تبليغاتX
ЭЛЬМИРА

ЭЛЬМИРА

 

بازیم میدین،حتی تو،من دارم بازی میکنم"شاید"مثل یک بازیگر،واسه این میگم شاید چون حتی یه بازیگر بعد کارش به زندگی عادیش برمیگرده و خودش میشه...اما من چی؟!انگار از سر یه کاری مستقیم میرم سر یه کاره دیگه...بعد اتمام یه بازی،بازی بعد شروع میشه!

من مدتهاست"خودم"نیستم،البته از وقتی فهمیدم "خودم"یعنی چی!خسته شدم بس که اونطور بودم که از من انتظار داشتن که باشم!من میخوام"خودم"باشم!

واسه اینکه "خودم" باشم باید یه هزینه ای بپردازم،یه هزینه ی گزاف!

خنده داره ...نه؟!واسه اینکه "خودت" باشی باید خرج بدی!خرجش زیاده،از عهده ی من خارجه!

اگه "خودم" باشم،همه رو از دست میدم،حتی تو رو...! آره...مطمئنم که تو رو هم از دست میدم،چون من دیگه اونی نیستم که تو انتظار داشتی باشم!به همین سادگی...!

نه اینکه آدم بدی باشم ها...! نه...! اصلا اینطور نیست،اما عوض میشم!جسارت خیلی کارا و حرفا رو پیدا میکنم که به مزاج تو و امثال تو خوش نمیاد،خیلی جاها که سکوت میکردم،حرف میزنم،خیلی جاها که آه میکشیدم،فریاد میزنم!تو تحملشو نداری...میدونم!

واسه اینکه "خودم"باشم باید دیگه تو رو نداشته باشم،مثل خیلی چیزا و کسایی که از دست دادم واسه یه لحظه به "خود" برگشتنم!

"عادت میکنیم"...!صیغه ای که اینجا به کار میاد،"عادت میکنیم"...! اما من "عادت" نمیکنم!من هیچ وقت به هیچ چیز و هیچ کس "عادت" نکردم و نمیکنم!میدونم الآن هستند،اما فقط "الآن"هستند!شاید تا یک ثانیه دیگه همچین نیست و نابود بشن که انگار هیچ وقت نبودند...!مثل تو...!

مثل تو که ممکنه با یه حرف من اونقدر برنجی که بری و حتی صداتو از من بگیری.اما...من هم گاهی نیاز دارم به خودم برگردم...به "خودم"!

من هم نیاز دارم یکبار یکی پیدا بشه که واسه این "من" من ارزش بذاره و بخاطر اون باهام حرف بزنه...نیست...نبود...باور کن...نبود و نیست!

این یه قصه نیست...یه تجربه است.

واسه رسیدن به این تجربه خیلی جاها باختم،این تجربه ی گرانبها...!

کاش اونقدر با من یکدل و یکرنگ بودی،تا وقتایی که "خودم"میشدم،ازم نمی رنجیدی،درکم میکردی،همراهم میموندی و ترکم نمیکردی.اما باور کن از امتحان کردنش هم میترسم،از امتحانش هم میترسم،چقدر بزدل شدم من! از "خودم"بودن هم میترسم!!

توی این دنیای به این بزرگی انگار هیچ کس صاحب هیچ چیز نیست،...نه...، "انگار" لفظ درستی نیست،جاش "مطلقا" بذار و دوباره بخونش! من همه ی متعلقات این دنیا رو فانی میبینم،واسه همین همیشه مثل یه هدیه بدون فوت وقت میگیرمشون.اما میدونی چی زجرم میده؟! اینکه من فقط یه امانتدارم...!این هدیه ها مال من نیستند!باید پسش بدم، یا به اون که اون بالاست یا به صاحب اصلیش که مطمئنا "من"نیستم!

اما کاش تو...فقط تو...مال من بودی...مال "من"!

مثل یه هدیه که روش نوشته شده باشه تقدیم به تو بنده ی امانتدارم...تقدیم به "المیرا"!

اما...

این فقط یکی از کاش ها و اگرهای زندگی منه،فقط یکی از اونهاست...!

