کنتراست نا موزون قاب زندگیم نا موزون تر شده است ...
هارمونی بی روح رنگ های من چشمهایتان را خواهد آزرد ...
سیاه ... سیاه ... سیاه ... خاکستری !
با چشمانی فراخ و اندکی سپید !
چونان کلاغی بازمانده از نسل سوخته ... گمشده در خیل مترسک های دوران ...
تنها کلاغی که معنای واقعی مترسکان را می فهمد !
آنان مترسکند ... فقط همین !!
نمی ترسانند و نمی ترسم ...
یک جور قانون مخفی بین ما برقرار است...
آنان ناچاراْ تظاهر به ترساندن می کنند و من ناچاراْ تظاهر به ترسیدن !
هماهنگیم با هم !!
من با تمام آنها رفاقتی دیرینه دارم.
هر چند که گهگاه به محض دیدن مرد باغبان آنچنان ترسناک جلوه می کنند که از درون می لرزم ...
و باز هم به ترسم می خندم ...
می دانم که چون سالها و سالها پیش تلاش مرد باغبان بیهوده خواهد بود ...
و مترسکان چونان همیشه نگهبان هیچند !!!
پ.ن:
قرارمان باشد زیر کرور کرور سنگ و خاکستر...ترانه و اندوه...
ریزش برگها
پایان فصلی را رقم میزد
باد شب نشین جنگل بود
کلاغ ها
در کلاه مترسک ها لانه می ساختند
ما
میوه های درخت سیب را می شمردیم
تا باد
به شب نشینی ما آمد
و ما پنداشتیم
شاید تا گرسنگی کرم های خاکی
فرصتی باشد.

