تبليغاتX
ЭЛЬМИРА

ЭЛЬМИРА

 

صدایم را بشنو ای دوست من...آری،این منم...منم که میگویم میخواهم تنها باشم...

می دانم به چه می اندیشی...من آن نبودم که می نمودم...انگار پیراهنی به تن داشتم که مرا از پرسش های تو در امان می داشت و آن منی که در من بود،تا ابد ناشناس و دست نیافتنی خواهد ماند.

بیهوده افکارت را مغشوش مکن...قصدم آن نیست که آنچه می گویم را باور کنی یا هر چه می کنم،بپذیری...میخواهم در خاموشی ساکن باشم...می خواهم تنها باشم.

هنگامیکه در کنارت هستم، به چشمانم زل میزنی و از دنیا گله میکنی،من می گویم"آری،موافقم"،زیرا نمی خواهم بدانی اندیشه ی من در بند دنیا نیست،دنیای من همان چشمهای توست...تو نمی توانی اندیشه های مرا دریابی،من هم نمی خواهم که تو دریابی،می خواهم در دنیایم تنها باشم.

تو در این دنیا به دنبال راستی و زیبایی و مهرورزی می گردی و من برای خاطر تو می گویم که آری مهرورزی به این ها خوب و زیباست،ولی در دلم به جستجوی تو میخندم...من تمام این ها را دیر زمانی است که در چشمان تو یافته ام.نمی خواهم تو خنده ام را ببینی،می خواهم تنها بخندم.

من دیوانه ام،حتی دیوانگی هایم را هم می پوشانم.می خواهم تنها دیوانه باشم.

می خواهم تنها باشم...تنها باشم...تنها...

دوست من،انگار تو هم دوست من نیستی...

راه من،راه تو نیست...

گر چه با هم میرویم...

دست در دست!

آری، من می خواهم تنها باشم.

 

       ЭМИ  | 

می روم...می روم به جایی که تو همیشه هستی و آنجا نقطه ی آخر دنیا در جهان کوچک من است.

می روم و در میان راه می رسم به ساحل...

همان آرامش همیشگی دوباره سراغم را میگیرد و این آرامش یادآور این است که موجها هرگز دل دریا را آشفته حال نمی کنند.

یاد تو انگار قدرتش بیشتر از این موجهاست...یا من بی هدف و بی مقصد،سمت طوفان تو پیش آمده ام.دل من هر چقدر هم که دریــــــا بود با یاد تــــــو آرامشش رنگ باخته است.

من و دریا، تو را کم داشتیم.یاد تو بود .

در این نقطه ی آخر، خـــــدا را نزدیکتر حس میکنم.خدایی که همیشه از رگ گردن هم به من نزدیکتر بود،یا شاید اینجا من به خدا نزدیکترم...نقطه ی پایان است دیگر...!

...اینجا من به "خـــــودم" نزدیکترم شاید...!

دل ابرها هم گرفته است.باریدنشان را آرزو میکنم،تا شاید قطره های باران و اشکهای من یکی شوند...

تابلوی مـمــــنوع هنوز هست.

اگر بخواهیم آزاد میشود...اگر بخواهیم...

به یادت هستم.روزگارم را مرور میکنم...روزها و شبهایم را...روزهایم پر از یاد توست و شبهایم پر از تصویرت...

با تـــو شبهایم به رویا می ماند.

می اندیشم به این که می توانم دوام بیاورم...این درد را هم مرهمی باید...

تابلوی مـمــــنوع همچنان خودنمایی می کند...

اینجا،انگشتانم با بوی چشمهایت آشنا شدند...کاش چشمهایت غریبگی نمی کردند...

هنوز موجها می آیند و می روند...و من به این می اندیشم که چگونه یـــاد تـو تمام زوایای تاریک عصیانم را نمایان ساخت و من با جسارت بسیار در این دریای طوفانی پیش رفتم.

کاش نقطه ی پایانی وجود نداشت.

هنوز می اندیشم که چگونه دوران سرکشی من با نوازش های تو پایان می پذیرند...

کاش تمام پایان ها اینچنین شیرین بودند...

دوســتـت دارم های مرا پایانی نیست اما...چه شیرین باشد چه تلخ.

گرمای اشک هایم را حس میکنم که با قطره های باران یکی می شوند و چون یاد من در خاطر تو به سردی می گرایند.

در روزگار من یــاد تو از سر عادت نیست...مرهمی است بر دردهایم.

چشمهایت را هنوز هم دوست دارم...هر چقدر هم دور باشند...می دانی که،در مکتب من، فاصله ها حریف خاطره ها نیستند.

پایانی وجود ندارد تا تـــــو نباشی...

تابلوی مـمـــــنوع را ندیده بگیر...

       ЭМИ  | 

 

 

من در غار تنهایی خویش مسکن گزیده ام.مدت زمان اقامتم هیچ معلوم نیست.شاید تا وقتی که تو بیایی ... و آنجا،غار باشد ،اما غار تنهایی...نه!

من در این غار تنهایی نشسته ام و به ریش همه ی مردم میخندم! به گردش این چرخ لعنتی...روزگار را میگویم...من به ریش همه میخندم!

در غار نشسته ام،بهار می شود،درختان شکوفه میزنند...تابستان از راه میرسد و من باز هم متولد میشوم...پائیز می آید و برگی نیست که بی اراده ی " او " بر زمین افتد...زمستان...اما...زمستان است و برف و برف و برف...!

من در غار تنهایی هستم،از اوج می نگرم،از نوک یک کوه بلند،به تکاپوی انسانها و گردش دوران می اندیشم،به دغدغه ی بودن و نبودن...به راستی...من می اندیشم؟!!

به این جهان نیامده ام که بنشینم و در بحر اندیشه فرو روم.نیامده ام خود را با باریک بینی های بیهوده گیج کنم...می دانم...گره ی کار به دست خودم باز خواهد شد...این راز سر به مهر در گردش روز ها و شب ها نمایان خواهد شد...زیبایی راز زندگی من در همین است. پناه آورده ام به غار تنهایی ام تا از اوج نظاره گر گردش روز ها و شب ها باشم!

مدتی است در غار تنهایی ام هستم،من را پیش از این باید در میان رفت و آمدهای زندگی تجاری دیده باشی.یادت هست؟!! من گنگ و من خسته،من پر از نگرانی و ترس، من خالی از امید. من به غار تنهایی ام پناه آورده ام،مرا به یاد آور گاهی...همان من گنگم هنوز!

گفتید و گفتم...ساکت شدید و ساکت شدم گاهی...نشانم دادی آنچه باید می دیدم...نشانه هایی که اعتقاد می طلبیدند و من اعتماد نکردم،پرسیدی و سکوت کردم... و حتی گاهی انکار!

من سعی کردم زندگی کنم...فقط سعی کردم!

راستی در این دنیای خالی به دنبال چه میگردی؟!! خوشبختی که نویدش را داده اند...شاید؟!! هان؟!! می دانم به شادی بخش های کوچکی هم رسیده ای،دلخوشکنک ها...! شیرین بودند،می دانم... اصیل نبودند،می دانی؟!!

من هم همراه تو ساکت بودم و تن دادم به این شیرینی ها...سر فرو بردم در روز مرگی تا گله ای در کار نباشد.

من سکوت کردم اما سوال ها داشتم که هرگز پرسیده نشد...چرا؟!!

مبهوت ماندم و همچنان گنگ...

به غار تنهایی ام پناه آورده ام...

به " افسانه ی آه " می اندیشم....

کجاست یاری کننده ای تا یاری کند مرا؟!

       ЭМИ  |