دلم تنگ شده... واسه اون کافه ی لعنتی تو مرکز شهر،واسه آدمای یه لا قبا،عشقهای کپک زده...
واسه اون بازی های بچه گونه...بازی های خیلی قشنگ...
دلم تنگ شده...واسه اون نقاب های رنگ و وارنگ...واسه اون شهر فرنگ...
یادش به خیر...کافه لرد...صندلی های ناراحت،فنجون های لب پر،زیر سیگاری های لب به لب،معجون بوی سیگار و عطر...
کافه لرد...مرکز شهر...یادش به خیر...
یادش به خیر...حرفها همه جنس هم بودن،هنوز با رنگ کثیف شعار آلوده نشده بودن...
اونجا من بودم و تو و خیلی ها مثل ما...
مثل یه کرم تو پیله شون ، اسیر و در فکر فرار...
حرفهای رنگی میزدیم،پشت در آرزوها جا مونده بودیم...
وقتی به هم میرسیدیم ، اونقدر جسارت داشتیم که رو تمام باورها به راحتی پا بذاریم.
یادش به خیر...من و تو...قهوه ی تلخ و شعرای سپید...
کافه لرد...یه فنجون قهوه...یه پاکت پر سیگار...چند تا ورق خط خطی...من و تو...کافه لرد...
یه در بود بین ما و اونا...یه در مثل مرز بین راست و دروغ...
این ور در، قهوه خورا،سیگاری ها،فضای دلگیر و چشم تر...
اون ور در، دروغ و دروغ و دروغ...
این ور در ، من تو چشمهای تو گم شدم...بین همون قهوه خورا...قاطی همون دودها تو فضا...رفتم تو عالم نگاهت...
طلسم شدم با ته سیگار مارلبرو.
یادش به خیر...
من و تو...
یه خودنویس بی رمق...چند تا ورق...
نوشتن از چشات و کم آوردن واژه برات...
وقتی تو باشی حاضرم همه ی لحظه هامو دار بزنم،غیر اون لحظه ای که مدیون خنده های توست.
یادش به خیر...
من و تنهایی و کافه لرد...
تصور تو و چشمات...
یادش داره دیوونه ام میکنه...
از کافه میزنم بیرون.
اون ور در ، لای این همه دروغ ، عاشق ها رو میشه شناخت؟!!!
توقف بی جا ممنوع...مجال تامل کردن نیست.
هیاهوی پیاده رو هلم میده به جلو...میرم جلو...
به عشق این که فردا باز هم پا شم برم کافه لرد...
مرکز شهر...
فردا ، قرار من با چشمات...
قهوه ی تلخ ، یه پاکت پر سیگار ، خلسه ی سبز خنده هات...
یادش به خیر...
من و تو...
کافه لرد...


