
بازیم میدین،حتی تو،من دارم بازی میکنم"شاید"مثل یک بازیگر،واسه این میگم شاید چون حتی یه بازیگر بعد کارش به زندگی عادیش برمیگرده و خودش میشه...اما من چی؟!انگار از سر یه کاری مستقیم میرم سر یه کاره دیگه...بعد اتمام یه بازی،بازی بعد شروع میشه!
من مدتهاست"خودم"نیستم،البته از وقتی فهمیدم "خودم"یعنی چی!خسته شدم بس که اونطور بودم که از من انتظار داشتن که باشم!من میخوام"خودم"باشم!
واسه اینکه "خودم" باشم باید یه هزینه ای بپردازم،یه هزینه ی گزاف!
خنده داره ...نه؟!واسه اینکه "خودت" باشی باید خرج بدی!خرجش زیاده،از عهده ی من خارجه!
اگه "خودم" باشم،همه رو از دست میدم،حتی تو رو...! آره...مطمئنم که تو رو هم از دست میدم،چون من دیگه اونی نیستم که تو انتظار داشتی باشم!به همین سادگی...!
نه اینکه آدم بدی باشم ها...! نه...! اصلا اینطور نیست،اما عوض میشم!جسارت خیلی کارا و حرفا رو پیدا میکنم که به مزاج تو و امثال تو خوش نمیاد،خیلی جاها که سکوت میکردم،حرف میزنم،خیلی جاها که آه میکشیدم،فریاد میزنم!تو تحملشو نداری...میدونم!
واسه اینکه "خودم"باشم باید دیگه تو رو نداشته باشم،مثل خیلی چیزا و کسایی که از دست دادم واسه یه لحظه به "خود" برگشتنم!
"عادت میکنیم"...!صیغه ای که اینجا به کار میاد،"عادت میکنیم"...! اما من "عادت" نمیکنم!من هیچ وقت به هیچ چیز و هیچ کس "عادت" نکردم و نمیکنم!میدونم الآن هستند،اما فقط "الآن"هستند!شاید تا یک ثانیه دیگه همچین نیست و نابود بشن که انگار هیچ وقت نبودند...!مثل تو...!
مثل تو که ممکنه با یه حرف من اونقدر برنجی که بری و حتی صداتو از من بگیری.اما...من هم گاهی نیاز دارم به خودم برگردم...به "خودم"!
من هم نیاز دارم یکبار یکی پیدا بشه که واسه این "من" من ارزش بذاره و بخاطر اون باهام حرف بزنه...نیست...نبود...باور کن...نبود و نیست!
این یه قصه نیست...یه تجربه است.
واسه رسیدن به این تجربه خیلی جاها باختم،این تجربه ی گرانبها...!
کاش اونقدر با من یکدل و یکرنگ بودی،تا وقتایی که "خودم"میشدم،ازم نمی رنجیدی،درکم میکردی،همراهم میموندی و ترکم نمیکردی.اما باور کن از امتحان کردنش هم میترسم،از امتحانش هم میترسم،چقدر بزدل شدم من! از "خودم"بودن هم میترسم!!
توی این دنیای به این بزرگی انگار هیچ کس صاحب هیچ چیز نیست،...نه...، "انگار" لفظ درستی نیست،جاش "مطلقا" بذار و دوباره بخونش! من همه ی متعلقات این دنیا رو فانی میبینم،واسه همین همیشه مثل یه هدیه بدون فوت وقت میگیرمشون.اما میدونی چی زجرم میده؟! اینکه من فقط یه امانتدارم...!این هدیه ها مال من نیستند!باید پسش بدم، یا به اون که اون بالاست یا به صاحب اصلیش که مطمئنا "من"نیستم!
اما کاش تو...فقط تو...مال من بودی...مال "من"!
مثل یه هدیه که روش نوشته شده باشه تقدیم به تو بنده ی امانتدارم...تقدیم به "المیرا"!
اما...
این فقط یکی از کاش ها و اگرهای زندگی منه،فقط یکی از اونهاست...!
گاهی میگم اینها که مال من نیستند،چرا وقت صرفشون میکنم؟!! اما انگار دل من واسه خدا مثل یه سبد میمونه،یه سبد سفت و محکم که یه جای امن گذاشتتش...من محافظ توام...!من با توام...! اما تو مال من نیستی...! وقتی صاحبت پیدا شد خیلی راحت برت میداره و دستت رو میذاره تو دست اون...!هیچ چیز توی این سبد همیشگی نیست،من میمونم و نگاهی که بدرقه کردن رو خوب یاد گرفته...!
اما...ببین چه خوش خیالم! من یه سبدم که چیزهای دوست داشتنی واسه یه مدت کوتاه همراه من هستن...خیلی آدما اما تو سبد لباسهاشون گرفتارن...!اما من همراه دوست داشتنی ها هستم...!هر چند برای زمان کوتاه...!اما خاطراتشون همیشه با منه...!ببین من چه خوش خیالم!
من می خوابم...!
دوست دارم تو رو خواب ببینم...!
خواب میبینم...!
خواب دریا میبینم...!
موج و کف و نمک...!!
تو نبودی در خوابم و من همچنان خوش خیالم...!
زیبایی دریا رو به تو تشبیه میکنم...!
من خوابیدم...!
خواب تو رو دیدم...!
تو هدیه ی من بودی...!
توی سبد دلم موندگار شدی...!
مال من شدی...!
کاش خواب نبود...!!
