تبليغاتX
ЭЛЬМИРА

ЭЛЬМИРА

باور می کنی ؟!

پاهایم با اقاقیای پرپر کف حیاط مانوسند ...

در حالیکه ذهنم همه جا هست الا اقاقیا ...

سرم را که بلند کنم ٬

نگاهم می افتد به چند میوه ی نوبر ٬ علم شده در باغچه ٬

ابعاد ساده ی بودنشان را تجسم می کنم ...

کدام بهار ٬ برگی به سبزی چشمهای تو به درختان هدیه داده است ؟!

غمم بزرگ است و پُر وهم ...

سکوت رها شده است در این دره ی خاموش ...

نگاهم می لغزد بر یک طرح شوم ...

صدای پا می آید ...

اشکهایم را از جیب هایم در می آورم ٬

مدتهاست که خنده هایم را به باد سپرده ام ٬

بغضم می ترکد ... گریه می کنم ... بلند ... بلند ...

همانجور که وقتی دیگر راهی برایم نمی ماند گریه می کنم ...

باسیگاری بر لب ... خیس از اشک ...

صدای پای تو ٬ در همین حوالی ٬ در همین شهر ٬

روی سنگفرش های خیس این کوچه های تنگ ٬

تا ابد سوت زنان می گذرد ...

خیالم در حاشیه های حضورت شناور است ٬

میان آن چند ثانیه غفلت ...

میان امتداد آن نگاه ...

خیالم در نگاه سبز تو جوانه زد و حالا پرپر شده است ...

کاش می دانستم نقطه ی جشن این نگاه کجاست ...

کدام راه روشن ٬ نورش را از انعکاس زلال چشمانت هدیه گرفته است ...

کدام باد وحشی با عطر موهای تو گذر خواهد کرد ...

صدای چیدن آن میوه های نوبر را می شنوی ؟

... هم آهنگ مردن من ...

به من نگوئید باید عبور می کردم ...

که زندگی مجموعه ی غزلهای عبور است و بس !

زیر پای من خاطره لگد مال می شود با رفتنم ...

عبور می کنم ٬

اما با هر قدم نگران نرمی احساس تن خاطره ها هستم ...

نگاه کن ...

برای رفتنم یک اشاره کافی بود ...

یک ضربه ی آرام به حیات ...

یک تلنگر ...

یک خداحافظ هم آغوشی ...

مرگ ٬ حجم ساده ای از پیچیدگی زندگیست ...

هنوز هستم و این لحظه ها دوام جادویی دارند ...

نمی پرند ...

فقط نگاهم می کنند ...

با دو بال بزرگ !

تمام وزن چشمهایت به روی شانه های نحیف من بود ...

زیر سایه ی آن سبز بزرگ ٬ معنای پنهان زندگی جاری بود ...

بلند می شوم ...

شراب باید خورد ...

سیگار باید کشید ...

درد ٬ تنها مونس است در این جاده ی سیاه .

برگ های اقاقی بوی ترانه های گمشده را می دهند ...

بوی حضور دستان سبز شاخه ها ...

بوی انگشتان خاک ...

بوی چشمهای تو ...

بوی اشک های من ...

مرداب زندگیم کدر شده است ...

دیده ام به راه مانده است ...

عطری در چشمم تاب می خورد و بی تابم می کند ...

زمان نمی گذرد ...

تو دیگر نیستی ...

من در تاریکی ها سرگردانم ...

با سایه ای مه آلود !

       ЭМИ  | 

به حرمت سالهای دراز انزوا ،

صورتکی هدیه گرفتم با طرح سکوت

دهانش را بسته بودند

نه با سیلی

با بوسه

 

***

شادی

فریاد

رنج

خنده

و گریه ام را

در چشمهایم می توانستی ببینی

 

***

و اکنون

مدتی است که

چشمهایم از کار افتاده اند

نا توان ِ ناتوانم

 

***

نگاه گیج و گنگم را بر نگاه هر رهگذری می دوزم

شاید برق نگاهش رمز گشای بی تابی ام باشد

و چه عایدم می شود ؟!

اشک ...

نه از سر شوق

و نه حتی دلتنگی

دود سیگارش مرا به گریه دعوت می کند ...

 

پ.ن :

 

بی نیاز الکل و دود

چنان مست می شوم با شراب نفسهایت

که از تمام دنیا

تنها

دلم

عطر هوای تو را می خواهد

تصویر تو همیشه ترین است

ای شاعر شعرهای مه آلود !

