حریر احساس
دست به دست چرخید ...
تار و پود تنش
هزار و یک شب دوام آورد ...
نـهایت
به آتش آهی سوخت ٬
و عطر نفس هایی
شعله گرفت در جانش ...
فانوس شد
که اشارتگر دیوار روبرو باشد .
پ.ن :
دور شدی ٬ آنقدر دور که دیگر دست خیالم هم به تو نخواهد رسید .
حریر احساس
دست به دست چرخید ...
تار و پود تنش
هزار و یک شب دوام آورد ...
نـهایت
به آتش آهی سوخت ٬
و عطر نفس هایی
شعله گرفت در جانش ...
فانوس شد
که اشارتگر دیوار روبرو باشد .
پ.ن :
دور شدی ٬ آنقدر دور که دیگر دست خیالم هم به تو نخواهد رسید .
زمان گذشت
هزار قاصدک در دامنم جا خوش کرد
هزار پروانه اوج گرفت
اما شعری نو ٬ سروده نشد ...
تنها جریان ِ جاری ِ حیات این بود ٬
خیال ِ تو غم می زائید
و ذهن من بزرگش می کرد ...
من اگر نباشم
قصه ی چشمهای تو نیمه تمام می ماند .
من اگر نباشم
اشکی هم نیست ٬
حتی دستی هم ٬
که سُـــر بخورد روی گونه ای .
من اگر نباشم
خـــدا هم نیست ...
و حتی آن ماهی ٬
که به شوق صیدش
نمی ترسیدی از هزار توی ِ رودخانه ی دلم .
اما می رسد آن روز ...
بگو تمام کودکان شهر ٬
حبابهای رنگی بسازند ٬
با آرزوهای من ٬
و فوت کنند سمت ِ دریا ...
می رسد آن روز ...
دیگر خیالم راحت است
که تمام واقعیت های ِ کثیف ِ زمین را کشف کرده ام
در میان خاکروبه ها ٬
در انحصار مردم زنده به گور شده ...
سهم من
از فردایی که با اشتیاق و دلهره
در انتظار آمدنش
دیوارهای ِ ذهنم را
رج به رج خط می کشم
چیزی نیست
جز حس ِ افروختن ِیک سیگار ٬
در تنهایی کوچه های خاکی ...
اما تو
بنواز دلم را
به نام بخوان بوسه ای را
که مرا بیدار می کند از مرگ ...
و تمام ساده لوحی مرا
از پنجره بیرون بریز
تا خورشید ِمُرداد من
حقیرترین ذره هایش را هم بسوزاند ...
پ . ن :
دیگه دلم نمی خواد بنویسم . این نوشته ها یه زمانی برام یه جور تسلی خاطر بود ٬ یه جور یاد آوری اتفاقات شیرین ٬ یه جور ثبت لحظه هایی که توی ذهن من نقش بستن ... اما حالا یه عذاب شده برام . انگار خیلی بیشتر از اونچه که باید ٬ دارم خودم و لذت هام و دردهام رو می شناسم و به خودم یادآوری می کنم ...