تبليغاتX
ЭЛЬМИРА

ЭЛЬМИРА

 

می توان روی قلبها نقاشی کرد و روی هر قلبی حتی سنگ ترین آنها آرام و گرم نوشت دوستت دارم.

می توان کنار پنجره منتظر پرنده ها ماند و دستها را با بالهایشان متبرک کرد.

می توان بدی ها و خطاهای ریز و درشت را بخشید و گره از ابروان گشود و شعر آشتی و لبخند را سرود.

می توان عشق ورزید و دوست داشت و مهربان بود و آنقدر آینه شد تا خورشید روبروی ما بایستد و زلفهای خود را شانه کند.

می توان از تنهائی گریخت و به میان مردم آمد و از عطر مهربانی شان سرشار شد.

می توان واژه های عاشقانه را از دفترهای خاک خورده بیرون آورد و به دوست تقدیم کرد.

می توان بزرگ بود.آنقدر بزرگ که سر بر آسمان سائید و با فرشته ها همسایه شد.

می توان تغییر کرد و از این پهلو به آن پهلو غلتید و از کبودی و تاریکی به وضوح و روشنائی رسید.درست مثل ابرهای اخمو و تیره که ناگهان تمام دلتنگی خود را بر دشت میبارند...

       ЭМИ  | 

میدانم که هیچ صندوقچه ای نیست که بتوانم رازهایم را توی ان بگذارم و درش را قفل کنم چون تو همه ی قفلها را باز میکنی.

میدانم هیچ جائی نیست که بتوانم دفتر خاطراتم را انجا پنهان کنم چون تو تک تک کلمه های دفتر خاطراتم را میدانی.

حتی اگر تمام پنجره ها را ببندم حتی اگر تمام پرده هارا بکشم تو مرا باز هم میبینی و میدانی که نشسته ام یا خوابیده و میدانی کدام فکر روی کدام سلول ذهن من راه میرود.

تو هر شب خوابهای مرا تماشا میکنی ارزوهایم را میشمری و خیالهایم را اندازه میگیزی.

تو میدانی امروز چند بار اشتباه کرده ام و چند بار شیطان از نزدیکی های قلبم گذشته است.

تو میدانی فردا چه شکلی است و فردا چند نفر پا به این دنیا خواهند گذاشت.

تو میدانی من چند شنبه خواهم مرد و میدانی ان روز هوا ابری است یا افتابی.

تو سرنوشت تمام برگها را میدانی و مسیر حرکت تمام بادها را.و خبر داری که هر کدام از قاصدکها چه خبری را با خود به کجا خواهند برد.

تو میدانی کدام دانه ی برنج را کدام مورچه و کی از زمین بر خواهد داشت. و میدانی تک تک دانه های انار در کدام لحظه ی پائیز خواهند رسید.

تو میدانی هر کدام از قطره های باران بالاخره پای کدام ریشه خواهد رفت و میدانی کدام سیب سرخ را من خواهم خورد و کدام دانه ی گندم سهم سفره ی هفت سین ما خواهد شد.

تو حساب اشکهای مرا داری و میدانی تا حالا چند تا ستاره از چشمم چکیده است.

تو میدانی در نوک هر پرنده چند تا اواز است و در قلب من چند تا ارزو.

تو میدانی.تو بسیار میدانی...

خدایا میخواستم برایت نامه ای بنویسم اما یادم امد که تو نامه ام را پیش از ان که نوشته باشم خوانده ای...پس منتظر می مانم تا جوابش را فرشته ای برایم بیاورد.

       ЭМИ  | 

سالهاست که خوابهای من از دریا و سنجاقک خالی است.خوابهایم نه بوی تو را میدهند نه بوی رویاهای جوانی ام را.

سالهاست جاده ها سر به زیر و ساکت به راه خود ادامه میدهند. بی انکه منتظر گامهای من باشند و اشاره ی تو!

به من گفته بودی بهشت نزدیک است و گاهی در حیاط خانه مان هم میتوانم انرا ببینم.

امروز که باران همه ی ارزوهایم را خیس کرده است دفترچه ام شبیه بهشت شده است پر از گلهایی که به نام تو روئیده اند.

به من گفته بودی عشق بی انکه در بزند میاید با فانوسی در دست و برقی در چشمان و امروز که میتوانم دنیا را در یکی از سلولهای تو ببینم عشق در اتاقم نشسته است و به من لبخند میزند.

هر روز به تو فکر میکنم و از خودم میپرسم ایا درختان و پرندگان خواب میبینند؟ایا درختان میتوانند بوی تو را حس کنند؟ 

از تو با چه کسی حرف بزنم؟چه کسی باور میکند که بهشت را در دستان تو دیده ام و زمین با همه ی عظمتش روی دگمه ی پیراهنت نشسته بود؟ چه کسی باور میکند جنگلهای انبوه دنیا در گیسوان دلتنگ تو گم میشوند؟

ترانه ای که برای تو سروده ام از گفتگوی موج ها و ساحل زیبا تر است اما از سکوت تو زیبا تر نیست.دوست دارم ترانه هایم در قلب تو خانه داشته باشند و تو با انگشت های لاغرم روی شیشه ی مه گرفته بنویسی:

"اگر چراغ عشق روشن باشد هزار کوهستان هم نمیتواند بین ما فاصله بیاندازد."

 

       ЭМИ  |