       ЭМИ  | 

 

خسته بودم ...

هوای دم کرده تابستون کلافه ام کرده بود ...

ترجیح دادم به جای اینکه با این ماشین که هوای داخلش از کل هوای

تهرون دی اکسید و مونو اکسید بیشتری داره چرخ بزنم ،

برگردم خونه و سر و صدای اون کولر قدیمی رو به جون بخرم ...

برگشتم ...

ولو شدم روی کاناپه ... چشمام داشت سنگین می شد ...

کولر می گفت : تاپ تاپ تاتاپ تاپ ...

بلند شدم لباسم رو درآوردم ...

در یخچال رو باز کردم ...

یه آبمیوه ای بود که حالا دیگه نیست ...

پس به درک ! زحمت خوردنش رو هم ندارم ...

سیگارم رو روشن می کنم ... بر می گردم و دوباره روی کاناپه

ولو می شم ...

هزار تا فکر دارن تو سرم رژه می رن ...

یکیشونو می چسبم و می رم تا تهش ...

ته تهش که نه ... اما دنبالشو می گیرم ...

دوست دارم حداقل رویاهام دست خودم باشن ...

رنگی ...

اصلاً رنگین کمون !

صدای پا میاد ...

یاد این جمله ی مسخره می افتم که : یعنی کی می تونه باشه ؟!

نه ... واقعا ً ! کیه ؟! اونم با کلید ! بی اطلاع قبلی !

نه ... اشتباه نمی کنم ...

در باز می شه ...

-         تویی ؟! ... سلام !

-         اِه ... سلام عزیزم ! ... تو خونه ای ؟!

-         تو کلید اینجا رو داشتی ؟!

-         خودت بهم داده بودی !

-         من ؟! ... کی ؟!

-         مهم نیست ! بازم افتادی رو دور الکل فراموشی گرفتی ! هان ؟!

-         ... ( از این خنده های مضحکش متنفرم ) ...

داد می زنم : من افتادم رو دور الکل ؟! من کلیدی به تو ندادم !

اینجا خونه ی منه و تو اینقدر وقیح شدی که سرتو انداختی پائین اومدی تو ...

و تازه می گی تو خونه ای ؟!

...

رنگ صورتش از قهوه ای بر می گرده به قرمز ...

ازش نمی ترسم ... اینو خودشم می دونه ...

شاید واسه اینکه دیگه چیزی برای از دست دادن ندارم !

همین جور که دارم تو چشای گرد شده اش نگاه می کنم جواب کلی از سوالهامو می گیرم ...

راز گمشدن دستبند یادگاری ... انگشترهای امانتی مامان ...

دوربین عکاسی ... هه ... آبمیوه های توی یخچال !! ... پست فطرت !

با صدایی که به زور از حلقم بیرون می زنه می گم ... پست فطرت !

هلم می ده ... مطمئنم که زورش از من بیشتره ...

اما تسلیم نمی شم ...

با یه دست گردنمو محکم میگیره و تا می تونه فشار می ده ...

دیگه به هیچی نمی تونم فکر کنم ...

برق چاقوی ضامن دارش میوفته تو چشم ...

نه ...

دیگه کاری از من بر نمیاد ...

دوست داره التماس کنم ... اینو تو این وضعیت هم می فهمم ...

کاری که هیچ وقت نکردم ...

احتمالاً یه خراشی رو گردنم افتاده ...

خیسی خون رو احساس می کنم ...

چشمامو می بندم ... داره هذیون می گه ...

یه مدت بود که بهش شک کرده بودم ...

به خوشی هاش ... به عصبی بودناش ...

به خودم که با اون ارتباط دارم ... به اعتیادش شک کرده بودم ...

چشمامو می بندم ... گوش هامو که نمی تونم ببندم !

داره هذیون می گه ... نگاهش نمی کنم ...

چون می دونم دهنش کف کرده ... حالم داره بهم می خوره ...

همه سنگینی هیکلش رو روی بدنم احساس می کنم ...

-         تو هیچ وقت منو جدی نگرفتی ...

بلند می شه ... کیفمو بر می داره ... می گرده ...

نمی دونم چرا می گرده ... اصلاً دنبال چی می گرده ...

اون که جای پولها رو می دونه ...

