تبليغاتX
ЭЛЬМИРА

ЭЛЬМИРА

 

 

**** در حوالي بساط شيطان***
ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛

فريب مي‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند
.
توي بساطش همه چيز بود
:
غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ... هر كس چيزي مي‌خريد
.
و در ازايش چيزي مي‌داد
.
بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند
.
و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را
.
بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند
.
و بعضي آزادگيشان را
.
شيطان مي‌خنديد
.
و دهانش بوي گند جهنم مي‌داد
.
حالم را به هم مي‌زد. دلم مي‌خواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم
.
انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت
:
من كاري با كسي ندارم،‌فقط گوشه‌اي بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا مي‌كنم
.
نه قيل و قال مي‌كنم و نه كسي را مجبور مي‌كنم چيزي از من بخرد. مي‌بيني! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند
.
جوابش را ندادم
.
آن وقت سرش را نزديك‌تر آورد و گفت‌
:
البته تو با اينها فرق مي‌كني.تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات مي‌دهد. اينها ساده‌اند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب مي‌خورند
.
از شيطان بدم مي‌آمد. حرف‌هايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت
.
ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبه‌اي عبادت افتاد كه لا به لاي چيز‌هاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم
.
با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد
.
به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،‌نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشته‌ام
.
تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. مي‌خواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغي‌اش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود
.
آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم
.
اشك‌هايم كه تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بي‌دلي‌ام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را
.
و همان‌جا بي‌اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود.

 

 

 

       ЭМИ  | 

 

****** دانه ميكارم تا صبوري بياموزم******


دو نفر بودند و هر دو در پي حقيقت.
اما براي يافتن حقيقت يكي شتاب را برگزيد و ديگري شكيبايي را .....
اولي گفت: آدميزاد در شتاب آفريده شده، پس بايد در جست وجوي حقيقت دويد. آنگاه دويد و فرياد برآورد: من شكارچيم، حقيقت شكار من است.

او راست ميگفت، زيرا حقيقت، غزال تيز پايي بود كه از چشمها ميگريخت.
اما هر گاه كه او از شكار حقيقت باز ميگشت، دستهايش به خون آغشته بود.
شتاب او تير بود. هميشه او پيش از آن كه چشم در چشم غزال حقيقت بدوزد، او را كشته بود.
اما حقيقت، غزالي است كه نفس ميكشداين چيزي بود كه او نميدانست...
ديگري نيز در پي صيد حقيقت بود. اما تير و كمان شتاب را به كناري گذاشت و گفت: خداوند آدميان را به شكيبايي فراخوانده است. پس من دانه اي ميكارم تا صبوري را بياموزم.
و دانه اي كاشت، سالها آبش داد و نورش داد و عشقش داد. زمان گذشت و هر دانه، دانه اي آفريد. زمان گذشت و هزار دانه، هزاران دانه آفريد. زمان گذشت و شكيبايي سبزه زار شد. و غزالان حقيقت خود به سبزه زار او آمدند. بي بند ، بيشترو بيگمان . و آن روز، آن مرد، مردي كه عمري به شتاب و شكار زيسته بود، معني دانه و كاشتن و صبوري را فهميد. پس با دستهاي خوني اش دانه اي در خاك كاشت.

       ЭМИ  | 

همه ی هستی را نیرویی فرا گرفته است

که تو را نیز حمایت میکند.

این نیرو نگران توست.

این نیرو همواره در دسترس است.

اگر این نیرو را از دست بدهی خودت مقصری .

اگر در و پنجره های اتاقت را ببندی

خورشید بیرون را نپوشانده ای

بلکه خودت را در تاریکی محبوس کرده ای.

حتی اگر درها را بگشایی

پنجره ها را باز کنی

و پرده ها را هم کنار بزنی

باز اگر چشمانت را بسته نگه داری

جز تاریکی نصیبی نخواهی برد

نسبت ما با خدا نیز چنین است:

عشق او همواره در دسترس است

اما دل ما گشوده نیست.

دلت را به خدا بسپار.

بگذار خداوند تپش های هماهنگ با هستی را به ان الهام کند.

دلی که هماهنگ با نبض هستی نامتناهی نمیتپد

دل نیست...

پاره ی گل است.

 

(از طرف دوست خوبم عقیل)

       ЭМИ  | 

 

به تماشا سوگند

و به آغاز كلام

و به پرواز كبوتر از ذهن

واژه اي در قفس است.

***

حرفهايم، مثل يك تكه چمن روشن بود.

من به آنان گفتم:

آفتابي لب درگاه شماست

كه اگر در بگشاييد به رفتار شما مي تابد.

***

و به آنان گفتم :

سنگ آرايش كوهستان نيست

همچناني كه فلز، زيوري نيست به اندام كلنگ.

در كف دست زمين گوهر ناپيدايي است

كه رسولان همه از تابش آن خيره شدند.

پي گوهر باشيد.

لحظه ها را به چراگاه رسالت ببريد.

***

و من آنان را، به صداي قدم پيك بشارت دادم

و به نزديكي روز، و به افزايش رنگ.

به طنين گل سرخ، پشت پرچين سخن هاي درشت.

