می توان روی قلبها نقاشی کرد و روی هر قلبی حتی سنگ ترین آنها آرام و گرم نوشت دوستت دارم.
می توان کنار پنجره منتظر پرنده ها ماند و دستها را با بالهایشان متبرک کرد.
می توان بدی ها و خطاهای ریز و درشت را بخشید و گره از ابروان گشود و شعر آشتی و لبخند را سرود.
می توان عشق ورزید و دوست داشت و مهربان بود و آنقدر آینه شد تا خورشید روبروی ما بایستد و زلفهای خود را شانه کند.
می توان از تنهائی گریخت و به میان مردم آمد و از عطر مهربانی شان سرشار شد.
می توان واژه های عاشقانه را از دفترهای خاک خورده بیرون آورد و به دوست تقدیم کرد.
می توان بزرگ بود.آنقدر بزرگ که سر بر آسمان سائید و با فرشته ها همسایه شد.
می توان تغییر کرد و از این پهلو به آن پهلو غلتید و از کبودی و تاریکی به وضوح و روشنائی رسید.درست مثل ابرهای اخمو و تیره که ناگهان تمام دلتنگی خود را بر دشت میبارند...

