تبليغاتX
ЭЛЬМИРА

ЭЛЬМИРА

 

 

نگرانم!بی خیالم ! نمی دونم چه وضعی دارم! اصلا نمی فهمم چه موضعی در برابر زندگی

 دارم.شادم ! غمگینم ! تحمل می کنم ! می خوام باشم؟! نمی خوام؟! عجیبه که هیچ چیزی

 واسه خوشحال شدن ندارم!عجیبه که عجیب احساس پوچی می کنم!

به آینده مثل یه حباب تو خالی نگاه می کنم .با اینکه همه مطمئنیم بالاخره می ترکه.باز هم

 محو زیبائیش میشیم و عجیبه که اون فقط تصویر ما رو منعکس می کنه! یعنی تمام این مدت

 ما محو خودمون بودیم!همین!زندگی همینه باور کن!

خدای من! چی رو می خوای تو این دنیای لعنتی بهم ثابت کنی؟! عشق یا ضد عشق؟!

می دونی دیگه چیزی برام نمونده. اما همین باقیمونده ی احساسم رو بهت تقدیم

 می کنم.مثل یه هدیه ازم قبول کن.چون با ارزش تر از احساسم که به پاکیش شک ندارم

 چیزی نیست که لایق تو باشه...اما منو ببر!به اونجا که تو هستی.

جای خالیت رو اینجا خیلی احساس می کنم.بعضی وقتها فکر می کنم نکنه اصلا نباشی!

خدایا منو تنها نذار!

منو تصور کن!!!

 با یه پیرهن سفید با موهای پریشون و لبخندی به لب رو نقطه ی اوج یه صخره ی رو به دریا...

منو ببر...

آمادگی پرواز رو دارم!

       ЭМИ  | 

میگذارم و میروم...

نه برای نام...بلکه برای یاد...

نوشتن برای من چون عادتی شده و از همین نوشته ها

 می توانی تمام لحظه های غم و شادی مرا به خوبی

 احساس کنی.

نوشته های من همچون زخمی است بر دیوار...می دانم

 که هرگز به این دیوار تکیه نخواهی کرد...اما تمام

 دلخوشی من همان نیم نگاهی است که از سر مرور به

 زخم این دیوار کهنه می افکنی...

 

       ЭМИ  | 

دارم توی یه جاده راه میرم.یه جاده ای که نمیدونم آخرش به کجا میرسه.اما هم من و هم اونهائی که دارن پا به پای من میان دلشون روشنه.امیدوارن جائی باشه که ارزش اینهمه سختی رو داشته باشه.

می دونی...الآن کاملا حست میکنم.داریم با هم راه میریم.گاهی تو میزنی جلو و گاهی من.

اما با این تفاوت که وقتی تو جلو جلو میری فقط میری و برات مهم نیست که من خسته ام.احساس تنهائی میکنم و حتی اینکه یه لحظه برگردی و فقط یه لبخند بهم بزنی واسم میشه یه امید دوباره واسه ادامه راه.

اما پیش میاد گاهی هم تو خسته میشی و عقب می افتی .یادت میاد همونطور بی خیال مثله خودت بزارم و برم؟!

به هر قیمتی که شده میخوام با هم باشیم.بهت امید میدم تا جائی که بتونم.حتی شده به زور بکشمت یا هلت بدم.

یا حتی یادت میاد اون وقتی که خسته بودی و گفتی تو برو من دیگه بریدم!آخرش هیچی نداره!خودم زورم بهت نمیرسید.خیلی ها رو واسطه کردم که فقط بیای.....بیا!

میدونم به یه جائی میرسیم که حتماخوشت میاد.آخه میدونی اینو خدا بهم گفته.گفت تو بیا...با عشق بیا...میرسی به جائی که بهش میگن بهشت!

حالا من دارم با عشق میرم و البته توی افکارم با تنها عشقم!با تو!قول بده که بیای.

اطرافت رو نگاه کن.ببین بعضی ها چه زود بریدن.رفتن کنار جاده نشستن.بعضی ها با حسرت به منو تو نگاه میکنن.واسه بعضی ها کنار جاده بودن هم زیاده!بهشون نگاه نکن.به حرفاشون گوش نکن.نمیخوام تورو ازم بگیرن.

ببین اونقدر دوست دارم که حاضرم تو این سفر کولت کنم!روی شونه هام ببرمت! باور کن!اونقدر واسم عزیزی که بهترین جاها میبرمت.

میخوام با عشق با عشقمون بریم بهشت!تو هم بیا کاریت نباشه دل بده به جاده میخوام ببرمت بهشت!

       ЭМИ  |