نه ...
هیچ چیز دیگر آنطوری نیست که تصور می کردم ...
خودم ... حرفهایم ... نوشته هایم ... و حتی تو ...
کلمه هایم ته کشیده اند ... دلیلی برای نوشتن ندارم ...
دلیلی برای تلاش ... چیزی به اسم امید ... هدف ...
چه می دانم از این چیزها ...
با اینکه با تمام وجود می خندم ...
با اینکه این روزها بیشتر از تمام عمرم خود خودم بوده ام ...
هزار بار برگهای تقویم را ورق می زنم ... به آسمان خیره می شوم ...
و فکر می کنم به همان لحظه ای که روزی در تقویم ثبت خواهد شد ...
روزی برای من ... یا شاید کسی همراه من ...
قسم میخورم که تمام واقعیت های کثیف این جهان را کشف کرده ام ...
این واقعیت ها مرا از خودم دور می کند ... و همینطور از تو ...
می ترسم ... حتی از تو ...
وقتی که به چشمهایم خیره می شوی و با صادقانه ترین کلمات
میخواهی به من بفهمانی که " دوستت دارم " ...
در آن لحظه من پی همان روباهی می گردم ...
که در چشمهای همه دیدم ...
منتظر می مانم تا صدای سنسور دروغ دربیاید
و من باور کنم که باز هم باختم ...
همه ی ما در ذهنمان فاحشه ای داریم ...
وای به آن لحظه ای که آن فاحشه بر ما چیره شود ...
با این همه تو خوب باش ...
خوب بمان ...
پ.ن :
به نظر تو عواقب اون چند ساعت فراموشی یه روزی یه جایی
یقه مونو می چسبه یا ... ؟ !
پ.ن :
- برویم؟
- و تکرار مکرر یکی رفتن
و باز آمدن
شاید!
که نه توان نهادن به گوش راز بود مرا
و نه توان ماندن به زیر نگاه نهان.
رفتیم.
به پشت سر نگاه نکردیم
و هرگز ندیدیم آنچه بر سایه هامان گذشت.