گاهی میگم اینها که مال من نیستند،چرا وقت صرفشون میکنم؟!! اما انگار دل من واسه خدا مثل یه سبد میمونه،یه سبد سفت و محکم که یه جای امن گذاشتتش...من محافظ توام...!من با توام...! اما تو مال من نیستی...! وقتی صاحبت پیدا شد خیلی راحت برت میداره و دستت رو میذاره تو دست اون...!هیچ چیز توی این سبد همیشگی نیست،من میمونم و نگاهی که بدرقه کردن رو خوب یاد گرفته...!

اما...ببین چه خوش خیالم! من یه سبدم که چیزهای دوست داشتنی واسه یه مدت کوتاه همراه من هستن...خیلی آدما اما تو سبد لباسهاشون گرفتارن...!اما من همراه دوست داشتنی ها هستم...!هر چند برای زمان کوتاه...!اما خاطراتشون همیشه با منه...!ببین من چه خوش خیالم!

من می خوابم...!

دوست دارم تو رو خواب ببینم...!

خواب میبینم...!

خواب دریا میبینم...!

موج و کف و نمک...!!

تو نبودی در خوابم و من همچنان خوش خیالم...!

زیبایی دریا رو به تو تشبیه میکنم...!

من خوابیدم...!

خواب تو رو دیدم...!

تو هدیه ی من بودی...!

توی سبد دلم موندگار شدی...!

مال من شدی...!

کاش خواب نبود...!!

       ЭМИ  | 

به خودم شک کرده ام...به این زندگی...به این مردم...به همه شک کرده ام...من حتی به خودم هم شک دارم...

سنگینی بغضی را در گلویم حس میکنم که آزاد کردنش از اختیارم خارج است انگار...کاش این بغض باران میشد و می بارید...آرام می شدم...!

خدای من...!به قانون عمل و عکس العملت شک دارم...!

میگویند دنیا دار مکافات است.یعنی همان قانون عمل و عکس العمل!

یعنی هر عمل و اندیشه و قضاوت و داوری چه به حق باشد چه نا حق در جهان لایتناهی به جریان می افتد و بنا بر کیفیت امواج ایجاد شده بازتاب آن به خود شما باز میگردد.

خدای من...!

به من وعده داده اند که اگر می خواهید پاداش خوبی بگیرید و کارتان آسان شود،کافی است دلی مملو از عشق و محبت و ایثار و مهر به اطرافیان داشته باشید تا بازتاب آن زندگی شما را غرق شادی و نشاط کند...

من این دل را دارم...اما آن زندگی را نه!

خدای من...!

اگر کاری کردم، به خاطر نفس آن بود،نه به خاطر اینکه مدح و ثنایم را بگویند.

خدای من...!

تظاهر به انساندوستی در میان اطرافیانم،حالم را از شبه راهنمایانت و پیروانشان و قانون عمل و عکس العملت و...جهانت...بهم میزند...

خدای من...!

باید منتظر یک معجزه بود ...شاید ...

       ЭМИ  | 

 

من هستم و تنهایی و خیالاتم...!

دلم آواز میخواند...من آواز دل خویش را میدانم...

صدایی میاید ز دور دست ها...آواز دل توست گویا...

دلم آشناست با صدای دلنشین و آوازت...

دلم از بر است انگار آوازت را...

دیر زمانی است که دلم آوازها را میداند...آوازها را میخواند...

 

منم و تنهایی و خیال...

منم و آوازها...

 

آواز دلت گویا آشناتر بود زآنچه گمانش میرفت...

من با تو هم آوازم ...

 

من هستم...تنها نیستم...خیال همچنان هست!!!

 

تولدت مبارک...!

 

       ЭМИ 

برای تویی که خود و خدای خود را نشناخته ای.

برای تویی که به دنبال حقیقت میگردی.

برای تویی که از تمام سیاهی ها بیزاری.

برای تویی که نا امیدی تمام روحت را فراگرفته است.

برای تویی که به جای زنده بودن به یک مرگ عاشقانه ی ابلهانه می اندیشی.

برای تویی که زمان برایت کابوس شده است.

برای تویی که دلت حتی برای خودت جای امن بودن نیست.

برای تویی که زندگی برایت رنگین کمانی شده که گاه میاید و گاه میرود و تو هیچ گاه رنگهای زیبایش را نمی بینی.

