تبليغاتX
ЭЛЬМИРА

ЭЛЬМИРА

تا دست تو را می گیرم

از هزار کولاک و برف و سرما می گذرم

و تنت تجربه ی حیات دوباره است در عصر خاکستر

نزدیک که می شوی هوا مرا می آزرد

فاصله مهربان می شود

سیگار عمیق کام می دهد

و لطافت دستانت هر شب مرا به خواب می برد ...

صبح که می شود

من از خورشید بارور می شوم ...

 

پ.ن :

نگاهت که می کند روی نیلوفر های آبی مرداب باله می رقصد ؟

دستت را که میگیرد تمام زنانگی اش گل می دهد ؟

نه ... نه ...

کاش تمام وردهایم ...

کتابهای جادویم ...

همه و همه را به دخترک هدیه دهم ...

تا چشمهایت و دستهایت را به تمامی درک کند ...

 

 

       ЭМИ  | 

ما داریم رنگ عوض می کنیم

پوست میندازیم

آسمون

درختا

دریا

زمین

من

...

آسمون داره رنگ عوض می کنه

خاکستری می شه

چون داره پائیز میاد

...

درختا دارن رنگ عوض می کنن

پوست میندازن

چون هم پائیز اومده

هم یه آفتی از روسیه

...

دریا رنگ عوض می کنه

از هیجان گونه هاش موج میندازه

چون آسمون تو دلشه

چون پائیز اومده

...

زمین داره رنگ عوض می کنه

پر رنگ می شه

چون پائیز که میاد

بارون هم ...

...

من

دارم رنگ عوض می کنم

پوست میندازم

چون پائیز که بیاد

تو هم ...

       ЭМИ  | 

در میان قصه ها گم شده ام

دستهایم در جیب هایم

...

گمشده ام

اما

آزادم ...

می ایستم ...

دور می زنم ...

رد می کنم ...

بر می گردم ...

جاده های قصه تابلوی ممنوع ندارند ...

من لبخند می زنم

و بی هیچ کفشی قدم می زنم ...

در یک نیمه شب بارانی

وقتی سیندرلا شده بودم

و اشتباهی

سر از قصه ی دیو و دلبر در آورده بودم

کفشهایم

دود شدند ... رفتند ...

...

یادت هست

آخرین بار که دستهایم غرق موهایت بود

و نگاهت تمام احساسم را درگیر جادویی سبز کرده بود

بهار قصه ها بود ...

حالا نه پائیز است

نه زمستان ...

قصه ها فصل پنجمی هم دارند

که دیگر

خاطره نمی سازد ...

مانند یک حفره

یک حفره ی سنگی

که در آن

تنها

تنهایی را می شود خوب درک کرد ...

در حفره که بمانی

واژه ها رنگ غم می گیرند

کلمه ها مثل سوسک می شوند

با اینکه دورت را گرفته اند

اما می ترسی بهشان دست بزنی

آنها هم تند تند فرار می کنند ...

فصل پنجم وقتی تمام می شود

که سینوس حرکت واژه ها

سکته کند

بایستد

بوق ممتد بزند

تـــــــــــــــــــــــا

تو دوباره بیایی ...

اینکه تا به حال

چقدر دور بوده ای

غرق کدام قصه بوده ای

مهم نیست

با اسب سفید بالدار هم نیا

من و تو

باید

یک قصه ی نو بسازیم ...

دره های تردید را رد کن

تمام آنچه اتفاق افتاده را

پرت کن ته همان چاهی که من هستم

من هم پا می گذارم رویشان

بالا می آیم

تـــــــــــــــــــــا ... تو  ...

 

       ЭМИ  | 

نه ...

هیچ چیز دیگر آنطوری نیست که تصور می کردم ...

خودم ... حرفهایم ... نوشته هایم ... و حتی تو ...

کلمه هایم ته کشیده اند ... دلیلی برای نوشتن ندارم ...

دلیلی برای تلاش ... چیزی به اسم امید ... هدف ...

چه می دانم از این چیزها ...

با اینکه با تمام وجود می خندم ...

با اینکه این روزها بیشتر از تمام عمرم خود خودم بوده ام ...

هزار بار برگهای تقویم را ورق می زنم ... به آسمان خیره می شوم ...

و فکر می کنم به همان لحظه ای که روزی در تقویم ثبت خواهد شد ...

روزی برای من ... یا شاید کسی همراه من ...

قسم میخورم که تمام واقعیت های کثیف این جهان را کشف کرده ام ...

این واقعیت ها مرا از خودم دور می کند ... و همینطور از تو ...

می ترسم ... حتی از تو ...

وقتی که به چشمهایم خیره می شوی و با صادقانه ترین کلمات

میخواهی به من بفهمانی که " دوستت دارم " ...

در آن لحظه من پی همان روباهی می گردم ...

که در چشمهای همه دیدم ...

منتظر می مانم تا صدای سنسور دروغ دربیاید

و من باور کنم که باز هم باختم ...

همه ی ما در ذهنمان فاحشه ای داریم ...

وای به آن لحظه ای که آن فاحشه بر ما چیره شود ...

با این همه تو خوب باش ...

خوب بمان ...

 

پ.ن :

به نظر تو عواقب اون چند ساعت فراموشی یه روزی یه جایی

یقه مونو می چسبه یا ... ؟ !

 

پ.ن :

-   برویم؟

-    و تکرار مکرر یکی رفتن

   و باز آمدن

   شاید!

 

که نه توان نهادن به گوش راز بود مرا

و نه توان ماندن به زیر نگاه نهان.

 

رفتیم.

 

به پشت سر نگاه نکردیم

و هرگز ندیدیم آنچه بر سایه هامان گذشت.

 

       ЭМИ  |