تبليغاتX
ЭЛЬМИРА

ЭЛЬМИРА

این روز رو دوست دارم.

یه روز عادی واسه تویی که نوشته هامو میخونی.یه روز عادی واسه همه شاید ...اما من این روز رو دوست دارم...شاید چون حس میکنم مال منه...مال من...

یه روز عادی توی مرداد...آره منم امرتات...

منم فرزند مرداد...

عجیبه که همیشه دلم میخواد این روز رو یه جورائی استثنایی بگذرونم.همیشه همه چیزائی که دوستشون دارم دوست دارم با همه فرق داشته باشن...البته ممکنه این تفاوت فقط تو ذهن من باشه...یه حس غریبه...میخوام کارهائی که هیچ وقت انجامشون نمیدم یا جاهائی که هیچ وقت نمیرم تو این روز انجام بدم و برم...اما تنها...من شاید جزو معدود آدمائی باشم که این روز رو تنها میگذرونن.

گاهی از خوشحالی میخندم و گاهی از غصه گریه ام میگیره...آره...من حتی توی این روز هم گریه میکنم...

خوبه که این یه روز رو خودم تصمیم میگیرم چطور بگذره...من آزادم...

آخه بقیه روزهام همش دارن از هم تقلید میکنن...اگه همینطور پیش بره من توی این دنیا خوابم میبره...این روز میتونه پلکهامو باز کنه...حس میکنم هنوز هستم...منو بیدار میکنه...آره من باز هم هستم...

این روز هم میگذره با پرسه زدن های بی هدف...با دیدن صحنه هایی گاه به گاه فکاهی از زندگی تجاری...این روز هم میگذره...

توی این روز بیشتر به نبودنم فکر میکنم...بعد از مرگ من چه اتفاقی می افته؟آب از آب تکون میخوره؟دنیای بدون من چقدر با دنیای با من فرق داره؟دنیای بدون من چه شکلیه؟یعنی میشه آدم بمیره و بعد از مرگش یه سوراخ گنده وسط دنیا خالی بشه که هیچ کس نتونه پرش کنه؟خیلیها رفته اند و این سوراخهای خالی و گنده رو توی دنیا جا گذاشته اند و کسی هنوز هم نتونسته جای خالی اونها رو پر کنه...پس ممکنه...ولی من...هنوز هستم.

گاهی احساس میکنم هیچ کاری از دستم بر نمیاد...این موقعهاست که دلم میخواد یه جورایی خودم رو عوض کنم...گاهی احساس میکنم توی این دنیای به این بزرگی فقط یه بیننده هستم...بیننده ای که وقتی از دیدن بعضی تصاویر خسته شد کانال رو عوض میکنه...ولی باز دلش شور می افته که آخر ماجرا چی میشه و بر میگرده به عقب...لابه لای همین رفت و برگشتهاست که دلم میخواد خودم باشم...یعنی کسی نباشم که مجبوره فقط نگاه کنه یا تقلا کنه برای هیچ...

حس بدی است...من یه عالم حرف دارم برای گفتن...من خیلی وقتها برای مسائل خودم هم فقط یه بیننده هستم...فقط نگاه میکنم و تسلیم میشم...

چه خوب بود این جور وقتها دکمه ی خاموش رو پیدا میکردم...

کی این دکمه رو فشار میدن...نمیدونم...

من حداقل توی این روز بازیگرم... بیننده نیستم...من هستم...

       ЭМИ  | 

تصور کردنت ساده است.

به هر شکل که خودم میخوام.به شکل یه آشنای دور یا شکل یه دوست نزدیک.

تصورت میکنم توی یه لباس سفید.سبزی چشم های قشنگت بیشتر به چشم هام میاد.

چقدر ساده و چه صمیمی!

می تونم هر چقدر میخوام نگاهت کنم و تو همونطور زیبا و دوست داشتنی بدون کوچکترین حرکتی بی اجازه ی من به من زل زدی.

می تونم هر قدر که دوست دارم بهت بگم دوست دارم!

این دوستت دارم ها رو مدتی هست که دارم با خودم یدک می کشم.مثل یه امانتی که منتظرم یه روز به صاحبش برسونم.

چقدر توی خیال قشنگ تری!زیبا و معصوم!

حتی در حد یک نگاه!

توی نگاهت همه چیزم رو می بازم...

راستی چرا توی دنیای به این بزرگی تو شدی گمشده ام؟!