برای تویی که عشق را میدانی و عشق را عشق نمیکنی و تمام زیبایی و لطافت روح پر طراوتت را در قفسی از جنس عادت محصور کرده ای و قفل این قفس از جنس امید است...

این اولین قدم است...

بدان چه میخواهم بگویم...

میخواهم بدانی کیستی و همه چیز را در خودت جستجو کنی...

میخواهم تو را به تو نشان بدهم...همین!

تجربه کن!

مطمئن باش که حتی اگر برایت بی نفع باشد ضرری هم در کار نیست.

زندگی را باور کن.

دستانت را در دستان گرم امید بگذار.او تو را به جایی خواهد برد...به سرزمینی که آنجا تو از هیچ به همه خواهی رسید...و تو بعد آن سفر عاشق خواهی شد...نمی خواهم بگویم عاشق چه؟چون خودت خواهی دید...و این خیلی ساده تر از آن است که فکر میکنی...

کافی است که قدم اول را خوب پیش بروی.

آماده باش...

کوله بارت را پر کن از کنجکاوی...از کنکاش...از تشنگی...کفش آهنی لازم نیست...با پای برهنه بیا...روحت را راحت بگذار...دستانت را از هر چه هست و نیست آزاد کن...پاهایت را از هر چه جاده رها...و آغوشت...و آغوشت را باز کن...برای من...من با توام...

       ЭМИ  | 

چطور صدایت کنم؟ با چه اسمی؟

گاهی حس میکنم اسم شب را فراموش کرده ای.من مدتهاست به تکرار مکررات عادت کرده ام.صدایت میکنم با همان اسم شب...

خدای من...خدای من...خدای من...

نگذار به بودنت شک کنم.مرا به حال خودم رها نکن...

خدایا...سهم من در این دنیا چقدر است؟

سهمم را می بخشم.سهمم را می بخشم به آن خوبی که در اطرافم میبینم.انگار اجازه ندارد هرگز طعم خوشبختی را مزه مزه کند.مانند من شاید...

اما من بخشیدم سهمم را.حتی اگر به اندازه ی ذره ای مرام و معرفت انسانی باشد...

این جهان پیش رو با وعده های پر از دروغ ما را میفریبد.عصر ما پر است از نفرت و بیزاری...

من چه باشم چه نباشم...هرگز از یاد مبر نام مرا...هرگز از یاد مبر خواست مرا...

امروز باز گیج و گنگم...

خدای من مگر نه این که من موظف به تعبدم؟هدف چیست؟

من بی دقت...من بی صبر...در پیمودن راه زندگی گاهی اسیر راهنمایان گاه به گاه دروغینی شدم.به من وعده داده اند...

من موظف به تعبدم...

من سهمم را بخشیدم...

       ЭМИ  | 

 

 من بودم و تو...یک لحظه ی ناب...

حسرت میخورم انگار...

به ثانیه ثانیه ی لحظاتی که تو بودی و من به یک نگاه عاشقانه بسنده کردم...

من پیش خودم دل بستم انگار...من مهر سکوتم رو دیر شکستم انگار...

من حسرت میخورم...من نتونستم...من کم آوردم انگار...

چشمام باهات حرف میزدن...

نگو نه...دوستت دارم ها یادت هست ؟

من بودم و تو...یک عشق و جادو...یک عالمه حرف...

گفتنی ها رو باید گفت...فهمیدم اما دیر...دیر فهمیدم...

حالا تو نیستی و من خالی شدم از کلمه...

شاید یه جایی...فرصتی...لحظه مجالمون بده...

شاید...شاید...شاید...

گفتنی ها رو باید بگم...

من بودم و تو...من و تو...

شاید فقط تو بدونی که این من و تو های من به ظاهر فقط دو تا کلمه هستن با یه واو بینشون.

اما فقط تو میدونی شاید...به ظاهر...

من به دنبال فرصتم...گفتنی ها رو باید بگم...

من لحظه های جادویی زندگیمو از دست دادم...من دیر فهمیدم...دیر...

من...من...من...

شاید فقط تو بدونی من بی واو و تو یعنی چی...شاید فقط تو...شاید فقط من...

من گفتنی ها رو باید بگم...

من میشم و تو ...من و تو...من و تو...

گفتنی ها رو باید بگم.

 

       ЭМИ  |