***

و به آنان گفتم:

هر كه در حافظه چو ببيند باغي

صورتش در وزش بيشه شور ابدي خواهد ماند.

هر كه با مرغ هوا دوست شود

خوابش آرام ترين خواب جهان خواهد بود.

آنكه نوراز سر انگشت زمان بر چيند

مي گشايد گره پنجره ها را با آه.

***

زير بيدي بوديم.

برگي از شاخه بالاي سرم چيدم، گفتم:

چشم را باز كنيد، آيتي بهتر از اين مي خواهيد؟

مي شنيدم كه بهم مي گفتند:

سحر ميداند، سحر!

***

سر هر كوه رسولي ديدند

ابر انكار به دوش آوردند.

باد را نازل كرديم

تا كلاه از سرشان بردارد.

چشمشان پر داوودي بود،

چشمشان را بستيم.

دستشان را نرسانديم به سر شاخه هوش.

جيبشان را پر عادت كرديم.

خوابشان را به صداي سفر آينه ها آشفتيم.

*****

 

       ЭМИ  | 

 

 این واژه های سبز و سپید سالها در قلبم زندگی کرده اند و صدای صمیمی انرا شنیده اند.این واژه ها مرا میشناسند و خوب میدانند که چقدر تو را دوست دارم.چه شبها که به خلوت ماه رفته ام تا تصویر تو را در چشم او ببینم.چه روزها که در نیزار باران به دنبال تو گشته ام.

هر واژه یک لحظه از زندگی من است.اگر الفبای زندگی ام را بیاموزی حرفهایم را ساده تر می فهمی. انگاه میبینی که واژه هایم برای اینکه در قلب تو جای گیرند بر کاغذ نشسته اند و انتظار میکشند.

وقتی میخواهم برای تو بنویسم هر چه واژه از ازل تا ابد وجود داشته و خواهد داشت در دستهای من است.میتوانم ازاد و راحت بنویسم.

از برگهای گمشده از اندوه های مقدس از خستگی های ممتد و از بالهای روشن تو که یک روز مرا به خداوند میرسانند.

هر شب خواب همه ی مردگان دنیا را میبینم که در کناره ی افق صف کشیده اند و به من خیره شده اند و پرنده ای را که دیگر نای پریدن ندارد با انگشت اشاره به هم نشان میدهند.

گاهی دیگران را به شکل واژه میبینم.میترسم در سپیده دم تنها بمانم  و نتوانم با واژه های رنگ پریده تو را بسرایم.

از چهره های سنگی و از دستهای سربی میترسم.

       ЭМИ  | 

 

 

 صداي كن مرا

صداي تو خوب است

صداي تو سبزينه آن گياه عجيبي است

كه در انتهاي صميميت حزن مي رويد.

***

در ابعاد اين عصر خاموش

من از طعم تصنيف در متن ادراك يك كوچه تنها ترم.

بيا تا برايت بگويم چه اندازه تنهايي من بزرگ است

و تنهايي من شبيخون حجم ترا پيش بيني نمي كرد.

و خاصيت عشق اين است.

كسي نيست،

بيا زندگي را بدزديم، آن وقت

ميان دو ديدار قسمت كنيم

بيا با هم از حالت سنگ چيزي بفهميم

بيا زودتر چيزها را ببينيم

ببين، عقربكهاي فواره در صفحه ساعت حوض

زمان را به گردي بدل مي كنند

بيا آب شو مثل يك واژه در سطر خاموشي ام

بيا ذوب كن در كف دست من جرم نوراني عشق را.

مرا گرم كن

***

       ЭМИ  | 

- بنده ی من نماز شب بخوان و آن یازده رکعت است.
-
خدایا! خستـه ام، نمـیتوانم نیمه شب یازده رکعت بخوانم
!
-
بنده ی من! قبل از خواب این سه رکعت را بخوان.
-
خدایا! سه رکعت زیاد است
!
- بنده ی من! قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگویا الله.
-
خدایا! من در رختخواب هستم و اگر بلند شوم، خواب از سرم میپرد
!
-
بنده ی من! همان جا که دراز کشیده ای تیمم کن و بگو یا الله
.
-
خدایا! هوا سرد است و نمـیتوانم دستانم را از زیر پتو بیرون بیاورم
!
-
بنده ی من! در دلت بگو یا الله، ما نماز شب برایت حساب میکنیم.

    بنده اعتنایی نمیکند و مـیخوابد
.
-
ملائکه ی من! ببینید من این قدر ساده گرفته ام، اما بنده ی من خوابیده است. چیزی به اذان صبح نمانده است، او را بیدار کنید، دلم برایش تنگ شده است،امشب با من حرف نزده است
.
-
خداوندا! دو بار او را بیدار کردیم، اما باز هم خوابید
.
-
ملائکه ی من! در گوشش بگویید پروردگارت، منتظر توست
.
-
پروردگارا! باز هم بیدار نمـیشود
!
   اذان صبح را مـیگویند، هنگام طلوع آفتاب است
.
- ای
 بنده! بیدار شو، نماز صبحت قضا مـیشود
.
   خورشید از مشرق سر برمـی آورد. خداوند رویش را برمـیگرداند
.
-
ملائکه ی من!ایا حق ندارم که بااین بنده قهر کنم؟

...

خدا! با منم قهری؟

       ЭМИ  |