تبليغاتX
ЭЛЬМИРА

ЭЛЬМИРА

پرم از یک حس نو...

فراتر از احساس...

بی نام...

چون همیشه های تو...

پرم از چراها و چراها و چراها...

چون نو که پری از چگونه ها و چگونه ها و چگونه ها...

چراها و چگونه هایی بی پایان...

پی دلیل مباش...منطق و فلسفه ای در کار نیست...

از من بپرس...

از من بخواه...

چراها و چگونه ها را در من خواهی یافت...

منی که سرشاز از تهی است...

سرشار...

تهی...

عمریست در انتظار بودم تا یافتم...

 ماندنم بی تو نبودن بود...

حال هستم...چون ماندم...

هرچند که به سایه ای می ماندم...

سایه ای در قفس...

قفسی با حاشیه های نقره کوب...

هر چه می خواهی بنامش...

آزادی...

اما فراموش مکن که قفس بود...

انتخاب نامی برای قفسم را به تو می سپارم.

به سایه ای می ماندم...

سایه ای که انعکاس آب را در دل داشت...

سایه ای که با دود سیگار هر رهگذری متشنج می شد...

سایه ای که هرم آتش را گرم در آغوش می گرفت...

سایه ای گم شده در غبار اندوه...

شنیده ای سایه ، جان بگیرد؟!

جان گرفتم با انعکاس زلال اشکهایت...

هرم داغ نفسهایت...

 و گم شدم در غبار اندوه مشترکمان...

متبرک شدم با عطری که از جایگاه مشترک بر می خاست...

عطری که با هر تنفس مشترک ، تا انتهای ریه هایم پیش می رفت و نای بیرون دادنشان نبود...

دم بود...

دم...

بازدمی را مجال نبود...

متبرک شدم با عطر تو...

پرم از یک حس نو...

بی نام...

چون همیشه های تو...

       ЭМИ  |