در جنگل سبز خیالاتم با موهایی که دوگوشی بسته بودمشان به جشن خاطره هایم می رفتم و تو با نگاهی به سبزی همان جنگل خیال مسیرم را کج کردی ...
آنقدر نگاهت آشنا بود که در گرگ و میش تردید شکی به دل راه ندادم و گفتم می شناسمت ... به همه ... به خودم ... و به تو ...
اشتباه نکرده بودم.آشنا بودیم ... بیشتر از آنچه که من تصور می کردم و تو ...هیجان این آشنایی در جنگل سبز چشمهایت و هرم داغ نفسهایت و صدای بی صدایت لحظه لحظه جاری بود ...
ماندم ... همانجور که تو دوست داشتی که باشم .
درختی نشانم دادی با سیب های قرمز آرزو ... گفتی اگر بچینم تا همیشه در جنگل چشمهایت می مانم ... و من باز هم به تردیدم شک نکردم ...
هنوز میوه را چیده و نچیده رفتی ... به سادگی همان نگاه بی اراده ... رفتنت تداوم داشت به دوام همان لحظه ی جادویی نگاه ... می دانستی که بی دلیل راه کج کرده ای سمت بی راهه ...
می دانستی که نگاهم بدرقه ات می کند ...
و همانجا کنار درخت آرزو خشک می شوم تا بیایی
ودستی به موهایم بکشی تا دوباره زنانگی ام جان بگیرد ...
اما فقط می آمدی ... از سیب های قرمز آرزو می چیدی و با خنده می رفتی . به من گفتی بمان ... مترسک وار ... با قلبی از جنس حلب ... تا هر وقت لرزید من بشنوم و بیایم ...
گفتی کسی می آید که با نفسش درخت دوباره جان خواهد گرفت ... سیب های زرد رشد خواهند کرد ... که این بار چیدنشان درست مانند چراغ جادو عمل خواهد کرد ...
گفتی نترسم ... آرزو کنم و دست دراز کنم و بچینم ...
نمی دانستی که من دیگر یک مترسکم ...
که دستم دیگر به هیچ سیب آرزویی نمی رسد ...
آمد ...
همانی که پیش بینی کرده بودی ...
شناختمش ...
از سرزمین تو بود ... صدایش با صدایت هماهنگ بود ...
اما ... تو نبود ...
سیب های زرد رشد کردند و کلاغها به پاس لانه ای که در کلاهم داشتند برایم دانه دانه می چیدند ... من آرزو می کردم و آنها می چیدند ... و سیب های سوراخ سوراخ برایم هدیه می آوردند ... شاید برای همین بود که آرزوهایم همه ترک برداشته بودند ... می شکستند ... نصفه بودند ...
شنیدم اسفندیار عاشقان جهان شده ای ...
تنت روئینه شده است به عشق ...
شکستم و امید به باغبان سیب های زرد بستم ...
اما او هم تو زرد از آب در آمد ... ماندنی نبود ... چون تو نبود ...
حالا من همان مترسکم ... نه تو هستی ... نه سبزی چشمهایت ... نه گرمی نفسهایت ... نه صدایت ... نه تو هستی ... نه من ...
موهای دو گوشی ام را کلاغها کندند ...
لباس قرمزی که دوست داشتی بازیچه ی گنجشک ها شد ...
چشمهایم را از ترس بسته ام ... اما ... بوی سیب سیاه می آید ...
باغبانی کنارم ایستاده که هیچش به تو نمی ماند ...
حالا که پرپر شده ام از خودم انتقام بگیرم ؟
نگاه کن ...
برای رفتنم یک اشاره کافی بود
یک ضربه ی آرام به حیات
یک تلنگر
یک خداحافظ هم آغوشی
مرگـــــــــــــــــ
حجم ساده ای از پیچیدگی زندگیست
امرتات تمام شد ...
پ.ن:
بی ما جهان آنگونه باشد که گویی هیچ نبوده ایم.
