تبليغاتX
ЭЛЬМИРА

ЭЛЬМИРА

مثل دریا

مثل موج

آبی ام

آرام میگیرم

بین تور مرد ماهیگیر

ذره ذره خاک جسمم

هی بالا و پایین می رود

ماهی قرمز خیال

آرزوهایم را می بوسد

برق پولکهایش

زیباترم میکند

...

با تو

رنگ ها را می فهمم

سپید می دانم چیست

سیاه دوست دارم

رنگین کمان می سازم

تو

لبخند می زنی

من

باران می شوم

می بارم ...

 

پ .ن :

راستی ...

نمی دونم ماهی قرمز قصه منم یا تو ...

ماهیگیر بزرگ منم یا تو ...

فرقی هم نمی کنه ...

مهم اینه که قایق واسه هر دومون جا داره ...

 

پ . ن :

منو نقاشی کن ...

شکل یه مترسک ...

که از لا به لای حصار داره دشت خوشبختی رو دید می زنه ...

زیرش بنویس

ادامه دارد ...

 

       ЭМИ  | 

سالها می گذرند

مُرداد ها می آیند

می روند

بیست و هفت روز

ورق می زنم

مُرداد ذهنم را

و زمانش که می رسد

می بینم

چقدر آلوده تر شده ام به زمین

و چقدر درک خودم

سخت تر می شود ...

پرواز را هزار هزار بار تجسم می کنم

و پی ِپرنده ای در آسمانم

تا آبی ِآزار دهنده ی ِذهنم را

با صدای بر هم زدن ِپری

آرام کند ...

چشمهایم را

به دردناکی ِشب ها تشبیه می کنی

و چشمهای معصومت

در سردی ِمُرداد های من

یخ می زنند ...

و تقدس ِآرزوهایم

در همخوابگی ِابلیس ِنقابدار

جان می دهد

و بکارتش

در شبی طوفانی به باد می رود ...

دیگر خیالم راحت است

که تمام واقعیت های ِکثیف ِزمین را کشف کرده ام

در میان خاکروبه ها

در انحصار مردم زنده به گور شده ...

سهم من

از فردایی

که با اشتیاق و دلهره

در انتظار آمدنش

دیوارهای ِذهنم را رج به رج خط می کشم

چیزی نیست

جز

حس ِافروختن ِیک سـ ــ ــ ــیــ ـــ ـگـــ ــ ــ ــار

در تنهایی کوچه های خاکی ...

اما تو

بنواز دلم را

به نام بخوان

بوسه ای را که مرا بیدار می کند از مرگ ...

و تمام ساده لوحی مرا

از پنجره بیرون بریز

تا خورشید ِمُرداد من

حقیرترین ذره هایش را هم

بسوزاند ...

هر چند که خورشید من

مدتهاست که مرده است ...

بیهودگی دنیایم

غار ِتنهاییم

بخار ِمسموم ِالکل ها

و دود ِسیگارها

اثبات می کنند ادعایم را ...

هنوز هم

در دل شب ِچشمهایم

و عمق ِانجماد ِبوسه هایم

نقبی به سوی ِنور می زنم

هر وقت که مُرداد می آید ...

هنوز هم

می خواهم پیش بروم

می خواهم از شکاف ِرگهای تنم

شکست را بیرون بریزم

و با قطره های ِخون ِپاک

چونان آب ِجادو

طلسم کنم تمام خودم را ...

تا سرزمین مرگ

راهی نیست

این را مُرداد به من می گوید

حتی اگر تو جاودانگی بنامیش ...

دلم تنگ می شود

برای نبض ِتند ِلحظه ها

برای آن چیزی

که هیچ وقت نفهمیدم چیست

اما می ریخت

و با هر نگاه تو

دلم خالی می شد ...

دلم تنگ می شود

برای کودکیم

که تنها از صدای باد می ترسیدم

حالا ...

از خودم ...

وقتی نفسهایم بوی ِتمنا می گیرند ...

