تبليغاتX
ЭЛЬМИРА

ЭЛЬМИРА

 

چشمهایم جز تاریکی مه آلود فضای اتاقم و شعله های رو به خاموشی شمع های یادگاری چیزی نمی دید ...

همه صدای باران پیچیده در گوشهایم ...

زمزمه های گاه به گاه قورباغه ها که آواز خوان ، جشن باران گرفته بودند انگار ...

ساعتهاست که بی هیچ حرکتی نشسته ام و به تفکیک صدای باران و این آوازها مشغولم .صدایت در سرم می پیچد ...

تکرار کلمه ی نفرت انگیز " هرگز " تمام توانم را ربوده است.

کجاست نیرویی تا حرکتی کنم ... تمام آنچه در ذهنم می گذرد را دور بریزم ...

همه چیزی در اطرافم خلاف این جریان در حرکتند .

نیم خیز می شوم ...

در روشنایی اندک کورمال کورمال پی نشانی از تو می گردم ...

هان ... عطرت ...

خالیست ... اما در ذهنم جاریست .

عطر تنت در فضا می پیچد .

و باز هم هجوم خیال ...

باران با شدت بیشتری به پنجره می کوبد ... می گشایمش .

باد سرد ... بوی خاک ...

بگذار ببینم ... صدایی می آید ... باران نیست ... جشن قورباغه ها هم نیست ...

طنین آواز رهگذریست که کوچه های تنهایی را خیس ... خیس ... می پیماید .

کنجکاو می شوم ... نزدیک می شود ...

در سیاهی شعله ی قرمز رنگی هی بالا می رود ... هی پایین می آید ...

رهگذر سیگار می کشد .

نزدیک می شود ... باران می بارد ... نزدیکتر ...

حجمی تیره رنگ ... سیاه ... رنگ ِ مرگ .

لحظه ای می ایستد ... سیگاری دیگر .

باد با بارانی بلندش در جنگ است ...

همراه می شویم ...

می گذریم ...

 

کلاغ پیر پرید

شاخه ی تر شکست

 

کسی گذر می کرد

با صدای باد

با صدای برگ

 

به خاطرت چه گذشت؟

زندگی ؟!

یا که مرگ ؟!!

 

عابر کوچه ی متروک زمان

قاصد دریا بود ...

       ЭМИ  | 

 

از سفر بازآمدم

بی اشتیاق رسیدن

 سایه ی لرزان

چو بید

اشکهایم همه دلشوره 

 باران شده در چشمهایم

...

برگ های خط خورده ی تقویم

عروسک خاکیم با یک دست

با فریادی خشکیده از اعتراض

خیره به انتهای جاده پنهان در پشت پرده های مه

...

کاغذ ... کاغذ ... کاغذ

دست نوشته های من ِ بی تو

دست نوشته های تو

التماس بی پاسخ بوسه ات بر ساقه ی خشکیده ی رُز سرخ

یخ بسته است

...

گفتی :بطری خالی شامپانی

تبخیر ِ الکل ِ ودکا در فضا

و اینک

قوطی کبریت

فندک

روشنایی اندک

آتش

 سرفه های خشک سیگار

دود ...

                دود ...

                             دود ...

دود است 

                 دود ...

...

پاکت خالی سیگار

حس لطیف سر انگشتانت

ته سیگار

حس مرطوب لبهایت

و آه ...

دستهایت ... دستهایت ... دستهایت !

...

حلقه ...

              حلقه ...

برآمده از حلقم !

 آبی 

               خاکستری

دود ... 

            دود ...

حلقه های دود ...

                         خاکستری ...

                                               آبی ...

...

آشفته ام ...

               خراب ...

سردرگمم ...

                  سراب ...

...

فنجان

یادمان نجوای گاه به گاه

لیوان

سرکشیده

فروبر بغض و اشک و کینه

یادمان تو و من !

صدای قلبت

 عشق و شرم ...

عطر تنت !

لبخندت ...

               لبخندت ...

و اینک

               حلقه ...

                               حلقه ...

