تبليغاتX
ЭЛЬМИРА

ЭЛЬМИРА

زندگی در لحظه ها است.

رو به سوی تو میکنم که در سکوت به رو به رو خیره شده ای.در پیش چشمانت آسمان ابری با بغضی در گلو نمایان است و سوز و سرما بیداد میکند.

عقربه های ساعت با تیک تاکی خستگی ناپذیر پیش میروند و روزی دیگر سپری میشود.

به اطراف مینگرم.در خیابان رو به رو چهره های درهم و گرفته با شتاب از سوئی به سوی دیگر روانند و گاه مجالی برای نگریستن در چشمان هم نیز نمی یابند.

یک فروشنده ی دوره گرد پای بساط کوچکش در پیاده رو رهگذران را به خرید کالاهای عرضه شده فرا می خواند و در جستجوی نگاهی است که به بساطش خیره شود و دستی که برای طلب کالائی پیش می آید.

آنسوتر در خانه ای کوچک پیرزنی نگاه سرگردان و خسته اش را از پشت پنجره به رو به رو دوخته است تا شاید به نگاهی آشنا گره بخورد و چهره ی عزیزی را باز بیند.

در گوشه ای دیگر فرزندان کوچک با دلهره و نگرانی در گوشه ی اتاق کز کرده اند و چشم به در دوخته اند تا مادر یا پدر هر چه زودتر از راه برسند و انتظارشان را پایان دهند.

اینها گوشه گوشه های زندگی است؟نه.اینها تصاویر گنگ و نامفهوم زندگی است!

مگر نه اینکه زندگی رودی روان در شکوه خنده هاست.

این گوشه های تنهائی.این چهره های خموده و عبوس.این نگاه های دلزده و بی اشتیاق نمی تواند در جاری لحظه ها معنایی داشته باشد.

در پس کوچه های بلند در کشتزاری سبز و ناب در هوایی به پاکی همه خوبیها در کلبه ای کوچک دلی شاد و چشمانی پر اشتیاق نگاه گرم کودکانش را پاسخ میگوید و دستان پیر و چروکیده پیرمردی در گرمای دستان پر مهر فرزندانش تاب و توان میگیرد.

آنجا در فضایی به وسعت همه خوبیها و مهربانیها و به زیبائی صداقت و لطف خانه ای است که زندگی در آن جاری است.

می خواهم در وسعت این خانه گم شوم و تمامی داشته هایم را برای یک لحظه زندگی در آن بدهم.

می خواهم دلهره و نگرانی بی مهری و کدورت و تنهائی و خمودی را از چهره زندگی بزدایم و نور زندگی را که از پس ابرهای تیره دلتنگی راهی به بیرون یافته به چشمان بی فروغ بتابانم.

شما چه؟خانه شما کجاست؟در پس کوههای بلند ایستادگی و مهر یا در دامان سرسبز چمنزاری پرگل و ریحان؟

هر کجا هست صدای گام دلمردگی را که شنیدید پنجره را ببندید و مجال ورود ندهید.

بگذارید هر چه هست نور باشد و لطف.مهر باشد و شوق.عشق باشد و ذوق.

زندگی زیباست.زندگی جایگهی رو به خداست...

       ЭМИ  | 

در جوی زمان در خواب تماشای تو می رویم.

سیمای روان با شبنم افشان تو می شویم.

پرهایم؟!

پرپر شده ام.

چشم نویدم به نگاهی تر شده ام.

این سو نه آن سویم.

و در آن سوی نگاه چیزی را میبینم چیزی را می جویم.

سنگی میشکنم رازی را با نقش تو می گویم.

برگ افتاد .... نوشم باد .... من زنده به اندوهم.

ابری رفت .... من کوهم .... می پایم.

من بادم .... می پویم.

در دشت دگر گل افسوسی چو بروید می آیم می بویم.

       ЭМИ  |