حضور بی حضورت در تمام لحظه هایم جاریست.
بودنت هر چند از جنس نبودن است اما کافیست.
کافی است برای بر هم زدن آرامشی هر چند تصنعی که سر تا سر زندگیم جولان میداده و راه گریزی از آن نبوده است.
شادم با نبودنت.
رویاهایم تمام زندگیم هستند به یقین.
کاری جز این ندارم که ساعت ها به چشمانت که خیس از اشکی بودند که نه از درد بود و نه از شادی فکر کنم.به عطری که از جنس تنت بود و به گرمای دستانت که تمامی اعتبار بودنم بودند.
به حضورت.
به بودنت...
و به نبودنت...
در جستجوی زیباترین ها بودم.
زیباترین واژه ها که در کلامت یافتم.
زیباترین حس ها که در ململ لطیف روحت موج می زد.
زیباترین رویاها که در لحظه به لحظه ی بودنت پروراندمش و با بوسه ای بر لبان منتظرت به کوله بار با تو بودنم افزودم .
زیباترین آزادی که در حصاری از جنس تنم و تنت به خاطره ای ماندگار تبدیل شد.
و حتی زیباترین نبودن ها.
آری نبودنت نیز خاص ترین و زیباترین نبودن هاست.
فرصتی است برای تکرار دلپذیر بودنت.
در کنار تو همه چیز این جهان پیچ در پیچ چنان صید مرواریدی از دل دریای سیاه این دنیا لذت بخش مینمود.
به بودنت می اندیشم.
به حضور بی دریغت در جای جای احساس نداشته ام.
به ثانیه هایی که ماندگاریشان مدیون مهربانی های توست.
به بودنی از جنس آسمان بارانی در سنگلاخ تشنه ی احساس.
به گاه آمدنت کبوتران نگاهم برایت دست تکان می دادند و در آسمان رنگین دو چشمت پرواز را تجربه می کردند.
نمی توانم با کلماتی از جنس دنیا عشقبازی تک تک ذرات تنم رابا تنت بیان کنم.
نگو که ندانستم...
نفهمیدم...
به هق هق نیازمندانه ام به گاه رفتن فکر کن که چگونه سراپا نیاز دست به سویت دراز کردم و خالی از حضور دستانت یافتمش...
لاجرم با تکانی لرزشش را پنهان کردم تا دلتنگی را برای خودم نگه دارم و امید را بدرقه ی راهت کنم...
اما اشک هایم را دیدی و دست دلم رو شد...