رژه ی خاطرات تیر باران شده

سکوت ...

                 سکوت ...

                                   سکوت !

و گرمی دستهایی

که دیگر نیست !

       ЭМИ  | 

صدای باران ... دود سیگار ... من ... با ذهنی در جستجوی آینده ...

آینده ای ورای آن گذشته ی تیر باران شده ...

عبور از فراز و نشیب در یک سفر ... سفری بی انتها ...

متهمم مکن به اسرار آمیز بودن ،

من فقط سعی می کنم در غارم به آبی آرام ذهنم وفادار بمانم ... همین !

به من گفتی در این سفر به نشانه ها بیاندیش ...

به فرداها ...

دور نمایی ترسیم کن ،

طرحی بیافکن بر صفحه ی کاغذ ...

ما باید واقعیتی از این جهان را بیافرینیم !

و اینک ... من اینجایم و همسفر در راه ...

زندگیمان را خودمان ساخته ایم ...

زندگیمان تجلی رویاهایمان بوده است تا کنون ...

و به بلندای رویاهایمان ، جاده هایی را طی کرده ایم ...

جاده هایی که دو طرفش را درختانی سرسبز و کوههایی بلند پوشانده اند .

من اینجایم و آینده در دستهای من است  ...

خود را می جویم و فرداها را ...

به لحظات با هم بودن و در کنار هم بودن فکر می کنم ...

لبخند می زنم بی هراس از نگاه مردم ...

می خندم ...

باران می بارد ...

زیر باران بی سر پناه بودن بهتر است !

کاش وقتی من بودم و تویی ، همچنان باران ببارد ...

می بارد ... می دانم !

صبح بارانی با هم بودن نزدیک است ...

بارش باران نقره وار و حیاتی تازه ...

گذشته مرا می خواند و گاهی آینده !

برای رسیدن به رویاهایمان ،

مقصدی که ما را همسفر کرد ،

باید گذر کنیم از جاده ها ...

کوه ها و کوه ها ...

کوه هایی سر به فلک کشیده به بلندای مشکلاتمان ...

و البته زیبایی هایی هم در راه است ...

جنگلی در راه است به سبزی احساسمان ...

در میانه ی راه هستیم عزیز ...

چشمانم را به دلربایی جنگل نفروش !

چشمان من تو را از زشتی های احتمالی در امان می دارند ...

زیبایی ها در کنار زشتی ها ...

تلفیق اینها می شود زندگی ما !

سختی های گاه به گاه را تحمل کن برای رسیدن دستها به هم ...

لحظه ی مقدسی است ...

خواهی دید ...

چشمانت را بگشا ، میان لحظه ها و آفریده هایش ...

با هم که باشیم در لحظه ی موعود ،

لحظه ی محقق شدن رویاهایمان ،

در آن صبح بارانی ،

وقتی خورشید در آستانه ی دنیایمان بالا بیاید ،

تاریکی باز می ماند و صدایی بر نمی آید ، صداها از بین می روند ...

چشمها سخن می گویند ...

نه ساعتی بر دیوار می بینی و نه زمانی ...

دستها به هم گره می خورند ...

قدرتی می یابند که حاصل مهربانی است ...

با یادش هم دستم احساس امنیت می کند ...

چه شور و هیجان آشکاری دارد ...

با چشمان بسته هم می توان دید و حسش کرد !

آری همسفر من !

چشم ها سخن می گویند !

نترس ... به چشمانم خیره شو ...

ببین که چیزی برای از دست دادن ندارند ...

پس نترس !

اشکی که می بینی ، فقط می خواهد لحظه ای تو را از رفتن باز بدارد ...

پس لحظه ای همراهم شو ... لحظه ای در اوج سفر ...

شاید از آن لحظه تا همیشه در چشمانم باقی بمانی !

زمانی می گذرد ...

برای تو به درازای گذر سالها و برای من لحظه ای ، چون چشم بر هم زدنی !

نترس !

به چشمانم خیره شو و پرواز را تجربه کن!

       ЭМИ  |