
زندگی در لحظه ها است.
رو به سوی تو میکنم که در سکوت به رو به رو خیره شده ای.در پیش چشمانت آسمان ابری با بغضی در گلو نمایان است و سوز و سرما بیداد میکند.
عقربه های ساعت با تیک تاکی خستگی ناپذیر پیش میروند و روزی دیگر سپری میشود.
به اطراف مینگرم.در خیابان رو به رو چهره های درهم و گرفته با شتاب از سوئی به سوی دیگر روانند و گاه مجالی برای نگریستن در چشمان هم نیز نمی یابند.
یک فروشنده ی دوره گرد پای بساط کوچکش در پیاده رو رهگذران را به خرید کالاهای عرضه شده فرا می خواند و در جستجوی نگاهی است که به بساطش خیره شود و دستی که برای طلب کالائی پیش می آید.
آنسوتر در خانه ای کوچک پیرزنی نگاه سرگردان و خسته اش را از پشت پنجره به رو به رو دوخته است تا شاید به نگاهی آشنا گره بخورد و چهره ی عزیزی را باز بیند.
در گوشه ای دیگر فرزندان کوچک با دلهره و نگرانی در گوشه ی اتاق کز کرده اند و چشم به در دوخته اند تا مادر یا پدر هر چه زودتر از راه برسند و انتظارشان را پایان دهند.
اینها گوشه گوشه های زندگی است؟نه.اینها تصاویر گنگ و نامفهوم زندگی است!
مگر نه اینکه زندگی رودی روان در شکوه خنده هاست.
این گوشه های تنهائی.این چهره های خموده و عبوس.این نگاه های دلزده و بی اشتیاق نمی تواند در جاری لحظه ها معنایی داشته باشد.
در پس کوچه های بلند در کشتزاری سبز و ناب در هوایی به پاکی همه خوبیها در کلبه ای کوچک دلی شاد و چشمانی پر اشتیاق نگاه گرم کودکانش را پاسخ میگوید و دستان پیر و چروکیده پیرمردی در گرمای دستان پر مهر فرزندانش تاب و توان میگیرد.
آنجا در فضایی به وسعت همه خوبیها و مهربانیها و به زیبائی صداقت و لطف خانه ای است که زندگی در آن جاری است.
می خواهم در وسعت این خانه گم شوم و تمامی داشته هایم را برای یک لحظه زندگی در آن بدهم.
می خواهم دلهره و نگرانی بی مهری و کدورت و تنهائی و خمودی را از چهره زندگی بزدایم و نور زندگی را که از پس ابرهای تیره دلتنگی راهی به بیرون یافته به چشمان بی فروغ بتابانم.
شما چه؟خانه شما کجاست؟در پس کوههای بلند ایستادگی و مهر یا در دامان سرسبز چمنزاری پرگل و ریحان؟
هر کجا هست صدای گام دلمردگی را که شنیدید پنجره را ببندید و مجال ورود ندهید.
بگذارید هر چه هست نور باشد و لطف.مهر باشد و شوق.عشق باشد و ذوق.
زندگی زیباست.زندگی جایگهی رو به خداست...