مثل اینکه یادش میاد ...

گردنمو محکم می گیرم تو دستهام ... حس دستهاش هنوز هست !

می ره ... در نیمه باز می مونه ...

یاد اون دختری افتادم که خانم همسایه با هیجان قصه ی قتلش رو واسم تعریف می کرد ...

با روسری خفه اش کرده بودن ...

تو همین اتاق ...

هنوز بوی عطرش که حالا دیگه بوی تعفن به خودش گرفته اینجا حس می شه ...

صدای ناله هاش ... التماس هاش ...

یعنی واقعاً رمز به قتل نرسیدن من ، جدی نگرفتن قاتلم بود ؟!

شاید چون دیگه چیزی برای از دست دادن نداشتم ...

شاید واسه همین هنوز زنده ام ...

هنوزم چیزی برای از دست دادن ندارم ... !

هنوزم زنده ام ... !!

 

       ЭМИ  | 

 

کسی در راه است ...

با نگاهی همیشه سرد !

با سلاحی همیشه گرم !

با خشابی همیشه پر !

                                            می رسد ...با ...

                                            سیگار برگی بر لب

                                            دستمال سری با لبخند چه گوارا

                                            شقیقه ای هدف برای گلوله !

    ...

روز بخیر چریک !!

   ...

و اینبار من شلیک می کنم !

خشابم کافیست ...

نگاهم نافذ ...

من شلیک می کنم  !

   ...

و اکنون  آتش سیگارم همرنگ خون توست 

دستمالی بر سرم با تصویر معکوسی از چه که می خندد 

من شلیک می کنم ... آری ...

کولی چریک !! 

 

پ.ن :

ته چین گفتگوهای دیشب ٫ صبحانه ی امروزم بود ...

تلخ ...

        سوخته ...

                     با بوی کهنگی ...

مخلوطی از اضطراب ٬ گیجی ٬ سر درگمی ...

 

       ЭМИ  | 

دیگر نمی خواستم به خانه برگردم...

دیگر نمی توانستم بخندم...

با حتی به صدای خنده های دیگران گوش کنم...

خنده هایم را کجا جا گذاشته ام ؟!

سرگردانم...

بغض گلویم را پاره پاره کرده است...

نمی توانم گریه کنم...

اشکهایم را در جیب هایم مخفی کرده ام...

جا نگذاشته ام !

مقصدم کجاست ؟ ... نمی دانم ...

پی روزنه ای می گردم تا مرا از این دنیا و این آدمها دور کند ...

لحظه ای دوباره خودم باشم و خودم ...

فکر کنم ...

آنقدر که مغزم از ادامه راه خسته شود ...

جز گریه راهی برایم نماند ...

اشکم که سرازیر شود می توانم حرف بزنم ...

فریاد بزنم ... فحش بدهم ... به همه ... به تو ... به خودم ...

نمی دانم ... حتماْ دلت برای زار زدنم تنگ شده بود ...

برای هق هق بی صدایم ...

برای بالش خیس از اشکم ...

برای دستان لرزانم ...

دلت برای اینگونه منی تنگ شده بود ؟!

حالا بنشین ... نگاه کن ...

دیگر برایم مهم نیست که اداره ی جهانی بر عهده ی توست ...

استعفا بده ...

یک فضای خالی برای دو نفر نتوانستی پیدا کنی ...

استعفا بده ...

داد می زنم ... بشنو ...

فقط حرف نزن ! که حالم از این استدلال های بی منطقت بهم می خورد.

با هیجان شروع می کنی ... با هیجان پی اش را می گیرم ...

حوصله ات سر می رود ... ورق را بر می گردانی ... می میرم !

چند بار بمیرم ؟! ... توانم را می سنجی ؟! ... بگذار بگویم ... ندارم ... ندارم ... ندارم !

من اینجا چه می کنم ؟! غارم کجاست ؟! سالیان دراز انزوا حرمت داشت ...

می گردم ... نمی یابمش ...

من را چه به این آرزوها ... من را چه به این رسیدن ها ... به این رویا ها ...

دیگر به خانه بر نمی گردم ...

هان ؟! ... کار جهانت لنگ مانده است ؟!

برو ... دیگر حتی نمی خواهم به حرفهایم گوش کنی ... برو !

خودم می شنوم آنچه در در ذهنم می گذرد ...

فریاد می شود ... فریادی نیمه تمام ...

