تبليغاتX
ЭЛЬМИРА

ЭЛЬМИРА

                                                        

 

دلم تنگ شده... واسه اون کافه ی لعنتی تو مرکز شهر،واسه آدمای یه لا قبا،عشقهای کپک زده...

واسه اون بازی های بچه گونه...بازی های خیلی قشنگ...

دلم تنگ شده...واسه اون نقاب های رنگ و وارنگ...واسه اون شهر فرنگ...

یادش به خیر...کافه لرد...صندلی های ناراحت،فنجون های لب پر،زیر سیگاری های لب به لب،معجون بوی سیگار و عطر...

کافه لرد...مرکز شهر...یادش به خیر...

یادش به خیر...حرفها همه جنس هم بودن،هنوز با رنگ کثیف شعار آلوده نشده بودن...

اونجا من بودم و تو و خیلی ها مثل ما...

مثل یه کرم تو پیله شون ، اسیر و در فکر فرار...

حرفهای رنگی میزدیم،پشت در آرزوها جا مونده بودیم...

وقتی به هم میرسیدیم ، اونقدر جسارت داشتیم که رو تمام باورها به راحتی پا بذاریم.

یادش به خیر...من و تو...قهوه ی تلخ و شعرای سپید...

کافه لرد...یه فنجون قهوه...یه پاکت پر سیگار...چند تا ورق خط خطی...من و تو...کافه لرد...

یه در بود بین ما و اونا...یه در مثل مرز بین راست و دروغ...

این ور در، قهوه خورا،سیگاری ها،فضای دلگیر و چشم تر...

اون ور در، دروغ و دروغ و دروغ...

این ور در ، من تو چشمهای تو گم شدم...بین همون قهوه خورا...قاطی همون دودها تو فضا...رفتم تو عالم نگاهت...

طلسم شدم با ته سیگار مارلبرو.

یادش به خیر...

من و تو...

یه خودنویس بی رمق...چند تا ورق...

نوشتن از چشات و کم آوردن واژه برات...

وقتی تو باشی حاضرم همه ی لحظه هامو دار بزنم،غیر اون لحظه ای که مدیون خنده های توست.

یادش به خیر...

من و تنهایی و کافه لرد...

تصور تو و چشمات...

یادش داره دیوونه ام میکنه...

از کافه میزنم بیرون.

اون ور در ، لای این همه دروغ ، عاشق ها رو میشه شناخت؟!!!

توقف بی جا ممنوع...مجال تامل کردن نیست.

هیاهوی پیاده رو هلم میده به جلو...میرم جلو...

به عشق این که فردا باز هم پا شم برم کافه لرد...

مرکز شهر...

فردا ، قرار من با چشمات...

قهوه ی تلخ ، یه پاکت پر سیگار ، خلسه ی سبز خنده هات...

یادش به خیر...

من و تو...

کافه لرد...

       ЭМИ  | 

 

خدای من...

ممنون!

چرا تعجب میکنی؟تا حالا ندیده بودی ازت تشکر کنم؟ندیده بودی بگم خدای من واسه همه چی شکر...واسه این همه مشکلات،واسه این همه ناراحتی،واسه وقفه های گاه به گاهی که بهم میدی، واسه همه چی ...

خدای من شکر!

من کم آوردم...دیگه جلو تو یکی کم آوردم...بیخود نیست میگن تو خـــدایــی!

تو اذیت کردن من هم خـــدا بودی!

کاش خودتو میدیدم...یه قرار حضوری با هم میذاشتیم...هر وقت که تو بگی...هر جا که تو بخوای...میام...

وای که چقدر باهات کار دارم...یه عالمه سوال...یه عالمه حرف...یه عالمه پیشنهاد...خدا انگار یه جاها اشتباه جای ما تصمیم میگیری...یعنی نظر ما اصلا" واست مهم نیست...من نفهمیدم چرا یه خدا...اونم خدای من،باید یه بازی رو شروع کنه و وسطش جا بزنه...تو دیگه چرا؟!!...نکنه تو هم تو کار بنده هات موندی؟

یا آدما رو جلو هم قرار نده یا اگه دیگه از دستت در رفت و شد، وسط کار وا نده!

ناراحت که نمیشی اینطوری باهات حرف میزنم؟خودت گفتی بنده هات مجازن هر جور صفا میکنن اسمتو بیارن...خوب بابا تو هم یه عکس العملی... چیزی...

یادته چقدر باهات حرف زدم...وقتی یادم میافته خنده ام میگیره...یادته؟!

اولش عین آدم باهات حرف زدم...دیدم نه بابا...سوژه ی اینجوری انگار زیاد داری...واست تکراری بود...بعد بیخیال این صحبتها شدم...باهات خودمونی شدم...گفتم و اینبار شنیدی...قبلا" هم میشنیدیا،اما این بار بیشتر به دلم نشست...ته حرفام گفتم خدای من تو رو خدا واسم این کارو کن...فقط همین...تو رو خدا!

یادته خندیدی...منم سریع بوست کردم و رفتم دنبال زندگیم...داشتم زمینه رو مهیا میکردم واسه برآورده شدن آرزوهام...همه چی آماده بود...منتظر شدم...منتظر...اما خبری نشد...گفتم شاید خداها هم فراموش میکنن گاهی...حتما"مشغله ی فکریت زیاد بود...منتظر یه فرصت خوب بودم که دورو برت خالی بشه و دوباره بیام پیشت...خیلی منتظر این فرصت شدم...اما یه انتظار بیهوده،چون یادم نبود تو خدایی...سرت همیشه شلوغه...خوب میدونی که فقط من نیستم...اوه...یه عالمه آدم مثل من هستن...یه بار به زور خودمو انداختم وسط...دقیقا" جلوی پات...به پاهات افتادم...منو یادت اومد...بلندم کردی و گفتی به فکرت هستم...نگران نباش...همون روز فهمیدم واقعا" خدایی...وای خدای من واسه اون روز و اون لحظه ی قشنگ مرسی...بهم گفته بودی گریه نکنم...کاری نیست که نشدنی باشه...البته واسه ی تو...اون روز فهمیدم معنی این حرفتو...اما ...یه چیزی بگم...یواشکی گریه کردم...این بار از خوشحالی،از اینکه تو رو دارم...تو خدای منی...خدای من.

نگو نمیشه...من دوباره منتظرم...همه چی هم آماده است...باز هم به پات میافتم...ببین...

منو نگاه کن...خدا حواست کجاست؟!

اون لحظه قشنگا رو برگردون...

تو خدایی... میتونی...

ببین دیگه واسه بدبختی ها هم شکرت میکنم...میدونم اون لحظه که دستمو بگیری و بلندم کنی نزدیکه...من باز هم تندی بوست میکنمو میرم دنبال زندگیم...

خدای من،تو رو خدا!

       ЭМИ  |