تبليغاتX
ЭЛЬМИРА

ЭЛЬМИРА

آنقدر رفته ام این راه ِ بی بازگشت را

که چَشمانم دیگر به غبار ٬ عادت کرده اند ٬

و مه ِ هیچ دریایی خبر از پاکی برایم نخواهد آورد ...

اینک با چهره ای رنگ به رنگ

چون وسوسه ی یک گناه

به گورستان ِ خود بازگشته ام٬

تا آرام گیرم

در رویای ِ گل آلود ِ یک گور ...

در این میعادگاه ِ قافله های ِ دربند

رخت ِ ژنده ی مسافر وارم را

می تکانم ...

اینجا

در پی ِ گلزار ِ خشکیده ی ِ قالی ها

آنقدر باید پنجه بر خاک کشید

تا لبخند کم سویی بشکند در یاد ...

اینجا

پنجره های ِ نیمه باز ِ آرزو

لبهای ِ مُـرده های ِ بی کفن را برایت تداعی می کنند٬

که هیچ پاسخی به هیچ نگاه ِ پُـر دردی ندارند ...

با دستهایم ٬ دستهایت را صدا می زنم

انعکاس ِ خواهشم

صدای ِ چنگ ِ دیوانه وارم بر دیواره ی این گور است ...

آهای ... !

کجای ِ این جهان به تماشا نشسته ای ؟!

ناپیدایم برایت ؟

الهه ی ِ درد شده ام

سنگی و بی رمق

چون شکست خوردگان ٬ که بر زانو هم نتوانند تکیه کرد

و برای رهایی از این آغوش ِ فشرده ام

راهی جز شکافتن نیست .

مردگان ِ این دشت

به نظاره ی ِ من آمده اند

و اندوه قسمت می کنند میان ِ سیل ِ مشتاقان .

تو کجایی ؟

در این کویر کاغذی

که بوی ِ کهنگی اش ٬

بوی ِ خشت ِ خانه های غریب را می دهد .

تو کیستی ؟

سیاه پوش ِ سوگوار ِ من

که چنین آسوده خاطر

در رویاهای من پرسه می زنی .

و می کِــشی مرا

در این بیغوله

پی ِ گوری که انگار هرگز پیدا نخواهد شد ...

گوری به نام من .

تو بگو ...

تو که بازوانت انحنایی دارد به وسعت ِ خواب

و چشمهایت مهربانی ِ آبهای ِ دور دست را یدک می کشند

بگو که راهی نمانده است

تا آن روشنایی ِ کاذب

تا بیداری ِ مارهای ِ عذاب

بگو

که راهی نمانده است ...

       ЭМИ  | 

چقدر سبزم این روزها

          چقدر در تو حضور دارم ...

 

به زیر ِ سقف ِ پوشالی

میان ِ صد ستون ای کاش ُ٬

دگر حتی به گاه ِ برف و حتی درد

نمی ریزد آوارم ...

 

 - چرا ؟

 

 - چون ُ٬

من احساس ِ بارور شدن دارم

چنان شوق ِِ نمناک ِ یک پیچک

به دور ِ دیوار ِ احساسی

که راهی نیست تا لمسش ...

       ЭМИ  | 

شبنم بوسه

          بر لبانم خشکیده

                   و دیگر هیچ دستی

                                 تـُنگ ِ شکسته ی دلم را نوازش نمی کند ...

حالا من مانده ام  و ته مانده ی شراب ...

پس به سلامتی ِ یادهای ِ پــُر بوسه و نوازش !

 

کبوتر آزادی ِ من بودی

مثل ِ یه پـَـر ٬

جا خوش کرده بودم بین دستهای تو ...

خاطره هات رو که تکوندی ٬

افتادم ...

حالا دل خوش کردم

به نسیمی

که شاید منو تا اوج ببره ...

به جایی که تو هستی .

 

       ЭМИ  | 

چقدر احمق بودم من ٬

که فکر می کردم هیچ چیز تغییر نکرده است .

و ما هنوز هم خوشبختیم ...

که ما هنوز همان دختر بچه های کوله بدوش و خندانیم ...

تو درد می کشی ٬

اما برای من می خندی

و خنده های ممتد تو عمق بیچارگیمان را به من گوشزد می کند ...

ما کجا و آن بچه محصل های آن روزها کجا ...

دستهایت را می گرفتم و تمام کوچه های شهر را با هم قدم میزدیم .

تو از آرزوهایت می گفتی و من هم ...

حالا ...

آن آرزوها را چه کسی از ما دزدید ؟ بگو ...

می دانستی که عاشق ِ خنده های بی قیدت بودم ٬

اما حالا دیگر نخند ...

بذار برای ِ دردهایت گریه کنیم ... یا دردهایمان ...

از خودم خجالت می کشم ٬

از این نداشتن هایم حتی ...

من چقدر احمق بودم ٬

که فکر می کردم هیچ چیز عوض نشده است و ما هنوز ...

 

خبرت آنقدر ویرانم کرد که دیگر احساس می کنم ٬ ما همان وقت ها مرده بودیم ... آنی که از تو در ذهنم بود این نبود که حالا می بینم ٬ یا حتی تصوری که از خودم داشتم ... وای که ما چقدر زود بزرگ شدیم و در بازی ِ آدم بزرگها باختیم و درجا زدیم . حرف که می زنی چه دارم برایت بگویم جز آه و اشک و ناله ... چه دارم برایت بگویم جز یاد ِ آن روزهای خوب ... آن روزهای بچگی ... آن دردها را می خواهم ... آن گریه ها را ٬ و حتی همان نامردی های خدا را ...

