تبليغاتX
ЭЛЬМИРА

ЭЛЬМИРА

تسلیم شده بودم به طوفانها،بی آنکه زیبایی دریا را دیده باشم.

درخت زندگیم می خشکید و من یکه و تنها به زیر سایه ای که بود و نبود نظاره گر وداعش بودم.

درخت خشکید.برگ ها ، شاخه ها ، ساقه و حتی ریشه ها...

شب آرام آرام با کوله باری از ستاره پیش می آمد.باید می ماندم به زیر سقفی که دیگر آنقدر گسترده بود که قلب من را به آرامشی دعوت کند بی هراس محدوده.

مبهوت مانده بودم و شب چه آرام و صبور گذر میکرد و ستاره بر جا می گذاشت.

آرزو می کردم کاش پرتو آفتابی بود تا به زیر انوار طلایی اش دستهایم گرما را نیز تجربه می کردند.سرما تا عمق تاریک وجودم نفوذ کرده بود.با حسرت به گرمی دستهایی می اندیشیدم که می توانست نجاتم دهد.

برای رهایی از این افکار سر به سر شب گذاشتم ، ستاره ها  را محکوم به تکراری غم انگیز کردم در زندگی خویش ، گله کردم بی مجال کلامی که تک برگ مانده بر شاخه تمنا می کرد...

صدایش را می شنیدم و نمی شنیدم...انگار از آفتاب سخن می گفت و از بهار...زندگی چه ارمغان بیهوده ای برایش داشته ، امیدی پوج و عبث و دیگر هیچ...فریاد زدم این خزان را...سر به خاک سائیدم و سجده بر آسمان زدم...درخت خشکیده ی زندگیم را آتش زدم.

در کنار شعله هایش گرم شدم ... دستهایم و قلبم...احساس کردم هنوز اندک احساسی دارم . حتی اگر مرگ هم می آمد می گفتم بیهوده است ، دیگر سر بازگشت ندارم.زندگی نمانده است.درخت خشکیده اش را آتش زدم تا لحظه ای  کوتاه را آنگونه بسازم که خودم می خواهم.

با باد سخن گفتم و سفر آغاز شد.

بر بال تک برگ جا مانده بر شاخه نشستم و راهی را پیش گرفتم که او به آن خوشبین بود.زبان نشانه ها تنها زبانی بود که بازایستادن را نیاموخته بود.در میانه ی راه به دریا رسیدیم...برگ بال تر کرد و دیگر نای پریدنش نبود.

زورقی یافتم و سفر ادامه داشت.آخر اندک احساسی هنوز مانده بود.زورق از روزگاری که پشت سر نهاده بود سخن گفت و من سوت زنان به هارمونی صدای او و دریا فکر می کردم.شنیدم که می گفت زیستن سخت ساده است.کمی خود را به دست تقدیر بسپار.ناگهان دریا طوفانی شد و من در این اندیشه که ای کاش واژگونی در کار زورق نبود.

تخته پاره ای همراهم شد.شنیدم می گفت بارها خرد شده ام ، اما همچنان همه چیز در اطرافم بوی زندگی  می دهد.پیشش اعتراف کردم که من هم هنوز احساس می کنم اندک احساسی دارم.با هم تا انبوه ماسه ها پیش رفتیم و او بعد از جدایی بارها به تخته سنگی خورد و خرد و خردتر شد ، اما هر قطعه اش می خندید...

ایستادم...غبار راه را تکانده و نتکانده...دیدمش...در دور دست...موازی چشمانم...

او نیز مانند من در این جهان ظلمانی نیازمند یکی نگاه بود تا بی ثمر نماند لحظاتی را که خشکانده بود و سوزانده بود...

پیش رفتم و به اعتبار گرمی دستانش درخت زندگیم از نو شکوفه کرد.

       ЭМИ  |