به بازی غریب زمانه فکر می کنم.به این که یک کلمه،حتی یک کلمه مثل تنهایی،چقدر در ذهن افراد
می تواند بازتاب های متفاوتی داشته باشد...
البته این را هم قبول دارم که تنهایی فقط یک کلمه نیست!خیلی باید عمیق اندیشید و مجسم کرد...
یک جایی در همین اطراف،یکی در تنهاییش اشک می ریزد و حتی به خودش هم دروغ می گوید که...نه...من تنها نیستم! انگار فکر می کند با قطره قطره های اشک هایش می تواند لحظات تنهاییش را پر کند.
و باز هم در همین اطراف،یکی در فکر این که یک لحظه تنها باشد تا شاید بتواند فارغ از دغدغه های مکرر روزانه لحظه ای خودش باشد...همین!
برای یکی روز و شب هم تکرار یک داستان قدیمی اند.روز هم شب شده و شبش تاریک و ظلمات...
حکایت نابینایی گم کرده راه که روز و شب هم تفاوتی برایش ندارد.
راهی که گم شده و چشمی که دیگر نمی بیند...
گاهی در این وانفسا،صدایی هم می شنویم...صدای بی کسی را.صدایی از پشت درهای بسته ای که آن سوی در هیچ کسی نیست!
تک تک ما انگار بر این باوریم که در جستجوی جفت گمشده ای هستیم.روزی برای او می گرییم و روزی لبخندی می زنیم با دیدن نشانه ای از این جفت گمشده.
می گردیم و می گردیم و همچنان تنها زندگی می کنیم ...
و تنها می مانیم...
و تنها می میریم...
تنها زندگی می کنیم با صدایی که نمی دانیم از کجاست...
با چهره ای که نمی دانیم که بوده...
با بویی که یک دم آراممان نمی گذارد...
با رویاها و رویاها و رویاها...
تنها می مانیم...چون همانقدر که ملموس است در دنیای ما،نایاب است در جهان ما...
و می میریم...تمام این خاطره های با او و بدون او با ما به جهانی دیگر منتقل می شوند.
زندگی می کنیم در انتظار و انتظار و انتظار...
می میریم در تنهایی و تنهایی و تنهایی...