دلم تنگ می شود

برای آن لحظه های ِبی نهایت ِمستی

که با هر وزش ِدستهایت

تمام ِتمام ِمن ٬ 

تحلیل می رود ...

و چشمهای تو

چنان ساحری سرگردان

در حجم آتشین چشمهایم

هجوم ِظلمت را می جوید ...

بیست و هفت بار

تکرار می کنم

مُرداد ذهنم را

و هر بار

گونه هایم از هُرم ِداغ ِتابستان ِلبهایت

بیشتر می سوزد ...

در گذر مُرداد ها

یادگار ها مانده بر جا

دیگر نه حرف ها ٬ نه فکر ها و نه صدا ها

معنایی برایم ندارند ...

می توانم ساعت ها

خیره شوم در دود یک سـ ــ ــ ــیــ ـــ ـگـــ ــ ــ ــار

در فنجان ِسر کشیده ی قهوه

و هیچ اکتشافی نداشته باشم

و هیچ چیز در خاطرم نماند

جز چشم ها

آن چشمه های سراب ...

می توانم

مثنوی ِآلودگی ِطهارت ِعشق را

هزار هزار بار

از حفظ برایت بخوانم

و وقتی مرا دیوانه خطاب می کنی

لبخند بزنم ...

مُرداد که می آید

قلب زندگی من

ضربه ای دیگر می خورد

و من به یاد می آورم زنده بودنم را ...

و کسی در درون من

ناگهان عصیان می کند

و به تمام سعادت های کودکانه ی من

لعنت می فرستد ...

باور دارم

که روزی در همین مُرداد

تمام ذهن من

از اندیشه های ِپلید

تهی می شود

و من ناتمام می ایستم

تا

تو

مرا تمام کنی ...

چشمهایم را تو ببند

برای همیشه

تا به سحر سر انگشتانت ایمان بیاورم ...

مُرداد آمده است

و بادبادک ذهنم

در گذر از حصار ِسبز ِپیچک های خاطره

هزار چرخ می زند

و معلق می ماند

میان تو و من ...

بیا در میان خاکستر ِ بیست و هفت سیگار ِافروخته

و بخار ِودکاهای روسی

جشن بگیریم بیست و پنج سالگی ام را ...

 

       ЭМИ  | 

با همون دیوونه ای که دائم تو ذهنم داد می زنه

می رم دریا

می شینم رو ماسه ها

هی موج دریا میاد رو پاهام

خیسم می کنه ُ

هی عقب می کشه خودشو

نگاه می کنم به تو

به تو که تابستون داره از چشات می زنه بیرون

داغ ِ داغ ...

حرارت از لبهات سُر می خوره رو بدنم

دلم میخواد آزادی رو فریاد بزنم

دلم میخواد بپرم رو گاری ِ مرد یخ فروش

بهش بگم آقا گاریت با همه یخ هاش چند ؟!

نگات کنم ...

صدات کنم ...

بخندم ...

بگم

بیا ... هُلم بده ...

بیا ... بخند ...

دلم میخواد روسری مو باز کنم و تو هوا بچرخونم ...

برقصم با صدای آب ...

بخندم ...

دستهامو بکشم روی موجها ...

خیس ِ خیس ...

بکشم روی تابستون لبهات ...

دلم میخواد داد بزنم

هی ... تو ...

نگاه کن

من با چه بهانه های کوچیکی

خوشبختم ...

میتونم خوشبختیمو داد بزنم

با آهنگ صدای تو

تو که هزار درخت دور تر از من ایستادی

تو که داغ حرف می زنی ...

مثل مُرداد ...

مثل تابستون ...

بشنو ...

همصدای موج

می گم ...

هی ... تَوهم ... بیا من هستم !

 

پ.ن :

خوشبختم ... بی بهونه ...