میان بغض و گریه داد زده ای ؟! ... آن جور ...

کجاست آن دستانی که ریشه های مرا دریافته بود ؟ ... کجاست ؟!

نگاه منتظرش هزار هزار بار از جلوی پرده ی اشکم لرزان لرزان رد می شود ...

گره ی نگاه هایمان یادت هست ؟

واژه ی پاک سکوت ...

دلم گرفته است ... دلم عجیب گرفته است ...

به هجوم دشمنانه ی اندوه لعنت !

لعنت به آن لحظه ای که از عشق با تو حرف می زدم ...

لعنت بر من ...

لعنت !

بوی تعفن این فاصله حالم را بهم می زند ...

همیشه فاصله ای هست میان من ... تا تو ...

همیشه فاصله ای هست ... فاصله هایی که غرق ابهامند ...

دلم نمی خواست به خانه برگردم ...

هنوز در سفرم .. خیالم در ابعاد ساده ی اتاق با تو شناور است ...

هنوز در سفرم ...

بمان تا سیگاری برایت روشن کنم ... تا به اندازه ی خاکستر شدن بک سیگار دردهایم را فریاد کنم و تو تماشا کنی ... طاقت بیار ... بمان ...

سیگارهای کاشته ام قطار شده اند ...

خوب گوش کن ...

صدای گریه نمی آید از دور ؟!

دلی بی تاب تاب نمی خورد در سیطره ی چشمانت ؟!

بنگر ... من نیستم ؟!

نه ... من نیستم ... من سالهاست که مرده ام برای تو ...

اندوه همان درد است که من در آن غوطه ورم اکنون ...

صدایت هنوز در صدایم جاریست ...

...

       ЭМИ  | 

 

گفتی آینده ... ؟!!

بر بام این خانه ی سیاه جز دودکشی شکسته چیزی نمی بینی ...

که دیریست آشیانه ی کلاغهاست ...

و گه گاه جز دود سیاه ارمغانی ندارد ...

 

پ.ن :

تویی که ردپای آرزوهای برباد رفته ات را با دود و الکل پُر می کنی ...

آرزو های تو آرزو های من هم هست ...

...

...

...

سرم گیج می رود

حالا دیگر تمام سیگارها

طعم لبانت را به یادم می آورد

خیره می شوم

به در

به جای خالی ات

به صندلی ات

به هوا

که دیگر سنگین نفسهای تو نمی تواند باشد

سیگارم را روی لبهایم جا به جا می کنم

درون انگشتهایم می چرخانم

این پا و آن پا می کنم

نه ...

دیگر هیچ دستی

ماشه را نمی چکاند

و سیگار

ساعت ها

بر روی لبانم خشکش می زند

بی آتش

بی کبریت

بی فندک

بی دود

بی دستهایت

بی تو

...

 

       ЭМИ  | 

بنگر چه ساده می میرم !!

 

به سان کرمی بر خاک

تن سائیدم و جان آلودم

 

ناگاه با جرقه ای در ذهنم به فکر پروانه شدن افتادم !

 

قفسی ساختم از آرزوهایم

محدود شدم به زیبایی ها و یکرنگی ها

 

در قفسم همه چیز پاک می نمود و خدا در آن موج می زد !!

 

پروانه شدم !!

 

گُریختم از معبر قفس

اوج گرفتم در آسمان آبی احساس

و رویای دشوار مرگ چه ساده آسان شد !!

 

مُردم ... !

 

و او خندید بی هیچ واهمه ای !!

 

این روزها را چه آسان بر خودم سخت کرده ام.

آنقدر فکر کرده ام که تمام مغز نداشته ام درد گرفته است .

دودی از سرم بیرون می آید همرنگ دود سیگارم ... خاکستری ... !

اندک سلولهای خاکستری مغزم آبی می سوزند و به اصل خویش

بر می گردند ...

خاکستر می شوند و با آه های گاه به گاهی که می کشم

گرد و غباری بر پا کرده ام که بیا و ببین !

آنچنان درگیر خویشم که در این هزار توی پیچ در پیچ انگار روزنی برای

فرار نیست .

بن بست است و بن بست و بن بست ...

گاهی خو می گیرم به این همه پایان در زندگیم !

گاهی هم لجبازی می کنم !

که غایتش همان خو گرفتن است !

همین !!

       ЭМИ  |