تبليغاتX
ЭЛЬМИРА

ЭЛЬМИРА

حضور بی حضورت در تمام لحظه هایم جاریست.

بودنت هر چند از جنس نبودن است اما کافیست.

کافی است برای بر هم زدن آرامشی هر چند تصنعی که سر تا سر زندگیم جولان میداده و راه گریزی از آن نبوده است.

شادم با نبودنت.

رویاهایم تمام زندگیم هستند به یقین.

کاری جز این ندارم که ساعت ها به چشمانت که خیس از اشکی بودند که نه از درد بود و نه از شادی فکر کنم.به عطری که از جنس تنت بود و به گرمای دستانت که تمامی اعتبار بودنم بودند.

به حضورت.

به بودنت...

 و به نبودنت...

در جستجوی زیباترین ها بودم.

زیباترین واژه ها که در کلامت یافتم.

زیباترین حس ها که در ململ لطیف روحت موج می زد.

زیباترین رویاها که در لحظه به لحظه ی بودنت پروراندمش و با بوسه ای بر لبان منتظرت به کوله بار با تو بودنم افزودم .

زیباترین آزادی که در حصاری از جنس تنم و تنت به خاطره ای ماندگار تبدیل شد.

و حتی زیباترین نبودن ها.

آری نبودنت نیز خاص ترین و زیباترین نبودن هاست.

فرصتی است برای تکرار دلپذیر بودنت.

در کنار تو همه چیز این جهان پیچ در پیچ چنان صید مرواریدی از دل دریای سیاه این دنیا لذت بخش مینمود.

به بودنت می اندیشم.

به حضور بی دریغت در جای جای احساس نداشته ام.

به ثانیه هایی که ماندگاریشان مدیون مهربانی های توست.

به بودنی از جنس آسمان بارانی در سنگلاخ تشنه ی احساس.

به گاه آمدنت کبوتران نگاهم برایت دست تکان می دادند و در آسمان رنگین دو چشمت پرواز را تجربه می کردند.

نمی توانم با کلماتی از جنس دنیا عشقبازی تک تک ذرات تنم رابا تنت بیان کنم.

نگو که ندانستم...

نفهمیدم...

به هق هق نیازمندانه ام به گاه رفتن فکر کن که چگونه سراپا نیاز دست به سویت دراز کردم و خالی از حضور دستانت یافتمش...

لاجرم با تکانی لرزشش را پنهان کردم تا دلتنگی را برای خودم نگه دارم و امید را بدرقه ی راهت کنم...

اما اشک هایم را دیدی و دست دلم رو شد...

       ЭМИ  | 

با روحم سخن می گفتم...

در آرام ترین ساعت شب...

در تمام زندگیم کاری جز این نداشته ام که روزم را بی حضورش سر کنم و شبها به اندوهش بیافزایم.مدتی است که احساس می کنم دیگر تاب ِ تحمل ِ این وضع را ندارد و اکنون است که شورش کند ، احساس می کند تنهایش می گذارم ...

اما ای کاش می دانست که من سرود لحظه های خوش را بی او نخواهم سرود.

در هنگام نخستین لرزش شناختمش...

سخن به لبهایم آمد...

آنگاه بر من خمید و به نجوا در گوشم گفت مدتهاست که با من است...

پس اینگونه بود که گاهی امنیت را نیز تجربه می کردم!

او هم مانند من بود...

البته من اینگونه گمان می کردم.

مانند هر شب پای سخن یکدیگر نشستیم.

گفتم: گمان می کنم تو هم مانند من شبی هستی تاریک و برهنه ، در پی کورسویی به نام رویا ، که در میانه ی راه ، سنگ به سنگ ِ مشکلات به دیواری مبدل شده اند که راه گریزی از آن دیگر نیست.

گفت: نه ، تو مانند من نیستی.

زیرا که تو هنوز کوله بار ِ گذشته هایت را به دوش می کشی.

کوله ات را بر زمین بگذار ، رها شو از هر چه هست و نیست...

تماشای ِ رد ِ پایت بر ریگها قدرتی بر تو نمی افزاید...

گفت: آری من مانند توام ...

شبم...

اما خاموش و عمیق...

در دل تنهایی من گاه به گاه تویی که می آیی..

آنگاه یکی خواهیم شد که دلت را چون من بر کف دست بگیری و پیش بروی...

نه پیچیده در هفت لفاف نفوذ ناپذیر.

بیا مانند هم باشیم ، اما بزرگ باشیم و بلند ، تا ریشه هایمان چشمان ِ نظاره گر را نوازشی باشد.

بیا مانند هم باشیم ، اندیشه های رام نگشته ی مان را به خاطره تبدیل کنیم.

بیا تا با هم در این بی کرانه ی دنیا با زبان بی کرانمان سخن بگوییم.

مرا آشکار کن تا ورای تابش نقابهای رنگین ، بتوانم زیباییم را نمایان کنم.

بیا با مهربانیمان حتی لحظه ی تولد مرگ را نیز جشن بگیریم ، چرا که او نیز از آن ماست.

بیا آوازی سر دهیم به ژرفای دریاها ...

و یادها را با آهنگمان سرشار کنیم.

به حرفهایش دل سپردم ...

انگار با واژه واژه هایش نقش سایه هامان را بر ریگها می کشید.

موج های بزرگ می آمدند و نقش ها ناپدید می گشتند...

... و او باز هم می کشید...

مانند هر شب با صدایش به خواب رفتم...

او باز هم می کشید...

       ЭМИ  |