نمی دانم این روزها چرا اینقدر هیجان دارم . نمی دانم این روزها من کدام منم . اصلاْ من نیستم . آنی که از خودم سراغ داشتم اینقدر شکل دختر بچه ها نبود . اینقدر با هر کلامی دلش تند تند نمی زد و گنجشک قلبش پرواز نمی کرد در هوای کسی ... این روزها را نمی دانم دوست دارم یا از سر اجبار تحمل می کنم . همه چیز همان گونه است که قبلاْ بود . حتی تو . اما من نمی دانم چه به روزم آمده است . کنار همان پنجره می روم و با اضطرابی که مزه ی سیگار های من است سیگاری می گیرانم . به بیرون نگاه می کنم ...
چقدر دلم برای آن پیرزن می سوخت . همان را می گویم که سقفش زیر پنجره ی من است . همان که هزار بار ته سیگارهایم را از سر بی قیدی پرت کرده ام روی سقف خانه اش . همیشه از دیدن سوراخ های سقف خانه اش دلم سوراخ سوراخ می شد ... و حالا چند وصله ی حقیقتاْ ناجور بر روی سقف خانه اش پیداست ... حلب های نو ... تکه تکه ... من هم دلم را دارم پینه می زنم . آن سوراخ ها را که گربه ها راحت از آن داخل می شدند با تکه هایی می پوشانم ...
پیچک ها را نگاه نکنیم ... آخر در این سرما یخ زده اند . پیچک هایی که من روزی در شعرم از آنها یاد کرده بودم ... پیچک های سبز خاطره ... حالا خشک شده اند . تعبیر ِ من همیشگی بود . حالا شاید دلشان بخواهد سبز نباشند به من چه ؟! من که خاطره هایم رنگین کمانی دارند که سبز در آن هیچ نیست اصلاْ ...
دقت کن که چقدر از این شاخه به آن شاخه می پرم . این روزها تماماْ همینم . بی کم و کاست . تو همیشه با من حرف می زنی . از دوست داشتنی های من . آنقدر نزدیک و شدنی که من اصلاْ به وجود خودم در زندگیه تو شک می کنم و اصلاْ باور نمی کنم این حرفها را برای من می زنی . نمی دانم ٬ اما عزیز ٬ عجیب حرف ِ دل می زنی ...
همینطور که کنار پنجره سیگار می کشم ٬ نگاهم به انگشتری می افتد که به دست کرده ام . دلم ضعف می رود برای آن حلقه ای که شاید روزی دست های تو وقتی که مهربانند بر دستم کنند ...
چقدر احمق شده ام من . چقدر حال ِ دلم خراب است . چقدر دیوانگی ام بالا زده ... من دیگر خودم نیستم انگار . سعی می کنم بی تفاوت باشم . جدی نگیرم . اما ثانیه به ثانیه به تو فکر می کنم . میخندم برای خودم . ریز ریز و یواشکی . اشک می ریزم برای خودم . بی صدا و آرام ... من در هوای بی تو ٬ با تو سرشارم ...
به دست هایت سلام برسان ... همان ها که زنانگی ام را کشف می کردند ... به موهایت سلام برسان ... دلم میخواهد بویشان بکشم ... عمیق ... و دیگر نفسم را بیرون ندهم ... به چشمهایت سلام برسان و بگو ناز نگاهشان را خریدارم ... به لبهایت سلام برسان و بگو سکوت نکنند زمانی که من ...
به لب هایت بگو سکوت نکنند ٬
زمانی که من فاجعه
هورت می کشم ...
و دود می بلعم ...
آی دور از من !
بی سیگارم و مجنون !
تنها که می مانم ٬
رگهایم
نخ دندان ِ رهگذران می شود ٬
و کبودی تنم
مجوز هجوم درد ...
آی بی من !
سنگ بر سنگ ِ اندیشه گذاشتم ٬
و دیوانگی ام به افلاک رسید ...
اکنون شعار دیوانه خانه ام این است :
ما اگر سکوت کنیم ٬
کلاغها آوازهای عاشقانه میخوانند ...
چه شتابی به مرگ ؟
بیا که من دیریست
بی تاب ِ یافتن کیمیاگرم .
آنکه طلسم ِ سفر را با لبخندی می شکند ...
*
مرور می کنم تمام ِ لحظه های با تو را ،تا گول بزنم این منی که بی تو است !