تبليغاتX
ЭЛЬМИРА

ЭЛЬМИРА

کنار رودخانه مینشینم و گریه میکنم.باد سرد زمستان اشک را بر گونه هایم می لرزاند و اشکهایم در آب رود که زیر پایم جاری است فرو می افتد.این رود در جائی به رود دیگری می پیوندد.سپس به رودی دیگر...تا جائی که همه ی آنها دور از دل و دیده ی من به دریا می پیوندند.باشد که اشکهای من به همان دورها بروند به این امید که محبوبم هرگز نداند که روزی برایش گریستم.

من جاده ها.کوه ها.دشت ها و صحراهای رویاهایم را فراموش خواهم کرد.رویاهائی که هرگز به حقیقت نخواهد پیوست.

من لخظه های جادویی زندگی ام را به خاطر میسپارم لحظاتی که یک "بله" یا یک "نه" می تواند زندگی یک نفر را تغییر دهد.آن لحظه اکنون چه دور به نظر میرسد!

مینویسم تا زمانی که غم را به اشتیاق و تنهائی را به خاطره تبدیل کنم.

همه ی قصه های عشق یک قصه هستند!

ما معجزه های زندگی را تنها زمانی به طور کامل درک میکنیم که اجازه دهیم آنچه که انتظارش را نداریم رخ دهد.

هر روز خدا خورشید را به ما می دهد و نیز لحظه ای را که ما می توانیم هر چیزی را که ناشادمان میکند تغییر دهیم. و ما فقط هر روز تظاهر میکنیم که به وجود آن لحظه پی نبرده ایم.که آن لحظه وجود ندارد.که امروز هم مثل دیروز و فرداست.اما اگر واقعا توجه کنیم آن لحظه ی سحرآمیز را کشف خواهیم کرد.

تاسف من به حال کسانی است که از دل به دریا زدن می ترسند.

آهای...تو...با معجزه هایی که در روزهایت نهفته بود چه کردی؟ با استعدادهایی که خدا به تو عنایت کرد چه کردی؟

خودت را در غاری دفن کردی به خاطر این که میترسیدی آن استعدادها را از دست بدهی؟

پس حالا میراث تو این است:یقین از این که عمرت را بر باد دادی!

بیائید لحظه به لحظه ی زندگی را دریابیم تا نرسد زمانی که با این حقیقت روبه رو شویم : حالا که توانایی درک معجزه ها را یافته ایم...لحظه های سحرآمیز زندگی سپری شده است!

       ЭМИ  |