پیدا کردنت خیلی سخت بود برام.اما حالا واسه همیشه دارمت!

چقدر نزدیکی به من و چقدر دور!

چقدر دوست داشتنی و چه دست نیافتنی!

       ЭМИ  | 

درست یادم نیست سال چندم دبیرستان و کی بود ،اما مطمئنم بعدظهر بود و درس معارف اسلامی و جمله ای با این مضمون که همه ی لذت های دنیا زودگذر و فانی و چنین و چنان اند و...یادم نمیاید که آن وقتها به این جمله خندیده ام یا نه ،اما مطمئنم که حداقل لبخند زده ام ،شاید هم با بچه ها...

اما حالا که چند سال از آن روزهای رنگی و سیاه و سفید گذشته خوب که فکر میکنم به این نتیجه میرسم که آن جمله ی چند سال پیش درست بوده...اما این حرفم به این معنی نیست که مثلا به پوچی رسیده ام و فکرم حول و حوش چیزهایی مثل عزلت نشینی و خودکشی دور میزند ،اما فکر میکنم اگر امروز خوش باشم حتما فردا چیزی پیش میاید که همه ی خوشی ها به باد فراموشی سپرده شوند...یک جور حس معلق بودن و حس حباب بودن است و ترس از ترکیدن...البته شاید حالا که تو داری این چند خط را سرسری رد میکنی اوج دوران سرخوشی ،شاید هم سرکشی ات باشد.نمی دانم...

بارها شده با خودم فکر کرده ام این زندگی را برای چی دوست دارم...زندگی ای که بعضی اوقات تا سر حد مرگ آن چیزهایی که اسمش را احساس ،اعتماد ،انسانیت و ...می گذاریم ما را می برد...بازی مان میدهد؟!مثل یک مسابقه ی بی پایان نفسمان را میگیرد و بازی ها و جنگ ها و رفتن ها و برگشتن هایش از هیچ قاعده و فرمولی پیروی نمی کنند.داستانی که انگار همیشه یک جورهایی معلق است و درست وقتی به همین خصوصیتش میرسیم انگار جواب همه ی این سوال ها را پیدا می کنیم.

"تعلیق همیشگی"

و حالا با این اوضاع نمی دانم پیرو کدام "تز" بودن ،بهتر جواب می دهد.اینکه لحظه را در لحظه دریابیم یا اینکه برای روزهای نیامده کلی نقشه بکشیم و برنامه داشته باشیم...نمی دانم!

       ЭМИ  | 

 

هیچ وقت این حرفهای فلسفی را درست نفهمیدم که میگویند "هستم چون شک میکنم" یا "هستم

 چون فکر میکنم" یا "می اندیشم پس هستم".اما یک گزاره ی فلسفی شبیه به اینها برای خودم

 دارم.من می گویم "هستم چون او هست".

مرتبه ییقین این فلسفه وقتی است که به او نزدیکترم یا شاید هم به خودم. و این برایم بیش از هر چیز

 دیگری عجیب است.

باز همه چیز حباب می شود.همه چیز و همه کس.از خودم گرفته تا بقیه.به بود و نبود همه می شود

 شک کرد.ولی در مورد او راحت نمی شود شک بازی راه انداخت.

وقتی از مرزهای مخصوصی رد می شوی حقیقت صریح و واقعی و روشنی دورت را می گیرد.یکهو

 میبینی رو دست خوردی.هم داری موجودیت او را تصدیق می کنی هم مال خودت را...دستی که

میخورد به شانه ات آنقدر واقعی است که هیچ وقت هیچ چیز دیگر توی این دنیا اینقدر حقیقت نداشته

 است.وجود شانه را به خاطر دست باور می کنی.

برای اولین بار زمین زیر پایت سفت است.آنقدر سفت و مطمئن که می توانی مثل بچه ها پا بکوبی

 رویش و بهانه یک چیزی را بگیری."من این را می خواهم...می خواهم...می خواهم."

وقت های دیگر زمین زیر پایت شنی است.ماسه ی لغزنده ولرزان است.پا بکوبی پایت بد جوری

فرو می رود که به این راحتی نمی شود درش آورد.

نزدیکش که می شوی طوری پنج حست درگیر می شوند که به نظرت می آید درس حواس پنج گانه ی

 علوم دبستان را هیچ وقت نفهمیده بودی.

اما حیف که همیشه نزدیکم نیست.

یا هست و من نیستم.

       ЭМИ  |