرینیم ! و اینک ... من اینجایم و همسفر در راه ... زندگیمان را خودمان ساخته ایم ... زندگیمان تجلی رویاهایمان بوده است تا کنون ... و به بلندای رویاهایمان ، جاده هایی را طی کرده ایم ... جاده هایی که دو طرفش را درختانی سرسبز و کوههایی بلند پوشانده اند . من اینجایم و آینده در دستهای من است ... خود را می جویم و فرداها را ... به لحظات با هم بودن و در کنار هم بودن فکر می کنم ... لبخند می زنم بی هراس از نگاه مردم ... می خندم ... باران می بارد ... زیر باران بی سر پناه بودن بهتر است ! کاش وقتی من بودم و تویی ، همچنان باران ببارد ... می بارد ... می دانم ! صبح بارانی با هم بودن نزدیک است ... بارش باران نقره وار و حیاتی تازه ... گذشته مرا می خواند و گاهی آینده ! برای رسیدن به رویاهایمان ، مقصدی که ما را همسفر کرد ، باید گذر کنیم از جاده ها ... کوه ها و کوه ها ... کوه هایی سر به فلک کشیده به بلندای مشکلاتمان ... و البته زیبایی هایی هم در راه است ... جنگلی در راه است به سبزی احساسمان ... در میانه ی راه هستیم عزیز ... چشمانم را به دلربایی جنگل نفروش ! چشمان من تو را از زشتی های احتمالی در امان می دارند ... زیبایی ها در کنار زشتی ها ... تلفیق اینها می شود زندگی ما ! سختی های گاه به گاه را تحمل کن برای رسیدن دستها به هم ... لحظه ی مقدسی است ... خواهی دید ... چشمانت را بگشا ، میان لحظه ها و آفریده هایش ... با هم که باشیم در لحظه ی موعود ، لحظه ی محقق شدن رویاهایمان ، در آن صبح بارانی ، وقتی خورشید در آستانه ی دنیایمان بالا بیاید ، تاریکی باز می ماند و صدایی بر نمی آید ، صداها از بین می روند ... چشمها سخن می گویند ... نه ساعتی بر دیوار می بینی و نه زمانی ... دستها به هم گره می خورند ... قدرتی می یابند که حاصل مهربانی است ... با یادش هم دستم احساس امنیت می کند ... چه شور و هیجان آشکاری دارد ... با چشمان بسته هم می توان دید و حسش کرد ! آری همسفر من ! چشم ها سخن می گویند ! نترس ... به چشمانم خیره شو ... ببین که چیزی برای از دست دادن ندارند ... پس نترس ! اشکی که می بینی ، فقط می خواهد لحظه ای تو را از رفتن باز بدارد ... پس لحظه ای همراهم شو ... لحظه ای در اوج سفر ... شاید از آن لحظه تا همیشه در چشمانم باقی بمانی ! زمانی می گذرد ... برای تو به درازای گذر سالها و برای من لحظه ای ، چون چشم بر هم زدنی ! نترس ! به چشمانم خیره شو و پرواز را تجربه کن! + ЭМИ |
|