یادت هست ٬ پشت میز آخر کلاس سه تا بودیم که همیشه بودیم ... برای ِ خودمان شاد بودیم و برای غمهایمان گریه می کردیم و البته دعا هم ... دلم لک زده برای آن اضطراب ِ لحظه های تقلب ٬ یا دست به دست کردن ِ دفتر عقاید بچه های ِ عاشق ِ کلاس ... دلم تنگ شده برای طعم ِ آلوچه های سر ِ کلاس ِ هندسه ٬ و آن معلمی که زیر بغل ژاکتش همیشه سوراخ بود و بوی ِ گند می داد ... دلم تنگ شده برای آن کتاب ِ قهوه ای تاریخ و فرار ِ ما از امتحان ِ دوم و بسنده کردن به نمره ی ۱۳ ! دلم تنگ شده برای جمع ِ کوچکمان کنار ِ آبخوری حیاط ... برای آن پنجره ی کوچک مشرف به حیاط و آن پسرک که همیشه پای ِ پنجره درس می خواند ...

از کجا برایت بگویم ... من لحظه لحظه ی آن روزها را از حفظم ... هنوز صدای سپیده در گوشم زنگ می زند ٬ خدا بیامرزدش ... فقط ما می دانیم که مادرش به همه دروغ گفت ... که سپیده سکته نکرده است ٬ که سپیده از دست همان مادرش خودکشی کرده است ... و حالا آن چهره ی معصوم و آن هیجان یواشکی حرف زدن با پسر ِ همسایه زیر خاک وول می خورد ...

وای که من چقدر احمق بودم تمام ِ آن وقتها که می گفتم سالها گذشته و هیچ چیز تغییر نکرده است ٬ پس حالا سپیده کجاست ؟ این تغییر نیست ؟ یوسف حالا ۳ هفته است که آن سرنگ لعنتی را از هوا پر کرد و آخرین اشکهای ناتوانی اش را ریخت و ... این نبودن ها تغییر نیست ؟

هنوز یادم هست آن روز که سر ِ کلاس ِ آزمایشگاه آمدی و گفتی : اوناهاش از پنجره نیگاش کن ٬ یوسف داداشمه ... ببین چه خوشگله ! ٬ و ما ... و حالا یوسف دیگر آن لباسهای خوشگل را بر تن نمی کند ٬ دیگر به موهایثش ژل نمی زند ... دیگر یواشکی سیگار نمی کشد ... دیگر مرده است ...

خودت چی ؟ سارا چی ؟ من چی ؟ ! 

سمانه عاشق ِ آن پسرک گل بدست سر ِ کوچه ی پائین شد و همان سال مدرسه تمام شده و نشده ازدواج کرد ... چقدر خوشحال بودیم ٬ یادت هست ؟ حالا چی ؟ شوهرش زندگی ِ تو را ویران کرد ... همانی که وقتی برای سمانه گل می آورد و می رفتن توی آن کوچه ی بن بست حرف بزنند ٬ من و تو و سارا کشیک می دادیم که مامور نیاید ...

وای نمی دانم از بدبختی کدامیکی بنویسم ... نمی دانم ... تو برایم حرف می زنی و من گریه می کنم و می گویی : دیدی گفتم نمی گم ٬ نمی خواستم ناراحتت کنم ! من چه کاری می توانم انجام دهم جز اشک ریختن ... من که می دانم تو چه احساسی داشتی آن شب که زیباترین عروس دنیا شده بودی ... حالا فقط چند سال گذشته و تو همان زیباترینی اما با یک هوو ٬ که می گویند چنین و چنان است و یک بچه ی ۱۲ ساله هم دارد ... حالا تو هستی و آن نامردی ها و یک بچه در شکم کوچکت که تازه فهمیده ای چند ماهیست آنجا جا خوش کرده است و با تشنج های تو تن و بدن او هم لرزیده ...

هنوز هم باید بگویم چند سال گذشت و هیچ چیز تغییر نکرده است ؟ من چی ٬ من که از خیلی چیزها می ترسیدم ٬ حتی فکر می کردم اگر یکی برای ِ یکی انگشتر بخرد و دستش کند یعنی یک کار خیلی بد ! و انگشتر پسر ِ همسایه مان را با حرص در جوی آب انداختم و او گریه کرد ... حالا من درگیر ِ چه ماجراهایی هستم ... حالا من چقدر تجربه دارم ... حالا چقدر دلم برای آن پسرک می سوزد و چقدر دلم برای ِ سادگی خودم تنگ شده است ...

تو دردهای مرا می دانی ٬ تو می دانی که من چقدر گاهی سعی کردم همه چیز را خوب جلوه دهم ولی وقتی می دیدی سیگارم عمیق کام می دهد می گفتی : بگو ٬ من که میدونم یه دردیت هست ...

سارا چی ؟ من چی ؟ تو چی ؟ یوسف ؟ سپیده ؟ چقدر همه چیز ِ این زندگی رنگ ِ لجن گرفته است ... من حاضرم همان مانتو های قهوه ای بدرنگ را بپوشیم و شلوارهایمان را تنگ کنیم و با خودمان یواشکی آینه ببریم مدرسه و تمام کلاسها را بپیچانیم و خانوم نوروزی دعوایمان کند و آینه مان را بگیرد و شلوارمان را توقیف کند ٬ کاش همه ی نداشتن ها و ترسهایمان همیشه همان قدر می ماند ...

سولماز ٬ من هم با تو خرد شدم ...

 

       ЭМИ  |