سالها می گذرند
مُرداد ها می آیند
می روند
بیست و هفت روز
ورق می زنم
مُرداد ذهنم را
و زمانش که می رسد
می بینم
چقدر آلوده تر شده ام به زمین
و چقدر درک خودم
سخت تر می شود ...
پرواز را هزار هزار بار تجسم می کنم
و پی ِپرنده ای در آسمانم
تا آبی ِآزار دهنده ی ِذهنم را
با صدای بر هم زدن ِپری
آرام کند ...
چشمهایم را
به دردناکی ِشب ها تشبیه می کنی
و چشمهای معصومت
در سردی ِمُرداد های من
یخ می زنند ...
و تقدس ِآرزوهایم
در همخوابگی ِابلیس ِنقابدار
جان می دهد
و بکارتش
در شبی طوفانی به باد می رود ...
دیگر خیالم راحت است
که تمام واقعیت های ِکثیف ِزمین را کشف کرده ام
در میان خاکروبه ها
در انحصار مردم زنده به گور شده ...
سهم من
از فردایی
که با اشتیاق و دلهره
در انتظار آمدنش
دیوارهای ِذهنم را رج به رج خط می کشم
چیزی نیست
جز
حس ِافروختن ِیک سـ ــ ــ ــیــ ـــ ـگـــ ــ ــ ــار
در تنهایی کوچه های خاکی ...
اما تو
بنواز دلم را
به نام بخوان
بوسه ای را که مرا بیدار می کند از مرگ ...
و تمام ساده لوحی مرا
از پنجره بیرون بریز
تا خورشید ِمُرداد من
حقیرترین ذره هایش را هم
بسوزاند ...
هر چند که خورشید من
مدتهاست که مرده است ...
بیهودگی دنیایم
غار ِتنهاییم
بخار ِمسموم ِالکل ها
و دود ِسیگارها
اثبات می کنند ادعایم را ...
هنوز هم
در دل شب ِچشمهایم
و عمق ِانجماد ِبوسه هایم
نقبی به سوی ِنور می زنم
هر وقت که مُرداد می آید ...
هنوز هم
می خواهم پیش بروم
می خواهم از شکاف ِرگهای تنم
شکست را بیرون بریزم
و با قطره های ِخون ِپاک
چونان آب ِجادو
طلسم کنم تمام خودم را ...
تا سرزمین مرگ
راهی نیست
این را مُرداد به من می گوید
حتی اگر تو جاودانگی بنامیش ...
دلم تنگ می شود
برای نبض ِتند ِلحظه ها
برای آن چیزی
که هیچ وقت نفهمیدم چیست
اما می ریخت
و با هر نگاه تو
دلم خالی می شد ...
دلم تنگ می شود
برای کودکیم
که تنها از صدای باد می ترسیدم
حالا ...
از خودم ...
وقتی نفسهایم بوی ِتمنا می گیرند ...
دلم تنگ می شود
برای آن لحظه های ِبی نهایت ِمستی
که با هر وزش ِدستهایت
تمام ِتمام ِمن ٬
تحلیل می رود ...
و چشمهای تو
چنان ساحری سرگردان
در حجم آتشین چشمهایم
هجوم ِظلمت را می جوید ...
بیست و هفت بار
تکرار می کنم
مُرداد ذهنم را
و هر بار
گونه هایم از هُرم ِداغ ِتابستان ِلبهایت
بیشتر می سوزد ...
در گذر مُرداد ها
یادگار ها مانده بر جا
دیگر نه حرف ها ٬ نه فکر ها و نه صدا ها
معنایی برایم ندارند ...
می توانم ساعت ها
خیره شوم در دود یک سـ ــ ــ ــیــ ـــ ـگـــ ــ ــ ــار
در فنجان ِسر کشیده ی قهوه
و هیچ اکتشافی نداشته باشم
و هیچ چیز در خاطرم نماند
جز چشم ها
آن چشمه های سراب ...
می توانم
مثنوی ِآلودگی ِطهارت ِعشق را
هزار هزار بار
از حفظ برایت بخوانم
و وقتی مرا دیوانه خطاب می کنی
لبخند بزنم ...
مُرداد که می آید
قلب زندگی من
ضربه ای دیگر می خورد
و من به یاد می آورم زنده بودنم را ...
و کسی در درون من
ناگهان عصیان می کند
و به تمام سعادت های کودکانه ی من
لعنت می فرستد ...
باور دارم
که روزی در همین مُرداد
تمام ذهن من
از اندیشه های ِپلید
تهی می شود
و من ناتمام می ایستم
تا
تو
مرا تمام کنی ...
چشمهایم را تو ببند
برای همیشه
تا به سحر سر انگشتانت ایمان بیاورم ...
مُرداد آمده است
و بادبادک ذهنم
در گذر از حصار ِسبز ِپیچک های خاطره
هزار چرخ می زند
و معلق می ماند
میان تو و من ...
بیا در میان خاکستر ِ بیست و هفت سیگار ِافروخته
و بخار ِودکاهای روسی
جشن بگیریم بیست و پنج سالگی ام را ...