
صدایم را بشنو ای دوست من...آری،این منم...منم که میگویم میخواهم تنها باشم...
می دانم به چه می اندیشی...من آن نبودم که می نمودم...انگار پیراهنی به تن داشتم که مرا از پرسش های تو در امان می داشت و آن منی که در من بود،تا ابد ناشناس و دست نیافتنی خواهد ماند.
بیهوده افکارت را مغشوش مکن...قصدم آن نیست که آنچه می گویم را باور کنی یا هر چه می کنم،بپذیری...میخواهم در خاموشی ساکن باشم...می خواهم تنها باشم.
هنگامیکه در کنارت هستم، به چشمانم زل میزنی و از دنیا گله میکنی،من می گویم"آری،موافقم"،زیرا نمی خواهم بدانی اندیشه ی من در بند دنیا نیست،دنیای من همان چشمهای توست...تو نمی توانی اندیشه های مرا دریابی،من هم نمی خواهم که تو دریابی،می خواهم در دنیایم تنها باشم.
تو در این دنیا به دنبال راستی و زیبایی و مهرورزی می گردی و من برای خاطر تو می گویم که آری مهرورزی به این ها خوب و زیباست،ولی در دلم به جستجوی تو میخندم...من تمام این ها را دیر زمانی است که در چشمان تو یافته ام.نمی خواهم تو خنده ام را ببینی،می خواهم تنها بخندم.
من دیوانه ام،حتی دیوانگی هایم را هم می پوشانم.می خواهم تنها دیوانه باشم.
می خواهم تنها باشم...تنها باشم...تنها...
دوست من،انگار تو هم دوست من نیستی...
راه من،راه تو نیست...
گر چه با هم میرویم...
دست در دست!
آری، من می خواهم تنها باشم.