پ.ن :

قدرت

چه مفهوم پلیدی داشت

وقتی دست ِ تو افتاد

پله های تنفر رو رفتی بالا

هزار هزار پله

بالا تر از خُــــــــــدا

و حُکمت

پایان همه ی دوست داشتن ها بود ...

 

پ.ن:

دروغ می گویی
همیشه و همیشه
شکست نقطه ی آغاز نیست
وقتی اختیار به اجبار تبدیل می شود ...
...
کجاست آن دستهایی که
گرمای کویر محال بود
کجاست آن چشمهایی که
روشنی بخش زوال بود ...
...

با این همه
باز هم می گویی
شکست نقطه ی آغاز است ؟
...
نه ...
دروغ می گویی ...
همیشه و همیشه ...

       ЭМИ  | 

 

این روزهای مرا مجسم کن ٬

اینگونه ...

پاهایم نایِ راه رفتن ندارند ُ

دستهایم نایِ نوشتن ...

سرم پر از کلمه است و خیالم پر تصویر ...

این روز ها

غم حرمت ز کف داده ٬

می خندم ...

دیگر احساس می کنم

هیچ حادثه ای در راه نیست

و هیچ ...

و هیچ ...

و هیچ ... تو را دیگر ندارم ...

واژه ی خیانت

تیشه اش تیز تر می شود ٬

و با ریشه های رابطه هماغوشی می کند ...

و من هیچ کاره ام ...

یک هرزه گرد هر جایی ام

که سنگ قبرم سیاه است

درست رنگ چشمهایم ...!

آرام و رام نشسته ام

و هیچ آهنگ ِ آشنایی

پرده های دلتنگیم را نمی نوازد ...

آهای تو ...

این روزهای مرا

نگاه نکن

بگذر ...

 

پ.ن :

دوست دارم چشمامو ببندم...

به شرطی که وقتی باز کردم رو به روم ایستاده باشی ...

با همون لبخندی که من عاشقشم ...

با همون پاکت سیگاری که با ته مونده ی پولمون خریده بودیم ...

با همون مشروبی که با چیپس تند تند رفتیم بالا ...

دوست دارم چشامو ببندم ...

به شرطی که وقتی باز کردم هنوز هرزه نشده باشم ....

تو هنوز منو دوست داشته باشی ...

بارون باشه ...

شعله های بخاری رو واسه من زیاد کنی ...

من باشم ...

تو باشی ...

 

پ.ن :

تابستون کوتاهه ُ

من و تو می تونیم پیش هم بمونیم

دوستای صمیمی ... کارای قدیمی ...

...

 

 

       ЭМИ  | 

برگشتم

و تو در امتداد نقطه چین تنهایی

همراهم خواهی بود ...

برگشتم

اما می خواهم

فرهنگ لغاتم را اصلاح کنم

دلتنگی ها را خط بزنم

همه چیز ... همه چیز را تغییر دهم

و به هیچ چیز ... مطلقاْ هیچ چیز برسم ...

یک فرهنگ نامه ی خالی دارم

که می خواهم دوباره پُر کنم

دوباره آنقدر نقطه چین بگذارم

تا دستی پای نقطه بازیم باشد ...

 

پ.ن :

اما قول نمی دهم

که

تو

در نوشته هایم نباشی ...

تو

پاک نشدی

به تو که رسیدم

لاک غلط گیرم تمام شد ...

شاید تو قشنگ ترین اشتباهم بودی ...

 

پ.ن:

بیا

تا من

با نوازش بال پروانه های سپید بیدارت کنم

بیا تا من

بوسه هایم را

به قاصدک ها بسپارم

و پشت سرشان دعا بخوانم ُ

فوت کنم

بیا

تا پروانه ها نمرده اند ...

بیا

تا قاصدک ها دیگر دروغ نگویند ...

بیا

تا با هم

سیب های قرمز آرزو را بچینیم

بیا

تا درخت جادو خشک نشده ...

بیا

تا من

همچنان من بمانم ُ

تو

مقدس ...

 

       ЭМИ  |